‘دسته‌بندی نشده’ Category

  1. روز آنها

    تیر ۲۶, ۱۳۹۶ by خیالباف

    تلگرام و اینستاگرام، پر بود از عکس پدرها و شوهرها (روز مرد!)، همینطور صفحه را اسکرول می‎کردم و سخاوتمندانه قلب می‎زدم و فکر می‎کردم چطور این ‎همه آدم تا این حد پدرانشان را ستایش می‎کنند؟ هیچکدام از این پدران سرکوبشان نکرده‌اند؟ تحقیرشان نکرده‌اند؟ مهمل نگفته‌اند؟ زندگی‌شان را جهنم نکرده‌اند؟ شاید نه، شاید از قضا همه این آدم‌ها من صاحب بهترین پدرهای دنیا باشند. حتی با این وجود، چطور می‎شود آدمی، مردی یا زنی بالغ، به پدرش، به آن موجود بزرگ تبشیردهنده و بازدارنده، اصلن به آن مراقبت‎کننده، دست کم نخندد، مسخره‎اش نکند؟ چطور می‌توان انقدر با پدر یکی شد؟ هیچ تناقصی، مسأله‌ای، اشکالی در آن رابطه مخدوش پدر-فرزندی ندید؟ و چطور می‌‏شود از زیر شنل آن بزرگتر درآمده باشی و هنوز بتوانی در ستایشش این‌همه اغراق کنی؟ انگار این بازی قربان صدقه رفتن برای پدرها و مادرها و تغییر عکس پروفایل بیشتر از آنکه به والدین واقعی ما مربوط باشد، به تصویر مثالی دروغینی که از پدر و مادر و عشق خدشه‌ناپذیرشان ساخته‌ایم (ساخته‎اند) مربوط باشد. جعلی و فرومایه و متاسفانه بسیار ارتجاعی.

    همه ما با مردان و زنانی زندگی کرده‎ایم که بی‌نهایت بهشان نزدیک بوده‌ایم. سال‎ها خوردن و خوابیدن و خندیدن و شاید گاهی گریه کردن هم را دیده‌ایم. و این زیست مدام ما را به هم نزدیک و وابسته کرده است. به وقت بیماری از ما مراقبت کرده‌اند، کار کرده‌اند و خرج تحصیلمان را داده‌اند. با هم خاطرات مشترک داریم. تشویقمان کرده‌اند گاهی. به همان نسبت هم امر و نهی کرده‌اند. تحقیر کرده‌اند. شرمگین کرده‌اند. زندگی‌مان بیرون عادت‌ها و رسوماتشان را هیچ‌وقت به رسمیت نشناخته‌اند. اولویت‌هایشان را چپانده‌اند توی زندگی‌های ما، دهانمان را صاف کرده‌اند که مثل خودشان زنذگی کنیم، آبرویشان را جلوی همسایه و فامیل برباد ندهیم و این جور چیزها.

    می‎توانم بفهمم که آدم گاهی قلبش چقدر برای نزدیکانش فشرده می‌شود. اما این بیشتر از آنکه به عشق خدشه‌ناپذیر بین والد و فرزند، یا هر تصویر آرمانی دیگری مربوط باشد، به عادت‌ها و وابستگی‌های ما بسته است.

    نسل چرندی هستیم. اغلب بعد سی سال، هنوز به خانواده وابستگی مالی و عاطفی داریم.  بیکاری و ناامنی جامعه این وضعیت را تشدید کرده، از آن روز وحشت داریم که در بیماری و فقر و مصیبت هیچ‌ نهاد یا فردِ بیرون از خانواده نیست که به دادمان برسد، اصلن بیشتر ما نتوانسته هیچ جمع قابل اعتمادی بیرون از خانواده بسازد. تازه داریم پیرتر هم می‌شویم و می‌ترسیم بچه‎هایمان فردا نقدمان کنند، پس بهتر که رویمان را برگردانیم سمت گذشته، سمت پدرومادر.
    مجموع این‌ها ارزش دروغین خانواده را برایمان واقعی و معنا‌دار جلوه داده. اما حقیقت واقعی دنیای هولناک و ناامنی ست که در آنیم، حقیقت واقعی ناتوانی و ترس ماست. حالا که قادر نیستیم در چشم‌های وحشت‌انگیز آنچه واقعی است نگاه کنیم، دسته‌جمعی قصد کرده‌ایم با عکس‌های مهمل خانوادگی فراموشش کنیم. از عشق و عاطفه خدشه‌ناپذیر بین خودمان و والدینمان حرف بزنیم.


