‘یادداشت’ Category

  1. لیبیدو

    دی ۲۸, ۱۳۹۴ by خیالباف

    نیروی جنسی یک زن جوان طبقۀ متوسط در ایران با به دنیا آمدن اولین فرزند می‌میرد و امنیت و آسایش او در میانسالی با نبودن یک فرزند. مرگ شور جنسی در او، البته به دفرمه‌گی بدن و از دست رفتن طراوت دخترانۀ پیکرش – که تا حدی سرنوشت محتوم همۀ بدن‌های زنانه از همان طبقۀ مذکور درفرایند فرزندآوری است، کمترین ارتباط را دارد. چیزی که یک زن جوان با وجود فرزند در زندگی روزمره‌اش از دست می‌دهد بیش از همه «فراغت» و «خلوت» است. فراغتی که تخیل می‌آورد، زندگی و حیات و لیبیدو را جان می‌دهد. ( بی‌ دلیل نیست که سنت برای رام کردن مرد چموش، نسخۀ زندگی خانوادگی می‌پیچد و برای پابند کردن زن به زندگی خانوادگی، تولد فرزند را چاره می‌داند، و خنده‌دار آن‌که که این دومی دست کم یکی از پاهای مرد چموش سابقن رام شده در زندگی خانوادگی را آزاد می‌کند، چون زن آن‌قدر به مسایل فرزند دچار می‌شود که مرد چموش فرصت‌های بیشتری برای رهایی پیدا می‌کند. –عیب نسخه‌های سنتی فقط این نیست که با کشتن زیست‌مایۀ آدم‌ها ظاهر ماجرا را صاف‌کاری می‌کنند، تناقضات عجیب و غریب‌ درون‌ماندگاری هم دارند.)

    فراغت و خلوتی که ازش حرف می‌زنم به مادی‌ترین شکل ممکن از دست می‌رود. در «زمان»ی که زن جوان در نقش مادر باید هر لحظه‌اش را با دیگری(کودک) تقسیم کند و  حتا وقتی کودک حضور مادی ندارد – مثلن در هفت سال اول با در نظر گرفتن وجود بنیۀ مالی که امکان سپردن او به مهدکودک را در همان ساعات محدود و با همان کیفیت نگران‌کننده میسر کند، یا بعدها در مدرسه – بار او، نظم دادن به آشفتگی‌هایش، نگرانی دربارۀ غذایش که باید سالم و خانگی باشد و هزار مصیبت دیگر که چارچوب‌های خانوادگی حتا در مدرن‌ترین اشکال خود بر سر زن جوان آوار می‌کنند؛ تا ساعت‌های حضور فیزیکی کودک در خانه، اشغال «مکان»های خصوصی متعلق به زن، چسبندگی‌اش به بدن مادر و وابستگی‌اش به روان و ذهن او که جای خالی برای هیچ فراغی نمی‌گذارد.

    و زن جوان به همین راحتی می‌میرد. زنده است اما مکان و زمانی برای خودش، برای فکر نکردن به دیگری، برای دمیدن به لیبیدو ندارد. هرچه زنی نیازش به خلوت و خود بیشتر باشد، احتمال مردنش هم بیشتر می‌شود. مگر اینکه به آینده و کار بلند مدت خیلی ایمان داشته باشد و هرز رفتن سال‌های جوانی‌اش را به لطف لذت و امنیتی که ممکن است فرزند در آینده، در سال‌های میانسالی برایش مهیا کند نادیده بگیرد. البته شاید امکان کمی هم نباشد در جامعه‌ای که هنوز آموزه‎های سنتی آن‌قدر قدرتمندند که مادر، نقش او، دعایش، فداکاری‌ و رنجش در زاییدن، بهشت لعنتی زیر پایش را برای بی‌دین‌ترین فرزندان چنان مقدس می‌نمایند که وقتی زن به ازای همۀ زندگی نکرده‌اش در جوانی، در میانسالی و کهنسالی ستایش و توجهی از فرزند ‌دریافت می‌کند قدرش را می‌شناسد.

    سوی دیگر ماجرا هم  وضع بهتری ندارد، درست به دلیل همان آموزه‌ها زنی که در جوانی در تنش میان غریزۀ مادری و حق زندگی فردی، طرف دومی را گرفته (می‌شود با غیاب یا فقدان مرد دلخواه وضعیت را تراژیک‌تر هم کرد) در میانسالی، هر لحظه می‌بایست در جامعه‌ای که مدام بهشت کذایی را یادآوری می‌کند، او را هرچه بیشتر به سوی خانواده می‌راند و اساسن نه تنها ساختارهای حمایتی برای زندگی فردی زنی تنها نساخته، بلکه بسیاری وجوهش را نه تنها به رسمیت نمی‌شناسد که حتا جرم می‌شمارد، مقاومت کند. انگار هر دو سر زندگی‌های زنانه تباهی باشد.

