1. روز آنها

    تیر ۲۶, ۱۳۹۶ توسط خیالباف

    تلگرام و اینستاگرام، پر بود از عکس پدرها و شوهرها (روز مرد!)، همینطور صفحه را اسکرول می‎کردم و سخاوتمندانه قلب می‎زدم و فکر می‎کردم چطور این ‎همه آدم تا این حد پدرانشان را ستایش می‎کنند؟ هیچکدام از این پدران سرکوبشان نکرده‌اند؟ تحقیرشان نکرده‌اند؟ مهمل نگفته‌اند؟ زندگی‌شان را جهنم نکرده‌اند؟ شاید نه، شاید از قضا همه این آدم‌ها من صاحب بهترین پدرهای دنیا باشند. حتی با این وجود، چطور می‎شود آدمی، مردی یا زنی بالغ، به پدرش، به آن موجود بزرگ تبشیردهنده و بازدارنده، اصلن به آن مراقبت‎کننده، دست کم نخندد، مسخره‎اش نکند؟ چطور می‌توان انقدر با پدر یکی شد؟ هیچ تناقصی، مسأله‌ای، اشکالی در آن رابطه مخدوش پدر-فرزندی ندید؟ و چطور می‌‏شود از زیر شنل آن بزرگتر درآمده باشی و هنوز بتوانی در ستایشش این‌همه اغراق کنی؟ انگار این بازی قربان صدقه رفتن برای پدرها و مادرها و تغییر عکس پروفایل بیشتر از آنکه به والدین واقعی ما مربوط باشد، به تصویر مثالی دروغینی که از پدر و مادر و عشق خدشه‌ناپذیرشان ساخته‌ایم (ساخته‎اند) مربوط باشد. جعلی و فرومایه و متاسفانه بسیار ارتجاعی.

    همه ما با مردان و زنانی زندگی کرده‎ایم که بی‌نهایت بهشان نزدیک بوده‌ایم. سال‎ها خوردن و خوابیدن و خندیدن و شاید گاهی گریه کردن هم را دیده‌ایم. و این زیست مدام ما را به هم نزدیک و وابسته کرده است. به وقت بیماری از ما مراقبت کرده‌اند، کار کرده‌اند و خرج تحصیلمان را داده‌اند. با هم خاطرات مشترک داریم. تشویقمان کرده‌اند گاهی. به همان نسبت هم امر و نهی کرده‌اند. تحقیر کرده‌اند. شرمگین کرده‌اند. زندگی‌مان بیرون عادت‌ها و رسوماتشان را هیچ‌وقت به رسمیت نشناخته‌اند. اولویت‌هایشان را چپانده‌اند توی زندگی‌های ما، دهانمان را صاف کرده‌اند که مثل خودشان زنذگی کنیم، آبرویشان را جلوی همسایه و فامیل برباد ندهیم و این جور چیزها.

    می‎توانم بفهمم که آدم گاهی قلبش چقدر برای نزدیکانش فشرده می‌شود. اما این بیشتر از آنکه به عشق خدشه‌ناپذیر بین والد و فرزند، یا هر تصویر آرمانی دیگری مربوط باشد، به عادت‌ها و وابستگی‌های ما بسته است.

    نسل چرندی هستیم. اغلب بعد سی سال، هنوز به خانواده وابستگی مالی و عاطفی داریم.  بیکاری و ناامنی جامعه این وضعیت را تشدید کرده، از آن روز وحشت داریم که در بیماری و فقر و مصیبت هیچ‌ نهاد یا فردِ بیرون از خانواده نیست که به دادمان برسد، اصلن بیشتر ما نتوانسته هیچ جمع قابل اعتمادی بیرون از خانواده بسازد. تازه داریم پیرتر هم می‌شویم و می‌ترسیم بچه‎هایمان فردا نقدمان کنند، پس بهتر که رویمان را برگردانیم سمت گذشته، سمت پدرومادر.
    مجموع این‌ها ارزش دروغین خانواده را برایمان واقعی و معنا‌دار جلوه داده. اما حقیقت واقعی دنیای هولناک و ناامنی ست که در آنیم، حقیقت واقعی ناتوانی و ترس ماست. حالا که قادر نیستیم در چشم‌های وحشت‌انگیز آنچه واقعی است نگاه کنیم، دسته‌جمعی قصد کرده‌ایم با عکس‌های مهمل خانوادگی فراموشش کنیم. از عشق و عاطفه خدشه‌ناپذیر بین خودمان و والدینمان حرف بزنیم.