  2. این‌ها را قبلن گفته بودم؟

    دی ۱۷, ۱۳۹۴ by خیالباف

    آدم گاهی با زندگی گذشته‌اش، با همه ی بودش می جنگد و یک راه برمی‌گزیند، راهی که شاید ممتازترین نباشد، اما خودی‌ترین و مالِ خودترین راه است، برساخته‌ی روح و جان و درد و زخم و چرک و عقده و همه چیزِ خودِ آدم است. این همان راهی‌ست که حتا شکستش هم خوشایند است، درخشان است. شکست یک سوژه‌ی مدرن، شکست یک انسانِ مدرن است. می‌ارزد به تمام پیروزی‌هایی که برایت پرداخته باشند، می‌ارزد به تمام سعادت‌های کذایی که برایت خواسته باشند. اما هیچ مدرنیته‌ای بدون گناه تجربه نمی‌شود. گناه، عصیانِ آدم در برابر همه‌ی خدایانِ پیشین، در برابر گذشته و آینده و دیگران و حتی مصلحت خود است. گناهِ مدرن بودن را باید ستود، باید زندگی کرد و رنج و عذاب هر ثانیه اش را به جان خرید و گناهکار ماند. برای انسان مدرن بودن، باید گناهِ زندگی خود را مرتکب شد. «أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى» هیچ بردارنده‌ای بار گناه دیگری را بر نمی‌دارد.

    پ.ن. عبارت داخل گیومه از قرآن، آیۀ ۱۶۴ انعام


  3. خوابگاه

    اسفند ۸, ۱۳۹۳ by خیالباف

    زندگی‌های صبح تا شب کلاس، صبح تا شب کارِ بی‌آتیه، «اگه این پروژه رو بگیرم»، یک مشت زن جوان دلمرده روی تخت‌های یکنفره، تن‌های لمس نشده، آرزوهای حقیر، خوشی‌های ناچیزِ «امشب بریم رستوران، فردا بریم خرید»، زندگی‌های کنترل‌شده‌‌ی بی شورِ «عزیزم، تأخیرهای شما داره زیاد میشه‌ها، مجبوریم مورد شما رو گزارش کنیم»، جمعِ تنهایی‌های مودب شده، تحقیرهای عادت شده، گریه‌های شباهنگام بی‌صدا روی تخت بالایی، غش‌های افسرده‌ی فردا با لبخند «سلام، صبح بخیر، نمی‌دونم چه‌م بود»، آوازهای غمگین در حمام‌ها، دالان‌های خالی، سرهای روی کتاب خواب‌رفته، بی‌سرانجام و بی‌شور و تکرار شونده، شب‌های سرد و ترشیده‌ی خوابگاه