    مگر آن‌که کاری جمعی، هم آوار مادری را از سر جوانیِ زن بردارد، هم امنیتی غیرخانوادگی را برای زن تنها بسازد.


  2. از تهران تا قاهره

    شهریور ۱۷, ۱۳۹۱ by خیالباف

    مردم ایران، رمانتیک و حساسند؛ و این حساسیت و رمانتیک بودن، متأسفانه بیش از آن‌که به معنای مثبت و آفرین‌گرش باشد، به علت تربیت‌نشدگی و غریزی بودن، به بدوی‌ترین فرم ممکن ظهور پیدا می‌کند و گاهی خشونتی در خود دارد که هرگز برای هیچ ملت خونسرد و بی‌تفاوتی رخ نمی‌دهد. شاید بهتر باشد برای تببین این ویژگی‌ها به‌جای واژه‌های «رمانتیک» و «حساس» از «تأثیرپذیر» و «تندمزاج» استفاده کرد. اما واژه‌های اخیر  نیز به علت بار منفی‌شان، گزینه‌های چندان مناسبی به نظر نمی‌رسند. در زبان فارسی باید واژه ای یافت که این حساسیت را توأمان به شکل مثبت و منفی اش نشان بدهد. مردم ایران، حساس و تأثیرپذیرند چرا که می‌توانند هم برای آوارگی زلزله‌زدگان اشک بریزند و ارزشمندترین چیزهایشان را برای کمک ببخشند و هم‌زمان، تماشای اعدام در ملاءعامِ مجرمی را از دست ندهند. هنگام تماشای یک صحنه‌ی خشونت‌بار تلویزیونی چشمهایشان را ببندند و همزمان برای ادامه‌ی جنگ اسرائیل و فلسطین هورا بکشند و سینه چاک کنند. این خاصیت البته نه فقط مختص مردم ایران، بلکه ویژگی تمام اقوام ناآگاه و عقب نگه داشته شده‌ی دنیا است. احساسات آن‌گاه که تربیت نشود و با ادبیات و هنر و تمدن فرهیخته نگردد، انتحاری و جنگجو می‌شود و با ندایی و نوایی از سویی به سوی دیگر تغییر جهت می‌دهد. ابزار دست آنانی می‌شود که به جای مردمِ حساس، می‌اندیشند. مردم ایران به واسطه‌ی دوری از فرهنگ و ادبیات و هنر به شکل مدرن و پرسش‌گر و چالش‌برانگیزش و حبس اطلاعاتی، در حساس‌ترین برهه‌های تاریخی به مثابه مردمی عمل کرده‌اند که در اتاق تاریک هر کدام  با دست یک جای فیل را گرفتند و یک تصور نو از آن ساختند. روزی به خیالِ این‌که دیگر وقت انقلاب و ستاندن حق از  پادشاه ظالم است، به خیابان می‌ریزد؛ به غمگینانه‌ترین فرم ممکن کشته می‌شود؛ پادشاه ظالم را فراری می‌دهد. فردای دگر خود نشسته بر مسند او به قساوت و بیرحمی و انتقام جان می‌گیرد. روزی هیچ گزینه‌ی دیگری را جز سقوط رژیم پهلوی و اعدام شاه برای نجات کشورش نمی‌بیند، روز دیگر به حسرت جلال و جبروت بر باد رفته آهِ سینه سوز می کشد.