  2. زندگی را سپاس

    بهمن ۱۰, ۱۳۹۵ توسط خیالباف

    دنبال چیزی برای تسکین درد زندگی می‌گردم. که هر روز زبانه می‌کشد و آوار می‌شود روی امیدهای ما. آهنگی، شعری، کتابی. در ذهنم یک ملودی تکرار می‌شود، زمانی می‌گذرد تا بفهمم ملودی نوای اندوهگینی است که می‌گوید «زندگی را سپاس». این ملودی ترانه‌ایست که ویولتا پارا، خواننده و آهنگساز شیلیایی در دهه شصت خوانده به نام Gracias a la Vida، زندگی را سپاس. آهنگی که پس از خودکشی پارا و با بازخوانی الهگانی مثل مرسدس سوسا و جان بائز در خاطره مردم آمریکای جنوبی جاودانه شد. می‌گویند پارا پس از جدایی از شریکش گیلبرت فاوره زندگی را از خود دریغ کرد. همین مردی که در ویدئو با کلارینت زندگی را سپاس می‌نوازد. شاید میان تمام این اندوه و سختی تنها چاره‌ی بیچارگان سپاس گفتن زندگی باشد، زندگی‌ای که شکوه آزادی و عدالتش را از ما دریغ کرد، اما نواهایی ساخت که امیدمان هنوز از زیر خروارها آوار نفس بکشد، بگوید سپاس، زندگی را سپاس.


  3. لیبیدو

    دی ۲۸, ۱۳۹۴ توسط خیالباف

    نیروی جنسی یک زن جوان طبقۀ متوسط در ایران با به دنیا آمدن اولین فرزند می‌میرد و امنیت و آسایش او در میانسالی با نبودن یک فرزند. مرگ شور جنسی در او، البته به دفرمه‌گی بدن و از دست رفتن طراوت دخترانۀ پیکرش – که تا حدی سرنوشت محتوم همۀ بدن‌های زنانه از همان طبقۀ مذکور درفرایند فرزندآوری است، کمترین ارتباط را دارد. چیزی که یک زن جوان با وجود فرزند در زندگی روزمره‌اش از دست می‌دهد بیش از همه «فراغت» و «خلوت» است. فراغتی که تخیل می‌آورد، زندگی و حیات و لیبیدو را جان می‌دهد. ( بی‌ دلیل نیست که سنت برای رام کردن مرد چموش، نسخۀ زندگی خانوادگی می‌پیچد و برای پابند کردن زن به زندگی خانوادگی، تولد فرزند را چاره می‌داند، و خنده‌دار آن‌که که این دومی دست کم یکی از پاهای مرد چموش سابقن رام شده در زندگی خانوادگی را آزاد می‌کند، چون زن آن‌قدر به مسایل فرزند دچار می‌شود که مرد چموش فرصت‌های بیشتری برای رهایی پیدا می‌کند. –عیب نسخه‌های سنتی فقط این نیست که با کشتن زیست‌مایۀ آدم‌ها ظاهر ماجرا را صاف‌کاری می‌کنند، تناقضات عجیب و غریب‌ درون‌ماندگاری هم دارند.)