  4. تولد ۳۲ سالگی‌ات

    دی ۲۹, ۱۳۹۳ by خیالباف

    گیر داده بودم روز تولدت را فراموش نکنم، روی موبایلم، روی ایمیلم، دیروز، امروز، که فراموش نکنم، یادم نرود، نشوم مثل آن سال‌ها که یادم می‌رفت، همه‌ی روزهای تولدت را و ساعت قرارهایمان را و هزار چیز دیگر را. امروز ۳۲ سالت می‌شد، فکر می‌کنم لابد تا حالا مادر شده بودی و همه‌ش با داد و بیداد و سروصدا مشغول جزئیات دیوانه‌کننده‌ای درباره‌ی سرماخوردگی بچه‌ات یا تربیتش، یا مثلن فلان لباس می‌شدی که اندازه‌اش نشده بود و باید پسش می‌دادی یا برای گردش آخر هفته‌ی خانوادگی‌تان با مادر و پدر و برادر و خاله و پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ت برنامه‌ریزی می‌کردی و همه‌ی این‌ها را جوری با دقت و وسواس انجام می‌دادی و پی می‌گرفتی که انگار داری مهم‌ترین امورات جهان را ردیف می‌کنی و با اینکه مدام از همین چیزها حرف می‌زدی، من سخت با بودنت کیف می‌کردم و گاهی بغلت می‌کردم و لابد خلاصه‌های تیترواری هم از زندگی خودم برایت می‌گفتم و تو با تحسین و مهربانی گوش می‌کردی و باز هم حرف‌های خودت را می‌زدی. اما نشد، تو خیلی زود مردی و سرطان جانت را گرفت و الان با احتساب رطوبت و باران‌های دائم لعنتی لاهیجان گمان نمی‌کنم چیز زیادی ازت باقی مانده باشد. –گریه‌ام می‌گیرد-
    شش سال پیش که مُردی، دختری از آشناهای دور روی تختش دراز کشیده بود. می‌شناختیمش و چند سالی بزرگتر از ما بود و گاهی حرفش را می‌زدم و بغضم می‌گرفت که یکی از چشم‌هاش ایرادی داشت و گوشه‌گیر بود، اوائل بیست سالگی‌ شوهری پیدا کرده بود، کارگر کارخانه و انگار با جربزه و با اینکه ندیده بودمش گمان می‌کنم جوان و سالم و خوش‌قیافه، اما آفتاب چند ماهی بیشتر به زندگی‌اش نتابیده بود و یک روز از ترک موتور شوهر پرت شده بود و قطع نخاع و این همه سال را، درست مثل کپه گوشتی که حرف می‌زند توی تاریکی اتاق درازکش. شوهر چند ماهی سر زده بود و بعد هم پیدایش نشده بود و می‌گفتند از اینجا رفته و خب، حق داشت که زندگی کند. آن وقت تمام این سال‌ها که من و تو می‌رفتیم رشت و میدان شهرداری را دور می‌زدیم و روی سبزه‌های پایین شیطان کوه الویه می‌خوردیم و تو توی عروسی‌ات می‌رقصیدی، تمام این سال‌ها که من رفتم تبریز و سوا شدیم و تو مریض شدی و سرطان جانت را گرفت و روزی که توی حیاط خانه‌تان فریاد زدم و همه‌ی این سال‌ها او روی تخت دراز کشیده بود و مادرش جان می‌کند تنش نپوسد و بالاخره امروز او هم مرد. در روز تولد ۳۲ سالگی نبودنت، او هم مرد، سی و چند ساله، و با سرطان. کسی برایش فریاد هم نزد.
    گیر داده بودم روز تولد یادم نرود که زنگ بزنم به مادرت و بگویم یادم نرفته و بگویم دلتنگت هستم، فکر کردم چطور می‌شود آخر؟ نمی‌شود.


  5. مرداد ۱۸, ۱۳۹۳ by خیالباف

    هر آدمی باید یکبار و برای مدتی طولانی و شاید همیشه با یک حیوان و البته ترجیحن سگ و گریه و البته با ترجیح بیشتر، با یک گربه زندگی کند. گربه‌ای برای این‌که راه برود، خودش را لیس بزند، اخم کند، ناخن‌هایس را بکشد روی مبل‌ها و فرش‌ها، غر و لند کند، غرش کند، خودش را به تنت بمالد، با پا گوشش را بخاراند، دمش را بالا بگیرد، شالاپ شالاپ بکوبد توی ظرف شنش، دنبال چیزهای الکی بدود، تحویلت نگیرد، آب و غذا بخورد و مهم‌تر از همه بخوابد و تازه از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، فقط «باشد». باید یک گربه باشد و آدم همه‌ی این‌ها را ببیند تا بفهمد جهان چقدر جای بزرگی‌ست و اصلن دنیا بی گربه‌ها خیلی جای بیخودی‌ست و هی بگوید عجب! عجب! چه بر سر من آمده بود که توانسته بودم این‌همه سال آزگار بی گربه‌ها زندگی کنم و چه‌م شده بود که این‌همه زیبایی را نمی‌دیدم. باید یک گربه، همین دوروبر، روی مبل بغلی، زیر پاهای آدم توی رختخواب، باشد تا این‌ها اتفاق بیفتد.