    ***

    شهبانوی سابق ایران، فرح دیبا، زن زیبا و جذابی است، حتی با وجود کهولت سن چیزی از جذابیت و آراستگی او کم نشده است، آداب‌دان است و خوب حرف می‌زند. در عین حال مادر است. تصاویر گذشته‌ی زندگی‌اش -که این روزها به لطف نوستالوژی پدیدار شده برای ایرانِ عصر ِگذشته کم هم نیستند- همه از سلیقه‌ی خوب هنری و نیکوکاری‌هایش مقابل مردم فقیر و ستمدیده حکایت دارند. در مستند «از تهران تا قاهره» این زن، این مادر مهربان، می‌نشیند روی صندلی مصاحبه و با دیدن تصاویر روزهای پایانی حکومت پهلوی و روزهای آغازین انقلاب بهمن ۵۷، از غم‌ها و سختی‌هایی می‌گوید که خانواده‌ی پهلوی از هنگام خروج از تهران تا زمان مرگ محمدرضا شاه در قاهره، به جان کشیده‌است. حرف‌های مادرانه‌ی فرح دیبا، همه قابل درک و احساس‌برانگیز است تا آن‌جا که بیننده با بغض‌های شهبانو بغض می‌کند و با خنده‌هایش شاد می‌شود. ترکیبِ هنرمندانه‌ی تصاویر کمتر دیده شده، با موسیقی بجا و دل‌انگیز و صدای فرح دیبا که شمرده و آرام حرف می‌زند و گاهی با دیدن بعضی تصاویر، خودش تعجب می‌کند، افتخار می‌کند، یا شاد و غمگین می‌شود؛ هر بیننده‌ای را با خود همراه می‌کند. وفاداری این زن به شوهرش -که ضمن حرف‌ها به آن اشاره می‌شود – و غم‌‌خواری‌های مادرانه برای فرزندانش هم در تکمیل چهره‌ی این مادر وفادار سنتی نقش مهمی دارد. تا این‌جای کار را ایرادی نیست؛ حتی باید به فیلمساز تبریک هم گفت که بخشی از خاطرات و حرف‌های کسی را ثبت کرده که آن‌سوی شادی مردمِ غره از انقلاب، به عنوان یک همسر و یک مادر، ستم می‌کشیده است و بدین ترتیب فیلم بخش خاموشی از تاریخ را ثبت می‌کند.

    اما فیلم عملن به دنبال ثبت یک حادثه‌ی تاریخی نیست، چون هیچ تلاشی را برای شفاف‌سازی مواضع مختلف در قبال این حادثه نمی‌کند و به عوض تمام مدارک و چیدمان مصاحبه‌ در جهت ساخت یک پروپاگاندای آشکار است. ایراد کار از آن جا شروع می‌شود که این مادر غمخوار، ضمن قصه‌گویی و ذکر مصیبت‌های رفته بر خودش، سعی در توجیه چهره‌ی شاه وتبیین چگونگی انقلاب مردم ایران دارد و در این راه به دروغ‌هایی متوسل می‌شود که در خوشبینانه‌ترین وضعیت  هم نمی‌توان به آن‌ها بی توجه بود و حتی به حساب ناآگاهی فرح دیبا گذاشت. آن‌جا که شهبانوی وفادار در وصف فضیلت‌های شوهر و البته با همراهی فیلمساز که بخش‌هایی از مصاحبه‌هایی شاه با خبرنگارهای انگلیسی و امریکایی پخش می‌کند -که در آن‌ها شهنشاه، مقتدرانه عنوان می‌کند که در موردِ پایین آوردن قیمت نفت کوتاه نخواهد آمد و وقت آن رسیده است که چشم‌آبی‌ها بیشتر کار کنند- ، به این سو می‌رود که دایی جان ناپلئون‌وار تمام  دلایل و سبب انقلاب مردم ایران را بر گردن امریکا و انگلیس و در نارضایتی این دولت‌ها از افزایش قیمت نفت خلاصه کند؛ آن جا که دست‌های خونین تظاهر‌کننده‌ها آغشته به خون گوسفند شمرده می‌شود و ناراضی‌ها اغتشاش‌گرانی فریب‌خورده‌ و تربیت شدگان امریکا، شوروی، چین، کوبا و لیبی؛ و آن‌که شاههرگز نمی‌خواسته مسند سلطنتش را بر خون ملت بنا کند.

