‘داستان‌’ Category

  1. حفره

    شهریور ۲, ۱۳۹۲ by خیالباف

    و حالا دیگر همه چیز تمام شده است. دفترچه ی بدبختی ها به ته رسید و بسته شد. شکایتی نیست، هرچند هیچ گاه شکایتی نبوده، از هیچکس. حتی از او که مثلن پدرم بود. خودت بگو پدر هیچوقت روی حرفت حرفی زدم؟ همیشه همان طور بود که می خواستی. خب آن اوایل هم اشتباه از من بود. آن وقت ها را می گویم که تازه با مادرم عروسی کرده بودی. به تو پدر نمی گفتم و تو دلخور بودی. خیلی به من می گفتی بگویم. مادرم هم این را از من می خواست، اما من زبانم نمی چرخید و می دانستم که پدرم در زندان مرده است. هی می گفتم «مش اسماعیل». تا آن روز که دیگر مش اسماعیل نبودی و پدر بودی. یادت هست؟ هیچ کس خانه نبود. فقط تو بودی. عصر بود و من تازه از راه رسیده بودم. باران بند آمده بود. در حیاط داشتی بخاری را تعمیر می کردی. سلام کردم، خواستم بروم توی اتاق که صدایم زدی. برگشتم. گفتی «برو از زیر زمین نفت بیار». رفتم. پله ها خیس بود. پنج تا پله ی بلند و کم عرض. لامپ را زدم. کم نور بود. زیر زمین بوی بدی می داد، مثل همیشه. بوی مرده می داد. مشغول شدم از بشکه ی بزرگ نفت بردارم.  شیر را باز کردم و منتظر ایستادم. ناگاه حس کردم یکی پشت سرم است. برگشتم. تو بودی. چوب باریکی هم توی دستت بود. پرسیدی «من کی ام؟» عقب کشیدم. باز پرسیدی. سوال عجیبی بود. کمرم را به دیوار می ساییدم و عقب می رفتم. باز هم خیال کردم جدن می خواهی بدانی کی هستی. گفتم «مش اسماعیل». چوب تو بالا رفت، چرخید و بر پشت گردنم فرد آمد. یک لحظه دیدم لامپ توی مه فرو رفت. این را با تنها چشمم دیدم. خم شم. شانه ام کشیده شد به دیوار. صدایم در نمی آمد. تو هی زدی روی پاهایم. «پدر، فهمیدی؟ من پدر تو هستم.» نبودی. نعره می زدی.

    «فهمیدی؟»

    «فهمیدم»

    می فهمیدم و درد چوب رگ هایم را که گزید، بغضم شکست و این طور بود که تو پدرم شدی. و نوارهای سیاه پدری ات بر ساق پاهایم ماند. اما من به هیچکس نشانشان ندادم. این طور آدمی نبودم. من آدم خوبی بودم.


  2. ارّه را بیار بالا- قسمت اول

    مهر ۹, ۱۳۹۱ by خیالباف

    اکنون، درست همین لحظه‌هاست که عجیب هم کش‌دار شده.کسی ایستاده بالای سر زندگی‌ام و به کسی می‌گوید: «ارّه را بیار بالا». کسی می‌گوید: «آوردم». کسی می‌گوید:«تندتر» و کسی می‌گوید:«تندتر آوردم» … تندتر اما نمی‌آورد. صدای پاهاش بیش‌تر از یک‌سال است که از دالان تنگ و  تاریک شنیده می‌شود. تق. انگار هزااااااار سال فاصله دارد تا تق بعدی. باز هزااااااار سال و تق. کش‌دار و ممتد. گردن دراز کرده‌ام ساق‌های لاغرم را ببینم، میانه‌ی تخیل درد و خون و فریادهایی که خواهم کشید؛ آن‌طور که حنجره را پاره‌پاره و لایه‌لایه می‌کند، دیدن شکل پاها جان می‌دهد به تصویر ذرّه ذرّه بریده‌شدنشان زیر خشاخش ارّه. تازه کاش فقط ساق‌ها بود، بازوها هم هست و گردنم. گمانم آن‌جا همان‌وقتی است که دیگر می‌میرم. بریدن گردن کار را تمام می‌کند. آدمِ دست و پا بریده چطور جان می‌دهد؟ کاش اصلن پیش از بریدن گردن مرده باشم از درد، یا بیهوش اقلن.

    ارّه را می‌آورد بالا. کندتر می‌آورد.

    پ.ن: ملهم از رمان رنده‌شده‌ی روزگار دوزخی آقای ایاز، رضا براهنی


  3. خرداد ۳۰, ۱۳۹۱ by خیالباف

    نویسنده: خب بعد، بعدش چطور شد؟

    شعبان: هیچی آقا دیگه، تموم شد.