  6. مرداد ۲, ۱۳۹۳ by خیالباف

    حال همخانه ی کوچک ما بالاخره بهتر شده، آخرین آزمایش اوره و کراتینش را نزدیک به نرمال نشان داده و رفیق کوچولوی ما نسبتن و نم نم می تواند بشاشد، هرچند به خاطر دردهایی که این چند وقته کشیده حسابی ترسخورده و غمگین است، هنوز تند تند نفس می کشد، لاغر و ضعیف شده، حوصله ی بازی ندارد و از ترس چشمهایش را موقع خوابیدن هم کامل نمی بندد، اما از خطر مرگ نجات پیدا کرده و به نظر می رسد که عملکرد کلیه و مثانه اش علیرغم فشار مهلکی که بهشان وارد آمده عادی و تقریبن نرمال است.
    من اما این ده روز اخیر را به حساب سخت ترین روزهای زندگی ام خواهم نوشت. نه به این دلیل که آنقدر زندگی ام در پر قو بوده باشد که حالا مریض شدن یک حیوان خانگی سخت ترین تجربه ی آن باشد. اما این یکی یقینن تجربه ی عجیب و بسیار بدی بود که امیدوارم هرگز تکرار نشود. برای توضیح آنچه بر من گذشت شاید عبارت «غیر قابل عزاداری» جودیت باتلر کمک کننده باشد. باتلر در کتاب دردسر جنسیت توضیح می دهد که آدم ها تحت چه شرایطی، قادر به عزاداری برای دیگران نیستند. او برای شرح وضعیت زندگی هایی که متعلق به غیر رسمی ها و بیرون افتاده هاست از مفهوم عزاداری کمک می گیرد. اینکه چطور وقتی در دهه ی ۷۰ و ۸۰ با شیوع ایدز مردان همجنسگرای بسیاری شریک زندگی خود را از دست دادند، هرگز نتوانستند درباره ی غم و رنج خود با کسی سخن بگویند، اینکه چطور وقتی یازده سپتامبر اتفاق افتاد کسی برای کارگران غیرقانونی مرکز تجارت جهانی عزاداری نکرد. عزاداری و امکان ابراز اندوه برعکس ظاهر کاملن شخصی اش، موضوعی همگانی و حتی سیاسی است. چیزی که این روزها برای من در رابطه با بیماری گربه ی همخانه ام اتفاق افتاد چیزی درون همین حوزه ی غیرقابل عزاداری ها بود. گربه ی کوچک تا وقتی که سالم و سرحال بود، به نظر همه دوست داشتنی و بامزه می رسید، حدود نهایی بحث ها در دوران سلامتش به مسوولیت اخلاقی انسان در قبال حیوان و این پرسش برمی گشت که آیا می شود یا درست است که حیوانی را در خانه نگه داشت؟ صرف این هزینه ها تا چه حد ضروری و اخلاقی است؟ این رابطه تا چه حد سانتی مانتال و کالایی است و تا چه حد به احساسات و مسوولیت های انسانی ما بسته است؟ صد البته که مخالف ترین دوستان هم با یک حرکت خوشمزه ی بچه گربه اغلب به ناز و نوازش و قربان صدقه ی موجود کوچکی می رسیدند که انسان نبود، و هرگز انسان نمی شد اما زنده بود، نفس می کشید، شاد می شد، نگاه می کرد، وابسته می کرد و تو را به پرسش درباره ی حوزه و حدود مسوولیت های انسانی ات می کشاند. بیماری گربه ی همخانه ی من اما بیماری جدی ای بود که با بی مسوولیتی و بی مبالاتی دامپزشکش کشنده شد و او را تا مرز مرگ با رنج و درد بسیار پیش برد. این چند روز اما، که گربه ی بیچاره در آستانه ی مرگ بود و من با چشم های خودم رنجش، سکوتش، فریاد و خشم و هراسش را در برابر مرگ و فرایند درمان می دیدم هرگز نتوانستم بی آنکه متهم به سانتی مانتالیزم، رفتار غیر منطقی و حتا مضحک، روستایی و عقب مانده بشوم از رنج این حیوان در مقابل چشم هایم حرف بزنم. حتا در منطقی ترین صورتش وقتی از مسوولیتم در قبال بی توجهی به علایم بیماری و سپردنش به دیگران که عاقبت منجر به بیماری او شده بود حرف می زدم با جملاتی از این دست روبرو می شدم که خب به عوض تو زحمتت را برای خوب شدنش کشیده ای. انگار بار مسوولیت را می شود به همین راحتی و کیلویی اندازه گرفت. وقتی پای مرگ و زندگی یک حیوان وسط باشد همه بی نهایت منطقی و متریالیست می شوند! بستری شدن حیوان، بیماری کلیه اش، سونداژ و همه این ها چیزهای عروسکی و بامزه ای بنظر می رسند که غم خوردن برایشان مضحک است، فقط به این دلیل که آن موجودی که در حال رنج کشیدن و مردن است نه انسان که حیوان است. اما رنج حیوان به هیچ وجه رنج سانتی مانتال و عروسکی نیست. خیلی واقعی تر از این حرف ها است. طبیعت با آن ها چند برابر بی رحم است، دکترها، دوستانت، باقی حیوان ها هیچکس با حیوان رنج کشیده همدردی نمی کند و همین که بیماری بیشتر از چند روز طول کشید همه یاد اتانازی و خلاصی او می افتند و تلاش و اندوهت برای برگرداندن حق زندگی حیوان به او احمقانه و کودکانه تفسیر می شود. سخن گفتن از چنین دردهایی از نظر آدم های معمولی بلاهیت آمیز و از نظر روشنفکرترها بورژوایی و سبکسرانه است. ابراز اندوه تو نامعمول است، رنجت چون به حوزه ای غیر از انسان ها مربوط می شود بی ارزش و غیرقابل عزاداری است.
    من و موجود کوچکی که باهم زندگی می کنیم هرکدام روزهای هولناکی را سپراندیم، او از آن جهت که هیچ نمی دانست که چه برسرش می آید و چرا زندگی خوش خوشانش یکهو بار مصیبت و درد شده و من ازآن جهت که در برابر چشم های دردکشیده ی غمگینش فلج بودم و هیچ نمی دانستم که اگر خوب نشود بار این رنجی را که بهش تحمیل کرده ام چطور باید برای باقی زندگی ام به دوش بکشم. آنقدر ناتوان و حقیر که فکر میکردم چاره ای نیست، چاره ای نیست جزآنکه و باید که خدایی باشد که کاری بکند یا حداقل بشود یقه اش را گرفت و پرسید که چرا و بارها و بارها از سر استیصال و بی چارگی از دیگران می خواستم دعا کنند. بهر رو اما حالش امروز خوب است و امیدوارم که بعد از این را همانطور که شایسته ی همه ی مردمان زمین از آدم و حیوان است به سلامت و خوشی زندگی کند.