    باید از شهبانوی فراموشکار پرسید که واقعاً فکر می‌کند همه‌ی شکنجه‌ها و تبعید‌ها و کشتارهای خیابانی و بیژن جزنی‌ها، فاطمه امینی‌ها، خسرو گلسرخی‌ها، اعدام‌ها و حبس‌های سیاسی هم به همین اندازه خون گوسفند  و تابوتِ جعلی بود؟ کشتار میدان ژاله که زیر نگاه خبرنگاران داخلی و خارجی ثبت شد و سند شد، با خون چند گوسفند پدید آمده بود؟ چند فاطمه امینی دیگر باید زیر شکنجه‌ی ساواک کشته می‌شد تا شهبانو بداند که مادر فاطمه هزار برابر بیشتر از خودش، مادر فرحناز پهلوی، رنج کشیده است وقتی مأمورین همین شاهِ بی‌تقصیر دخترِ جوانش را آن‌قدر زده‌اند و سوزانده‌اند تا بمیرد. باید از شهبانو پرسید چطور نه تنها فراموش می‌کند که شوهرش با یاری همین انگلیس‌ها و امریکایی‌ها، بر علیه دولت مردمی دکتر مصدق کودتا می‌کند و دوباره به تخت سلطنت می‌نشیند؛ بلکه محمدرضا را همراه و طرفدار دکتر مصدق می‌کند. اعجاب برانگیز نیست که محمدرضا پهلوی دوست مصدق باشد؟ باید از شهبانو پرسید چرا شاهِ این‌همه وطن پرست پیش‌ترها، قبل از آن‌که کار به اعتصاب‌ها و کشتار‌ها و عذرخواهی از ملت بکشد حتی لحظه‌ای با خودش نیندیشید که برای نجات وطن می‌تواند کنار بکشد؟ گزینه‌ی صرف‌نظر کردن از تاج و تخت آن قدر برای فرح دیبا دور از ذهن است که در طول فیلم نه تنها از شیوه‌ی بیان عناوین وی -اعلی حضرت، ولیعهد، والا حضرت و …- برای اعضای خانواده‌اش آشکارا مشخص است بلکه مستقیمن نیز به آن اشاره می‌کند.

    در این‌که سرانجامِ انقلاب ۵۷ غم‌انگیز و تأسف‌آور بوده شکی نیست. انقلاب ۵۷ به فرزندان خودش هم رحم نکرده و یکی پس از دیگری قربانی‌شان کرده است. هردو فرد انقلابی که در فیلم دیده می‌شوند- ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده- به شدیدترین شکل ممکن عقوبت شده‌اند، یکی هنوز در زندان است و دیگری در همین انقلاب اعدام شده است. بسیاری از وابستگان پهلوی به خشونت‌بارترین شکل ممکن کشته شده‌اند و دارایی‌هایشان تصاحب شده است. در همین انقلاب تمام شکنجه‌ها و کشتارها و استبدادها بازتولید شده است؛ حتی در این میان، بخشی از آزادی‌های اجتماعی‌ هم از دست رفته است. اما حقیقت این است که هیچ‌کدام این استبدادها، فسادها و دروغ‌ها در انقلاب ۵۷ زاییده نشده‌اند. درست نیست شهبانو این همه فراموشکار باشند اگر نخواهیم از واژه‌ی دروغگو استفاده کنیم. فرح دیبا و این فیلم همان‌طور که در بسیاری موارد دیگر سکوت کرده بودند، بهتر بود در ماجرای مصدق و حتی هویدا که به فرمان محمدرضا زندانی شده بود سکوت می‌کرد نه آن‌که با دروغ تلاش می‌کرد تا واقعیت را جور دیگر جلوه دهد.

    مستند از تهران تا قاهره با سمپاتی بییننده با خانواده‌ی پهلوی از طریق نشان دادن فشارها و غم‌های وارد شده بر این خانواده – محمدرضا، فرح و چهار فرزندشان- در سخت‌ترین بازه‌ی زمانی، یعنی از زمان خروج از ایران تا مرگ شاه، سعی دارد تا با تأکید بر این رنج‌های حقیقی و به یاری کاراکتر ارائه شده از شاه به عنوان مردی مذهبی، خانواده دوست و میهن‌پرست،-فرم ایده‌آل مرد ایرانی- و فرح دیبا به عنوان زنی فداکار، مشفق و همراه همسر و رنج کشیده؛ تمام دلایل نارضایتی‌ها و انقلاب مردم را تحت سایه‌ی اراده‌ی کشورهای غربی و بلاهت و خشونت مردم پاک کند. انگشت گذاشتن فیلمساز روی روابط خانوادگی شاه از همین جا نشأت می‌گیرد. اما این پرسش را مطرح می‌کند که اگر چنین تصویری از زندگی شخصی باقی دیکتاتورها و ظالمان تاریخ امکان ارائه می‌داشت این همدردی ایجاد نمی‌شد؟ یقینن آگوستو پینوشه، سعید امامی و قاضی مرتضوی هم پدران خوب و مهربانی بودند.