    فراغت و خلوتی که ازش حرف می‌زنم به مادی‌ترین شکل ممکن از دست می‌رود. در «زمان»ی که زن جوان در نقش مادر باید هر لحظه‌اش را با دیگری(کودک) تقسیم کند و  حتا وقتی کودک حضور مادی ندارد – مثلن در هفت سال اول با در نظر گرفتن وجود بنیۀ مالی که امکان سپردن او به مهدکودک را در همان ساعات محدود و با همان کیفیت نگران‌کننده میسر کند، یا بعدها در مدرسه – بار او، نظم دادن به آشفتگی‌هایش، نگرانی دربارۀ غذایش که باید سالم و خانگی باشد و هزار مصیبت دیگر که چارچوب‌های خانوادگی حتا در مدرن‌ترین اشکال خود بر سر زن جوان آوار می‌کنند؛ تا ساعت‌های حضور فیزیکی کودک در خانه، اشغال «مکان»های خصوصی متعلق به زن، چسبندگی‌اش به بدن مادر و وابستگی‌اش به روان و ذهن او که جای خالی برای هیچ فراغی نمی‌گذارد.

    و زن جوان به همین راحتی می‌میرد. زنده است اما مکان و زمانی برای خودش، برای فکر نکردن به دیگری، برای دمیدن به لیبیدو ندارد. هرچه زنی نیازش به خلوت و خود بیشتر باشد، احتمال مردنش هم بیشتر می‌شود. مگر اینکه به آینده و کار بلند مدت خیلی ایمان داشته باشد و هرز رفتن سال‌های جوانی‌اش را به لطف لذت و امنیتی که ممکن است فرزند در آینده، در سال‌های میانسالی برایش مهیا کند نادیده بگیرد. البته شاید امکان کمی هم نباشد در جامعه‌ای که هنوز آموزه‎های سنتی آن‌قدر قدرتمندند که مادر، نقش او، دعایش، فداکاری‌ و رنجش در زاییدن، بهشت لعنتی زیر پایش را برای بی‌دین‌ترین فرزندان چنان مقدس می‌نمایند که وقتی زن به ازای همۀ زندگی نکرده‌اش در جوانی، در میانسالی و کهنسالی ستایش و توجهی از فرزند ‌دریافت می‌کند قدرش را می‌شناسد.

    سوی دیگر ماجرا هم  وضع بهتری ندارد، درست به دلیل همان آموزه‌ها زنی که در جوانی در تنش میان غریزۀ مادری و حق زندگی فردی، طرف دومی را گرفته (می‌شود با غیاب یا فقدان مرد دلخواه وضعیت را تراژیک‌تر هم کرد) در میانسالی، هر لحظه می‌بایست در جامعه‌ای که مدام بهشت کذایی را یادآوری می‌کند، او را هرچه بیشتر به سوی خانواده می‌راند و اساسن نه تنها ساختارهای حمایتی برای زندگی فردی زنی تنها نساخته، بلکه بسیاری وجوهش را نه تنها به رسمیت نمی‌شناسد که حتا جرم می‌شمارد، مقاومت کند. انگار هر دو سر زندگی‌های زنانه تباهی باشد.

    مگر آن‌که کاری جمعی، هم آوار مادری را از سر جوانیِ زن بردارد، هم امنیتی غیرخانوادگی را برای زن تنها بسازد.


  4. این‌ها را قبلن گفته بودم؟

    دی ۱۷, ۱۳۹۴ توسط خیالباف

    آدم گاهی با زندگی گذشته‌اش، با همه ی بودش می جنگد و یک راه برمی‌گزیند، راهی که شاید ممتازترین نباشد، اما خودی‌ترین و مالِ خودترین راه است، برساخته‌ی روح و جان و درد و زخم و چرک و عقده و همه چیزِ خودِ آدم است. این همان راهی‌ست که حتا شکستش هم خوشایند است، درخشان است. شکست یک سوژه‌ی مدرن، شکست یک انسانِ مدرن است. می‌ارزد به تمام پیروزی‌هایی که برایت پرداخته باشند، می‌ارزد به تمام سعادت‌های کذایی که برایت خواسته باشند. اما هیچ مدرنیته‌ای بدون گناه تجربه نمی‌شود. گناه، عصیانِ آدم در برابر همه‌ی خدایانِ پیشین، در برابر گذشته و آینده و دیگران و حتی مصلحت خود است. گناهِ مدرن بودن را باید ستود، باید زندگی کرد و رنج و عذاب هر ثانیه اش را به جان خرید و گناهکار ماند. برای انسان مدرن بودن، باید گناهِ زندگی خود را مرتکب شد. «أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى» هیچ بردارنده‌ای بار گناه دیگری را بر نمی‌دارد.