  7. بگذاریم عزاداری‌شان را بکنند

    آذر ۵, ۱۳۹۱ by خیالباف

    چند روز پیش اتفاقی گذرم افتاد به نمایشگاه عکسی در یک گالری دولتی. نام نمایشگاه کودکان عاشورایی بود یا یک چنین چیزی. عکس های گاهی خوب، بزرگ و با کیفیت، قاب شده به سینه‌ی دیوار با تصویر کودکانی مبهوت و وحشت‌زده در لباس عربی؛ که بیشترشان از همان بالماسکه‌ی بامزه‌ی حکومتی که هر سال در همه‌ی شهرهای ایران برگزار می‌شود، برداشته شده بود. نوزادان را لباس «علی‌اصغر» کودک شهید امام حسین می‌پوشانند و می‌برندشان وسط مراسم گریه و ناله‌ای به نام «شیرخوارگان حسینی». مجموعه‌ی موسیقی مذهبی نمایشگاه با عکس کودکان بی‌پناه متعجب و هراسان در مراسمی که مادران سیاهپوششان زار می‌زدند، یا در حال گریه و بازی در «شبیه» کودکان به اسارت‌رفته یا کشته‌شده در عاشورا، برای منِ دین‌گریز خوشایند نبود. ذهنم بیشتر از آن‌که به تماشای عکس‌ها و ویژگی‌های کیفی و تکنیکی‌شان بپردازد، درگیر حالی بود که بر کودکان گذشته بود، لابد حسابی ترسیده بودند از این اتفاقات غریب پیرامونشان یا لباس‌های عجیبی که به تن داشتند. فکر کردم اگر روزی کودکی داشتم، چقدر باید مراقب باشم تا شاهد این مراسم‌ِ خشونت‌بار نباشد و این‌کار چقدر در جامعه‌ای مثل ایران سخت است. خواستم در دفترچه‌ی نظرات نمایشگاه بنویسم که رفتارتان با این بچه‌ها غیرانسانی است؛ چرا فکر نمی‌کنید که دیدن این گریه‌ها و سیاهی‌ها و تن‌های زخمی از ضربه‌ی زنجیر و سربریدن حیوانات چه بلایی بر سر روح کودک بی‌نوا خواهد آورد؟ و این‌ها.