    ***

    می‌گویند تاریخ را پیروزمندان نوشته‌اند. شاید بتوان این گفته را این‌طور تکمیل کرد که نه تاریخ و نه هیچ حادثه ای را نمی شود تک خطی، تک بعدی، و با دیده‌ی حق یا باطل نگریست. شاید گزاف نباشد اگر بگوییم تاریخ را شکست‌خوردگان و پیروزمندان از زوایایی مختلف زندگی کرده‌اند و نوشته‌اند. درست‌تر آن است که تاریخ خوانده شود؛ ولی در ستایش یا علیه کسی قضاوت نشود. تاریخِ یک ماجرا، مثل شعور یک مفهوم باید در روح آدمی رسوب کند تا به درک آن برسد. بیش از آن‌که تاریخ و دانستن آن و تشخیص دروغ‌ از حقیقت وسیله‌ای باشد برای شناخت غلط یا درست بودن حاکم، ما مردم و سازندگان تاریخ، به جای آه کشیدن بر حالِ خاندان پهلوی یا جبهه گرفتن در مقابل آن‌ها، به جای حساسیت‌های بی‌فکرانه و  دفاع بی‌چون و چرا ازانقلاب ۵۷، یا زیر سؤال بردن آن به تمامی و ستایش و نوستالوژی داشتن بر روزگار پهلوی، باید با خود بیندیشیم که کدام شرایط تاریخی امکان رسیدن به آرمان‌های انسانی را با کم‌ترین هزینه‌ی تاریخی برایمان فراهم می‌کند؟ آیا بهتر نیست برای همیشه واژه‌ی انقلاب را  در ردیف واژه‌های منفور و مضموم مثل اعدام، عملیات انتحاری، جنگ و مانند این‌ها در بیاوریم و به جای حسرت بر گذشته، یا تنفر از آن و ستایش حال، به اصلاحات بنیادین بدون یک انقلاب کامل بیندیشیم؟

    پ.ن: عکس مربوط است به کشتار شهریور ۵۷، جمعه‌ی سیاه

     


  3. برهنه زیباست

    بهمن ۱, ۱۳۹۰ by خیالباف

    روزی که عالیا برهنه شد، غیر از عده‌ای از طرفداران جنبش زنان که این رفتارها را رادیکال و به ضرر حرکت‌های آزادی‌خواهانه‌ی زنان دانستند، بیشتر جامعه‌ی روشنفکری ایران برایش هورا کشیدند یا حداقل آن را رد نکردند.  همان وقت‌ها به دوستی گفتم فکر می‌کنم حرکت عالیا را ایرانی‌ها تا وقتی می‌پذیرند که در مصر اتفاق بیفتد، دختری در کشوری دور که تنها بعضی زمینه‌های مشترک سنتی و اسلامی محلِ زندگی‌اش او را به ما پیوند می‌دهد، برای اعتراض به همان زمینه‌های مشترک برهنه می‌شود.

    اما اگر عالیا  ایرانی بود چه؟ اگر خواهر یکی از این دوستان مدعی زندگی پست‌مدرن و آزاد بود چه اتفاقی می افتاد؟ یا مثلن همسر دیگری؟ باز هم برایش هورا می‌کشیدند؟ یا زور حرف ها و فکرهایی که حالا همان دوستان روشنفکر و تاریکفکر در محافل خصوصی‌شان می‌توانند درباره‌ی جاهایی از بدن خواهر یا همسرشان بزنند خوابشان را می‌گرفت؟

    ***

    نمی دانم وقتی گلشیفته عکس های برهنه اش را منتشر می کرد حساب این را کرده بود که ممکن است برای همیشه از بازگشت به کشورش محروم بشود یا نه؟ ریسک بزرگی بود؛ شاید تا این‌جایش را نخوانده بود. شاید فکر نمی کرد دیگر نتواند برگردد توی شلوغی خیابان های تهران، کوچه های مدرسه اش، خانه ی مادربزرگش، تئاتر شهر…

    شاید به این همه فکر نکرده بود، اما مطمئنن به خیلی چیزهای دیگر فکر کرده بود. گلشیفته این‌جا، توی این کشور به دنیا آمده و خانواده‌اش هم هرچقدر هنرمند و مترقی باشند، باز هم ایرانی‌اند.

    گلشیفته وقتی برهنه شد حتمن به این موضوع فکر کرد که حالا پدرش می تواند عکس‌ها را ببیند، عموها و دایی‌ها هم. لابد گلشیفته هم وقتی تازه بالغ شده بود – چند سال جلوتر از درخت گلابی- مثل بیشتر دخترهای ایرانی لباس‌های گشاد می‌پوشید و غوزکرده راه می‌رفت، تا کسی متوجه سینه‌هایش نشود؛ لابد حالا برایش آسان نبوده که خیال کند پدرش، بهزاد خان فراهانی، عموها و دایی‌هایش بتوانند همان عضو پنهانی را این طور آشکارا ببینند. حتمن  می‌دانسته از کجا آمده است و حالا مردم ایران که تا دیروز آن همه ستایشش می‌کردند  هیچ جوره توی کتشان نمی رود دختر زیبا و معصومشان برهنه بشود وسط یک مجله‌ی فرانسوی و غیرت هموطنانش را پشیزی حساب نکند. لابد فکرش را کرده که حالا همان مردم چه خیالاتی می کنند راجع به همسرش که اجازه! داده عکس‌های زنش با آن وضع نقل مجلس این و آن بشود.