    پ.ن. عبارت داخل گیومه از قرآن، آیۀ ۱۶۴ انعام


  5. از بس که جان ندارد

    اردیبهشت ۲۲, ۱۳۹۴ توسط خیالباف

    مادر، تمام اضطراب و عشق، توأمان. مادر، آستین بلند، روسری محکم. مادر، النگوی فروخته. مادر، دماغ سرخ زیر آفتاب کار. مادر، چانه‌ی لزران و گریه‌ی باصدا. مادر، شکم خط خطیِ چاق و سفید. مادر، مفاتیح و چادر و حاجت و بهشت. مادر، ترس از پله برقی، ترسِ مرد اجنبی. مادر، غم حقیر پشت چرخ خیاطی. مادر، وحشت تماشای عکس عروسی. مادر، حسرت مدرسه. مادر، چشم‌های سبز، پلک‌های چروک. مادر، تن یائسه‌ی فردا. مادر، بغل، نوازش و بو. مادر، جهان زن افسرده‌ی باحیا.

    Overstretched


  6. اردیبهشت ۶, ۱۳۹۴ توسط خیالباف

    می‌گفت: روایت‌ها بسیارند. اما مشهورترینشان این است که رعنا شیرینی خوردۀ مردی‌ست، گویا «نوروز» نامی از فامیل. اما وقتی مردان جوانی برای کار به ده می‌آیند و او آن مرد بلندبالا، «کرد آقا جان» را می‌بیند که از درخت‌ها بالا می‌رود می‌گوید دلش می‎خواهد مردش این‌طوری باشد. کردآقاجان عیار است و دل رعنا با او می‌رود. ده را می‌گذارد و آبرو را و نوروز را و با او می‌رود. چند سالی زندگی می‌کنند و رعنا از او کودکی به دنیا می‌آورد. کردآقاجان به جنگل می‎پیوندد اما جنگل شکست می‌خورد و عشق رعنا هم. مردانی از ده رعنا کرد آقا جان را می‎یابند و آن‎قدر می‌زنند تا بمیرد. عشق رعنا را می‌کشند.

    می‌گفتم: این‌ها کی‌اند؟ همین‌ها که این‌همه سال آزگار رعنا را سرودند و غمش را خوردند و از دلداده‌گی‌اش ترانه‌ها خواندند. اگر عشقش ستودنی نبود، اگر معشوقش کشتنی بود چرا خواندنشان سوز دارد؟ چرا این همه سال قصه‌ش را سینه به سینه خواندند و برایش گریه کردند؟

    می‌گفت نمی‌داند. این مردم در مواجهه با عشق عین تناقضند. شکنجه می‌کنند و می‌کشند و هم‌زمان گریه و ستایش.