    نویسنده: چرا تموم شد؟

    شعبان: خب دیگه، دختره رو عقد کردن واسه پسر عموش، دست به دست هم دادن و کردنشون تو حجله،و بقیه رفتن دنبال کار و زندگیشون.

    نویسنده: عاشق دختره چه کار کرد؟

    شعبان: هیچ کار آقا.

    نویسنده: چطور هیچ کار؟

    شعبان: خب آقا. با زن عقدی مردم که نمیشه کاری کرد.

    نویسنده: خودش چی؟ هیچ عکس العملی نشون نداد؟

    شعبان: (ترسیده) یعنی چی آقا؟

    نویسنده: چه می‌دونم، ناراحت بشه، دیوونه بشه، به فکر انتقام بیفته، خودشو بکشه، داماده رو بکشه، عروسو فراریش بده، یه کاری بکنه.

    شعبان: نه، هیچ از این کارا نکرد.

    نویسنده:(عصبانی) مرتیکه‌ی بی‌بخار! همین جوری دست گذاشت رو دست؟

    شعبان: دستم رو دست نذاشت، دو ماه بعدش رفت و از یه آبادی دیگه زن گرفت.

    نویسنده: (قلمش را روی میز می‌کوبد و بلند می‌شود و در حال قدم زدن) این که یه پاپاسی نمی‌ارزه. گوش کن شعبان، حواستو خوب جمع کن، ببین چی دارم میگم، چیز دیگه ای یادت نیس؟

    شعبان: به خداوندی خدا نه آقا.

    نویسنده: سعی کن یادت بیاد.

    شعبان: چی یادم بیاد؟

    نویسنده: یه ماجرا، حادثه، غیر از این قضیه ی مسخره که برام تعریف کردی، اتفاق دیگه ای تو آبادی شما پیش نیومد؟

    شعبان: نه آقا.

    نویسنده: پس اون چند صد نفر احمق عوضی تو آبادی چی کار می‌کردن؟

    شعبان: می رفتن صحرا، کار می کردن، شخم می زدن، تخم می پاشیدن، زراعت می‌کردن و محصول ورمیداشتن.

    نویسنده: غیر از اینا؟

    شعبان: و بر می گشتن خونه هاشون.

    نویسنده:‌ بعدش؟

    شعبان: یه لقمه نون بخور و نمیر می خوردن و می‌خوابیدن.

    نویسنده: فرداش؟

    شعبان: دوباره می‌رفتن صحرا.

    پ.ن: بخشی از نمایشنامه عاقبت قلم فرسایی، نوشته‌ی غلامحسین ساعدی


  4. جنگ و صلح

    خرداد ۱۱, ۱۳۹۱ by خیالباف

    جایی اطراف محوطه‌ی خانه‌ی مادربزرگم و همسایه‌هایش هستم؛ نیستم، نمای بازی‌ست که می‌توانم ببینمش، روز است اما تاریک و نمناک به نظر می‌رسد، مثل جمعه‌های تاریک پاییز و زمستان. چند خانه دیده می شود، صدای مهیبی می‌آید شبیه همان صداها که وقتی هواپیماها نزدیک زمین می‌شوند ازشان شنیده می‌شود، سرم را بالا می‌گیرم که هواپیما را ببینم، ندیده ساختمان دو طبقه‌ی جلوی خانه‌ی مادربزرگم منفجر می‌شود، می‌ترسم، خیلی می‌ترسم و گریه می‌کنم، مدام می‌گویم مگر جنگ شده؟ اگر جنگ بود چرا هیچکس نمی‌دانسته، اگر نه چرا خانه‌ی مردم را منفجر می‌کنند؟ مدام این چیزها را می‌گویم و کسی نیست که جواب بدهد.

    نمای بعدی خانه‌ی خاله‌م است، که کلی مهمان کپّه شده اند تویش؛ زن و بچه‌ی صاحبِ خانه‌ی منفجر شده هم هستند که نقششان را یکی از دخترعموهای پدرم با بچه اش دارند؛ شکل چند سال پیششان هستند. مهمان‌ها تنگ‌تنگ نشسته‌اند و بشقاب برنج و کوبیده و گوجه توی دستشان است، یکی هم دست دختر عموی شوهر مرده است. توی دلم برای شوهرش که غریب است و اهلِ این‌جا نیست و توی خانه‌ی منفجر شده، می‌سوزد؛ بغض‌ می‌کنم. انتظار ندارم زنش توی خانه ی خاله‌م کوبیده بخورد، آن‌هم با گوجه. هیچ‌کس ککش هم نگزیده، همه شان را می بینم و برای شوهر غریبِ دختر عموی پدرم گریه می‌کنم.