    مطمئنن گلشیفته اگر به محرومیت بازگشت به ایران فکر نکرده، عوضش به همه ی این‌ها فکر کرده و با این همه باز هم عکس‌های برهنه اش را منتشر کرده است.

    گلشیفته دختر زیبایی است، این را همه می‌دانند، شاید پوشیده اش زیباتر هم بود، مطمئنن نیازی نداشت که زیبائی اش را با یک عکس برهنه ثابت کند. گلشیفته به خودش، پدرش، شوهرش، عموها و دایی‌ها و مردم کشورش فکر کرد و با این همه باز هم برهنه شد. برهنه شد تا یاد همه‌ی این جماعت بیندازد که بدن هر آدم اولین چیزی است که هر کسی مالک آن است و این مالکیت را هیچ قانون و انسان دیگری نمی‌تواند و حق ندارد که از او بگیرد.گلشیفته برهنه شد تا یادمان بیندازد که اگر نمی‌توانیم کارهای بزرگ بکنیم بهتر است دهانمان را ببندیم و سرمان به آخور روزمرگی‌مان گرم باشد.

     


  4. در باب قهوه‌خانه و نقاشی‌اش

    آذر ۲۱, ۱۳۹۰ by خیالباف

    نقاشی قهوه خانه ای:

    مطالبی را در باب نقاشی قهوه خانه ای در اینترنت جستجو می کنم؛ خبردار می شوم که برای نقاشی قهوه خانه ای کلاس ها و دوره هایی برگزار می شود که طی آن این سبک نقاشی را آموزش می دهند و گویا حتی در برخی هنرستان ها تدریس می شود؛ حتی با فرض اهمیت زیبائی شناسانه نقاشی قهوه خانه ای به عنوان یک سبک هنری ناب و منحصر به فرد،چه منطقیبرای آموزش دوباره ی آن می تواند وجود داشته باشد؟ شاید یافتن پاسخ این پرسش آنقدر ها هم پیچیده نباشد: نقاشی قهوه خانه ای یک سبک نقاشی مذهبی است و وقایع عاشورا مهم ترین موضوع آن است و در ایران هرچیز که رنگ مذهب به خود بگیرد حمایت می شود هرچند به دم دستی ترین و غلط ترین روش ممکن.

    صادق تبریزی از نقاشان معاصر که گرایشی هم به نقاشی قهوه خانه دارد و پرده ی نقاشی ۳۲ متری اش به این سبک مشهور است، معتقد است که نقاشی قهوه خانه ای تقلید خام دستانه ای از نقاشی قاجار است و اصلاً هنر محسوب نمی شود که حالا امروز بخواهیم آموزشش بدهیم.

    نقاشی قهوه خانه ای با ریشه ای عمیق در سنت قصه خوانی و مرثیه سرایی ایرانی در قهوه خانه ها توسط نقاشانی پدید آمد که هنری ها «مکتب ندیده» می خوانندشان، اواخر دوران قاجار و اوایل پهلوی. موضوع نقاشی ها بیشتر مذهبی است و حول حادثه ی عاشورا می گردد، از حرکت امام حسین به سوی کربلا تا انتقام خونین مختار. نقاشی های غیر مذهبی تر هم بیشتر به حماسه ی شاهنامه پرداخته اند؛ هرچند گه گاه موضوعات متفرقه ی دیگری در این نقاشی ها دیده می شود، اما اصلی ترین مضامین همین ها هستند: رشادت حسین و رستم. یکی اسطوره ی مذهبی و دیگری اسطوره ی ملی، یکی نقش اول تراژدی آن دنیایی و دیگری نقش اول تراژدی این دنیایی.