  7. روز مادر

    فروردین ۲۱, ۱۳۹۴ توسط خیالباف

    بچه که بودم، خیلی بچه، ۶ یا ۷ ساله، دلم می‌خواست خاله‌ام مادرم باشد. خاله‌ام با شکم برآمده زیادی مهربان بود و روسری و جوراب و دستکش می‌بافت و دلش خیلی برای ما تنگ می‌شد، آن‌وقت‌ها مادرم را با آن اعصاب بهم ریخته و اخم‌های گره کرده دوست نداشتم. دست‌کم ترجیحش نمی‌دادم. اما بعدها که بچۀ توی شکم خاله به دنیا آمد، او آن‌قدر خلقش تنگ شد و فشار زندگی رویش سوار–این‌ها را الان می‌گویم آن‌وقت‎ها نمی‌فهمیدم- که به مراتب از مادرم بی‌اعصاب‌تر بود. با ما مهربان بود، اما روی‎هم رفته دیگر منطق مادری را درک کرده بودم و مادر خودم را ترجیح می‌دادم. دیگر کم‌کم آن‌قدر بزرگ شده بودم بفهمم که آرزوی تعویض خانواده  هرگز محقق نمی‌شود و هیچ‌وقت یکی از آن والدین دلخواه، من را که آرزو داشتم در کودکی گم شده باشم، پیدا نخواهند کرد و به بهشت کذایی‌شان نخواهند برد. اخلاق مادرم هم کم‎کم بهتر می‎شد؛ در واقع وقتی با عمه‌ها و خاله‌ها و باقی گزینه‌های ممکن مقایسه‌اش می‌کردم، اغلب رقابت را می‎برد. سال‌های سیاه شصت و هفتاد نمی‌دانم چه‌شان بود که این‌همه مادر بی‌اعصاب و مسئله‌دار درست می‎کرد. آن سال‌ها تمام شد. اواخر دهۀ هفتاد، مادرم مهربا‌تر شده بود. یعنی دقیقن از وقتی خیلی مهربان شد که برای اولین بار فهمید دوست پسر دارم. اوائل خیلی داد و قال کرد و گریه و زاری راه انداخت. همیشه من را توی مخمصه‌ای می‌گذاشت که فکر کنم بی‌فکرترین و بدترین بچۀ روی زمینم. روشش را پیدا کرده بود، من همیشه عذاب وجدان داشتم. نسبت به مادرم، پدرم، همۀ فامیل که ممکن بود رفتارم در شأنشان نباشد، آدم‌های مدرسه، نمی‌دانم، همه، وجدانم همیشه معذب بود. بهرحال اما در همان هفده سالگی، با ظهور اولین دوست‌پسر، مادرم مهربان شد و مهربان ماند. شاید برای اولین بار ترسید که دیگر مال او نباشم. دوست پسرها یکی یکی بدل به شوهر نشدند و شدند و هربار مادرم طرفدار هرکدامشان بود که بهترین و معصوم‌ترین بودند به زعمش و من پلید و ستمکار و چند صباحی میانه‌مان سر هرکدامشان بهم می‌خورد و او باز هم، کم و بیش، دیر و زود، مهربانی‌اش را تجدید می‌کرد. با این‎همه همیشه طرفدار مردها بود که به نظرش هیچ ایرادی نداشتند و من بودم که نفهم‌بازی درمی‌آوردم. این کم و بیش‌ها و دیر و زودها، آن‌قدر تجدید شد که دیگر حفظ محبت مادرم اهمیتش را از دست داد. اما چیزی که عوض نشد تأثیر مادرم در احساس گناه بود. فرقی نمی‌کرد چقدر در مقابل سرکوب و نظرش مقاومت کنم، من هم مثل او همیشه حق را به مردها می‌دادم و ته قلبم نسبت به همه‌شان احساس گناه داشتم؛ دارم. هرچند میل، غریزه یا سرکشی آن‌قدر درونم قدرت داشت که هر بار ترک را، هرچقدر سخت و نفس‌بر و بی‌حامی، ممکن می‌کرد. ترک مردها، مادرم، و همۀ آدم‌هایی که روزی خیالشان نمی‌گذاشت فکر کنم تنهایم. دیرتر اما فهمیدم، این ترک کردن و بی‌خیال شدن‌های مدام، آن‌قدر در روانم قدرت گرفته، که حتا خوشایندترین رابطه‌ها و دوستی‌ها را در همان لحظات اوجشان در آستانۀ از دست رفتن و نابود شدن می‌بیند. از یک جایی به بعد تنها ماندن، اینکه تنها هستم و قرار است در هر وضعیتی تنها باشم بزرگترین حقیقت زندگی‌ام بود. هرچند همیشه عادت داشتم عاشقی اطرافم داشته باشم یا دوستانی که خالصانه دوستی می‌کردند اما بخش مهم زندگی من در همین تنها بودن و رفتن و شک به هرچیز محکم و استواری ساخته شده بود. انگار تمام این اتفاقات کوچک و بزرگ، داشتن‌ها و از دست دادن‌ها، آن‌قدر قاعده شده بود که نمی‌شد هیچ چیزی را مال خود کرد. نه محبتی مادرانه را به تمامی و بی هیچ قید و شرطی و نه هیچ رابطۀ دیگری را. حالا که گه گاه خیال مادر شدن به سرم می‌زند. نه، خیال واژۀ کمی است برای این میل بی‌حد، این غریزۀ عجیب و غریب درونم برای خواست کودکی از آنِ تن و روح و ذرات بدنم؛ با یادآوری همین حقیقت سرکوب یا تعدیلش می‌کنم که هیچ چیز ابدی نیست، هیچ‌وقت کسی به تمامی از آن تو نخواهد شد. تصور اینکه کسی را به تمامی برای خود داشته باشی غیر از آنکه ابلهانه است، خودخواهانه هم است. بگذار دیگران بزایند و مادر باشند و تو محکم از عهدۀ این انتخاب بربیا. هیچ‌کس بی‌قید و شرط دوستت نخواهد داشت. نه مادر و نه کودکت و نه تو آن را که کودکت خواهد بود.