     اما چیزی ننوشتم و گمان می‌کنم در این ننوشتن، بخش دیگری از خودم تأثیرگذار بود: خاطرات شخصی. کودکی من که عمرش را در یک خانواده‌ی مذهبی با پیشینه‌ی روستایی و اغلب در محله‌های متوسط شهرستانی گذرانده است،  چیزی از تلخی و ترس عاشوراهایش به خاطر ندارد. جز یکی دوبار شنیدن نام «قمه‌زن» ها که بیشتر مثل غول‌های افسانه‌ای خونریز و ترسناکی بودند که از دوستان و بچه‌های همسایه می‌شنیدم و این‌که مادرهایشان گفته بودند وقتی قمه‌زن‌ها می‌آیند ممکن است بچه‌ها را زیر دست و پا له کنند و من از تصور این موجودات ترسناک شمشیر به دست با لباس‌های سفید خونی خیلی وحشت داشتم؛ که خوشبختانه به هر دلیل هرگز موفق به دیدن چنین صحنه‌هایی نشدم و مراسم عاشورا برایم نمایشی شورانگیز و عجیب و غریب باقی ماند، آن‌چنان که هیچ تجربه‌ای را نمی‌شد با آن قیاس کرد. عاشورا کم از عید نداشت؛ مدرسه‌ها چند روز تعطیل می‌شد، شب‌ها با زن‌ها و بچه‌های فامیل و همسایه از خانه بیرون می‌زدیم، می‌ایستادیم کنار خیابان به تماشای دسته‌های منظم مردان سینه‌زن و زنجیرزن با آن نظم بخصوص دست‌نیافتنی، یا آئین آوردن چلچراغ و آن سازهای چند متری که اسمشان را از یاد برده‌ام و در شهر ما رسم بود، با دسته‌ی شترهای تزئین شده، علم‌های بزرگ با پرهای رنگی، آوردن اسب سفید با تابوت سبز و چکمه‌های پلاستیکی بیرون زده از تابوت که مثلن امام حسین بود و هزار چیز عجیب و غریب دیگر که برای منِ بچه شهرستانی که نه تئاتر دیده بودم نه رقص می‌فهمیدم چیست جهانی بی‌نظیر و تجربه ناشدنی می‌ساخت. آن شربت‌های مجانی با دانه‌های سیاه تویش، زغال اخته و تخمه و اگر زمستان بود شیرکاکائو و نوشیدنی های گرم دیگر عیشم را تکمیلِ تکمیل می‌کرد. مگر می‌شد امام حسین و عاشورا را دوست نداشت. امام حسین و مراسمش به تمام تمناهای ناشناخته‌ی منِ کودک دهه‌ی شصتی و احتمالن بزرگتر‌هایی که نه جشن دسته‌جمعی داشتند، نه زندگی شبانه‌ای، نه کارناوالی، نه تئاتری و نه هیچ زندگی بیرون از روزمرگی که شوقی برانگیزد و حالی عوض کند پاسخ می‌داد. حالا اگر توهم ثواب اخروی و شفاعت امام حسین برای ورود به بهشت را هم در نظر بگیریم مگر می‌شد او و مراسمش را عاشق نبود؟

    این‌ خاطرات باعث شد از نوشتن نظرم در دفترچه ی نمایشگاه منصرف شوم و به این فکر کنم که چیزی که این فشارها و اندوه‌ها و تفاسیر دردناک را در منِ مخاطب امروزی برمی‌انگیزاند بیش از هولناکی آئین عزاداری، بهره‌های وسیع ایدئولوژیکی است که حکومت اسلامی از طریق تبلیغ و ترویج این مراسم می‌برد و چون ذهن به این مناسبات آشناست و از آن رنج می‌کشد، همه چیز را از منظر منفی‌تری قضاوت می‌کند. لابد یک‌جای کار باید بلنگد حکومتی که هولوکاست را انکار می‌کند و هزاران نفر را ظرف چند روز در تابستان ۶۷ می‌کشد برای کشته شدن هفتاد نفر بعد از ۱۴۰۰ سال این‌همه گریه و زاری و مراسم راه می اندازد و گاهی آن‌قدر برایش هزینه می‌کند و رسم‌های تازه و جذابیت‌های جدید خلق می‌کند که آدم حیران می‌ماند. گفتن از این‌جای مشکل‌دار و آگاه کردن‌شان از خوش‌خدمتی به حکومتی که مشروعیتش را با پیوند زدن خود به اعتقادات مذهبی مردم می‌گیرد شاید کمی کمک کند به مردم برای کنار کشیدن خود از این بازیِ به ظاهر خوش‌رنگ و گاهی خوش‌طعم، اما با این‌همه باید بهشان فرصت داد تا عزاداری شان را بکنند، به خاطر تجربه‌ی همه‌ی چیزهایی که همین حکومت ازشان گرفته و به جایش عزای حسینی را نشانده است.