    علیه قهوه خانه:

    قهوه خانه در ایران تاریخی ۴۰۰ ساله دارد، طی این چند قرن کمتر مکان اجتماعی دیگری سوای مسجد از ثبات و امنیتی این چنین برخوردار بوده، نه مدرسه ها و مکتب ها، نه کتابخانه ها، نه انجمن ها، نه بارها،کافه ها و سینماها و پارک ها و نه هیچ جای دیگری. یک دلیل این استمرار مردانه بودن فضای قهوه خانه است، پای زنها هیچ وقت به قهوه خانه باز نشده است، زنها نه قهوه خانه ای داشتند نه اجازه ی حضور در آن را، استثنائاتی هم اگر بوده برای مکان هایی رخ داده که هویت قهوه خانه ای اش را از دست داده است. این است که مذهب هیچ وقت نه تنها اشکالی بر آن نگرفته که خود با تمامی ابزارهای عامه پسندش وارد این گود مرادنه ی بی خطر شده و ابعادش را گسترده کرده است.

    از طرفی حضور و وجود قهوه خانه به طرز غریبی با فرهنگ ایرانی عجین شده است. فرهنگی که حضور مردانش را در خانه چندان تاب نمی آورد و حضور زنانش را بیرون خانه. فرهنگی که تنبل است، حوصله ی فکر کردن و برنامه ای برای وقت های خالی اش ندارد جز دور هم گردآمدن، پاتوغ گرفتنو دود کردن و چای نوشیدن. آن چه در باب اهمیت قهوه خانه و جایگاه اجتماعی اش به خصوص در دوره ی مشروطه گفته می شود بیشتر شبیه به یک شوخی برای جبران وجدان درد ناشی از این علافی و بیکارگی است تا واقعیت. کجای تاریخ ایران جنبش، حرکت عقلانی یا اتفاق جالب توجه تاثیر گذاری را می توان سراغ گرفت که از قهوه خانه آغاز شده باشد؟ قهوه خانه همه چیز را به سوی غوطه ور شدن در یک فضای لحظه ای با مجالست های سبک سرانه، بی فکرانه و روان شدن روی سطح همصحبتی با دانش های گفتاری ناهمگن و کم عمق گروه پیش می راند. قهوه خانه حتی در عالی ترین جمع های روشنفکرانه اش فرصتی برای تعمق، اندیشیدن، نوشتن و فرا رفتن از روزمرگی های ظواهر یک زندگی روشنفکرانه را ارائه نمی کند.

    قهوه خانه در طلایی ترین و پررونق ترین  دوران حضورش در ایران تا امروز فقط یک تفریح گاه بوده؛ تفریح گاهی آنقدر شلوغ که اجازه ی حرکتی خارج از قلمرو نوشیدن و کشیدن و غیبت کردن به اعضایش نمی دهد و آنقدر تنبل که ایرانی را هر روز سوی خودش بکشاند تا بتواند در محیطی اجتماعی هیچ کاری نکند.

    ***

    نقاشی قهوه خانه ای  بخشی از این گرایش به تفریح و تنبلی و مذهب است. روایتگر است، قصه دارد، گریه دارد. نوعی روضه ی تصویری است می نشینی چایت را می نوشی، قلیانت را میکشی، قصه ات را می شنوی و گریه ات را میکنی؛  فضا کاملن ایرانی است، هم کاری نکرده ای، هم لذتش را برده ای و هم ثوابش را. نقاشی قهوه خانه در چنین فضایی است که شکل می گیرد. سفارش دهنده ها قهوه چی ها هستند یا مردم عادی کوچه بازار و تعزیه رو ها، نقاش ها هم از مردم همین هستند با همان اعتقادات و ارادت به امام حسین و رستم دستان. قهوه چی چای و دیزی نقاش را فراهم می کند و نقاش قهوه خانه به همراهی روضه خوان رونق بیشتر قهوه خانه را. نقاشی قهوه خانه ای هنر است، ایرانی ترین هنر این سرزمین.