  8. ما وصیت‌نامه‌نویس‌ها

    فروردین ۱۸, ۱۳۹۴ توسط خیالباف

    میان نوشته‌های قدیمی پرسه می‌زنم. نصفه و نیمه، دو پاراگراف، چند صفحۀ بی‌حوصله و هرز و ناتمام. همین‌طور ول شده و بی‌خود. به خودم لعنت می‌فرستم بابت این‌همه نیمه‌نوشته. میان آن‌ها با اسمی مستعار چیزی شبیه وصیت‌نامه هم پیدا می‌کنم، دو سه سال پیش نوشته‌ام، در بحبوحۀ بحرانی که خیال مرگ را آسان کرده بود. به کلی از یاد برده بودمش. به خودم می‌گویم لعنت به تو، دختر برای مرگی که هرگز عرضه‌اش را نداشتی انتخاب کنی هم وصیت‌نامه نوشته‌ای خودت را به رخ زنده‌ها بکشی؟ آن‌هم نه یک خط و دو خط که یک صفحۀ تمام؟ تو دیگر چه موجودی هستی؟ این‌ها که وصیت‌نامه می‌نویسند چطور آدم‌هایی هستند؟ ماها که وصیت‌نامه می‌نویسیم چطور آدم‌هایی هستیم؟ کسی که دلش نمی‌خواهد بمیرد اما مجبور است ادای شجاع‌ها را دربیاورد؟ ابلهی که امیدوار است بعد از مردن زنده شود و بقیه را در حالی که اشک‌ریزان و مفتخر نوشتۀ ردیف او را می‌خوانند تماشا کند؟ انسان ناچیزی که گمان می‌کند باید مردنش را برای دیگران توجیه کند؟ هرچه هست دست کم حدی از حقارت و توهم لازم دارد. انگار مردن هم بخشی از نمایشی باشد که توی زندگی اجرا می‌کنیم. کاش بشود جنمش را داشت و مرد. یا اقلن موقع مرگ بی‌خیال نمایش شد. این‌طوری شاید این‌همه بیهودگی پایان بهتری می‌داشت.