  5. تجربه ی اندوه مشترک ایرانی

    آبان ۱۰, ۱۳۹۰ by خیالباف

    ۱٫ به نظر می رسد، زندگی اکثر ایرانیان این روزها، روی یک پس زمینه ی خاکستری رنگ اندوهگین در حال رخ دادن است. سنگینی این بار اندوه را پای حرف ساده ی بیشتر مردم- حتی آنان که به زعم بقیه از دورنمای خوش رنگ و لعابی برخوردارند- می شود شنید؛ یا حداقل حس کرد. بزرگترین شادی های زندگی روزمره که در عشق و ازدواج، ثروت، موفقیت های شغلی و امثال این ها تجلی می یابد، نه تنها بهانه ای برای التیام این غم همگانی نمی شود؛ بلکه خود گونه ای از التهاب و اضطراب را به تم کلی زندگی اندوهگینانه می افزاید. زمانه تجربه ی احساسات نامتعادلی را برای «همه» به اشتراک گذاشته است، همه ای که منتظرند و فکر می کنند چیزی باید در زندگی تغییر کند؛ بسته به جنس حفره های پر نشده ی وجودی، گاهی برای تلقی ایجاد این تغییر عاشق می شوند، گاهی ازدواج می کنند، گاهی تمام وقت و انرژی شان را صرف کسب امکانات مالی و ثروت می کنند و زمانی برای جاه طلبی های کاری. اما هیچکدام از این راه ها شکل روتین و عادی زندگی را تغییر نمی دهد و حتی اگر شانس تجربه ی متفاوت را در اندک زمانی تا رسیدن به مقصد داشته باشند، خیلی زود همه چیز به شکل عادی خود باز می گردد و روزگار همان می شود که بود. همه منتظرند چیزی تغییر کند یا روزی خودشان چیزی را تغییر بدهند، اما اینکه چیزی که باید تغییر کند چیست یا این که تغییر دقیقاً چطور باید اتفاق بیفتد بر کسی روشن نیست.

    ۲٫ راه یافتن اشکال زندگی و ابزارهای مدرن امروزی به زندگی ایرانی سنتی، امکاناتی را فراهم آورده تا توهم شکل ویژه ای از واقعیت به وجود بیاید، شکلی از واقعیت که اگرچه کمتر از هر چیز دیگری واقعی است، ولی مدام در حال ایجاد توهم آن است. سینما، تلویزیون، دوربین های عکاسی و تصویربرداری، کیفیت بالاتری را از عکس و تصویر و در نهایت چهره و زندگی آدم ها پدید می آورند- که اگرچه پر از اغراق و دروغ است – اما شکلی از زندگی را می نمایاند که به نظر برسد هرچیزی خارج از این ماجرا واقعیت ندارد. رنگ قهوه ای چشم های شما به مدد دوربین های عکاسی دیجیتال و اگر نشد فیلترها و نرم افزارهای بعدی، اگرچه همان قهوه ای چشم های خودتان است، اما درخشان تر، جذاب تر و در نتیجه زیباتر است. همان رنگی است که می خواهید اما بیشتر وقت ها در آینه موفق به دیدن آن نمی شوید. تمایل به آرایش های مات و تیپ های خسته، که زیبایی تان را واقعی و نه به واسطه ی آرایش نشان می دهد نیز بخشی از همین ماجرای ایجاد توهم واقعیت است. تماشای حوادث و ماجراهایی در فیلم ها و سریال های تلویزیونی، برای آدم هایی که مثل خوتان لباس می پوشند، شغل ها و زندگی هایی شبیه شما دارند، چونان که به نظر می رسد مردمی واقعی هستند، اما مراتب فوق العاده ای از عشق، پیروزی یا هیجان را تجربه می کنند، طوری که زندگی عادی شما هرگز آن را نداشته نیز از همین دست است. حوادثی واقعی که جایشان در زندگی شما خالی است اما برای قهرمان سریالی که هرشب به خانه تان می آید مدام اتفاق می افتد.

    ۳٫ ایده آل های زندگی امروز تا آن جا حجیم شده اند که هر آن چه که در گذشته (این گذشته نه فقط چند قرن پیش، بلکه تا چند دهه قبل تر زندگی ایرانیان را هم شامل می شود) هدف و حاصل یک عمر زندگی محسوب می شد، امروز به کف و حداقل های آن بدل شده است. ایرانی امروزی نه تنها تأمین زندگی روزانه ی خود و خانواده اش به علاوه ی داشتن خانه و خودروی شخصی راضی اش نمی کند، بلکه این ها در کنار همه ی آن چه که تا دیروز اضافی، تجملاتی و اشرافی محسوب می شد را فقط به عنوان حداقل های یک زندگی معمولی می شناسد. مفهوم «امکانات اولیه» برایش فربه شده و همه ی چیزهایی که حاصل یک عمر زندگی پدرش بوده را شامل می شود. با ایده های نو و وسوسه انگیز «فراغت» و «رضایت شغلی» آشنا شده و همه ی این ها را زیرگروه همان امکانات اولیه می شمارد. پس زندگی وظیفه دارد به جبران این کسری آرزو، اشکال هیجانی تر و قهرمانانه تری را برای مصرفش بتراشد، همان اشکالی که در فیلم ها می بیند و چون این برایش فراهم نمی شود، سخت افسرده و سرخورده است.