  9. مثلث یک رابطه

    اسفند ۲۴, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    کدام‌یک از ماست که رابطه‌ای مثلثی را در هر کیفیتی تجربه نکرده باشد؟ گرفتار شدن در چنین رابطه‌ای در زندگی هر آدمی همان‌قدر محتمل است که عاشق شدن؛ حالا چه در مقام رقیب، چه در مقام معشوق. در نمونه‌های راستینش، احساس حسادتی تا مغز استخوان؛ یا یکجور درماندگی کشنده میان میل به دو تن، همزمان؛ یا شوری هراس‌انگیز برای از آن خود کردن آن‌کس که از آن تو نیست. این‌ها محتملند و حتا گاهی تجربۀ عمیق‌ترین احساسات انسانی را به همراه دارند، احساساتی که اگر بشود از تسلط مردسالارانه و تعصب و تصاحب دور نگهشان داشت و جایی، به تجربه بدلشان کرد آدم را دست کم رشدیافته‌تر و آگاه‌تر می‌کنند، هر سرانجامی که داشته باشند.
    اما همۀ این احساسات والا، در جامعۀ آس و پاس و کم‌مایۀ لیبرالی‌شدۀ امروز که نه در چارچوب امن سنت مانده و نه به تمامی از آن رها شده، تازه لایه لایه گرفتار قانون و شرع و ریاکاری و بی‌صفتی و کلبی‌مسلکی هم هست، نسخه‌ای از مثلث‌های مبتذل خیانت و رابطه ساخته که در نهایت به سبکی دون ژوانی در زندگی منجر می‌شود، بی‌آنکه به هیچ چیزش وفادار باشد. فرهنگ حقیر ریاکاری و محافظه‌کاری ممزوج با بی‌رحمی نئولیبرالی، زیرِ قوانین ریاکار و فاسد اسلامی پدیده‌ای ساخته که هر طرف سر بچرخانی کسی را در حال فریبکاری، آن یکی را در حال اغواگری و دیگری را در حال مچ‌گیری با جدیدترین ابزارهای تکنولوژیک می‌بینی. مثلث‌های حقیر غم‌انگیزی که هم امنیت ازدواج سنتی را می‌خواهند و هم می‌خواهند به ایدۀ پیشرفت وفادار بمانند؛ پیشرفت در همه چیز، ماشین‌های شاسی بلند، خانه‌های بالاشهر، و دوست‌دختر(پسر) بیشتر. خرم آن‌که هنوز زنان کمتر از مردان در این رابطه‌های حقیر درگیرند و اگر درگیری هست بیشتر به عشق و شوریدگی و میل صادقانه نزدیک است، هرچند به نظر می‌رسد این را باید بیشتر با ناتوانی زنان در مقابل ساختارهای غیرسنتی و غریزی بودنشان توضیج داد تا با آگاهی و انتخاب.
    آن‌چه که مرز بین گرفتاری در رابطه‌ای مثلثی را با این نوع مبتذل امروزینش مشخص می‌کند تنها وفاداری صادقانه به میلی تربیت‌یافته‌ و پا گذاشتن روی تمام سنت‌ها و امنیت‌ها و ریاکاری‌ها و باختن همه چیز بر سر این گرفتاری‌ست. وگرنه بر تجدد ابلهانۀ فرصت‌طلبی که همزمان و به موازات با چندین نفر رابطۀ عاطفی برقرار می‌کند تنها باید تف کرد.


  10. خوابگاه

    اسفند ۸, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    زندگی‌های صبح تا شب کلاس، صبح تا شب کارِ بی‌آتیه، «اگه این پروژه رو بگیرم»، یک مشت زن جوان دلمرده روی تخت‌های یکنفره، تن‌های لمس نشده، آرزوهای حقیر، خوشی‌های ناچیزِ «امشب بریم رستوران، فردا بریم خرید»، زندگی‌های کنترل‌شده‌‌ی بی شورِ «عزیزم، تأخیرهای شما داره زیاد میشه‌ها، مجبوریم مورد شما رو گزارش کنیم»، جمعِ تنهایی‌های مودب شده، تحقیرهای عادت شده، گریه‌های شباهنگام بی‌صدا روی تخت بالایی، غش‌های افسرده‌ی فردا با لبخند «سلام، صبح بخیر، نمی‌دونم چه‌م بود»، آوازهای غمگین در حمام‌ها، دالان‌های خالی، سرهای روی کتاب خواب‌رفته، بی‌سرانجام و بی‌شور و تکرار شونده، شب‌های سرد و ترشیده‌ی خوابگاه