‘زنان’ Category

  1. لیبیدو

    دی ۲۸, ۱۳۹۴ by خیالباف

    نیروی جنسی یک زن جوان طبقۀ متوسط در ایران با به دنیا آمدن اولین فرزند می‌میرد و امنیت و آسایش او در میانسالی با نبودن یک فرزند. مرگ شور جنسی در او، البته به دفرمه‌گی بدن و از دست رفتن طراوت دخترانۀ پیکرش – که تا حدی سرنوشت محتوم همۀ بدن‌های زنانه از همان طبقۀ مذکور درفرایند فرزندآوری است، کمترین ارتباط را دارد. چیزی که یک زن جوان با وجود فرزند در زندگی روزمره‌اش از دست می‌دهد بیش از همه «فراغت» و «خلوت» است. فراغتی که تخیل می‌آورد، زندگی و حیات و لیبیدو را جان می‌دهد. ( بی‌ دلیل نیست که سنت برای رام کردن مرد چموش، نسخۀ زندگی خانوادگی می‌پیچد و برای پابند کردن زن به زندگی خانوادگی، تولد فرزند را چاره می‌داند، و خنده‌دار آن‌که که این دومی دست کم یکی از پاهای مرد چموش سابقن رام شده در زندگی خانوادگی را آزاد می‌کند، چون زن آن‌قدر به مسایل فرزند دچار می‌شود که مرد چموش فرصت‌های بیشتری برای رهایی پیدا می‌کند. –عیب نسخه‌های سنتی فقط این نیست که با کشتن زیست‌مایۀ آدم‌ها ظاهر ماجرا را صاف‌کاری می‌کنند، تناقضات عجیب و غریب‌ درون‌ماندگاری هم دارند.)

    فراغت و خلوتی که ازش حرف می‌زنم به مادی‌ترین شکل ممکن از دست می‌رود. در «زمان»ی که زن جوان در نقش مادر باید هر لحظه‌اش را با دیگری(کودک) تقسیم کند و  حتا وقتی کودک حضور مادی ندارد – مثلن در هفت سال اول با در نظر گرفتن وجود بنیۀ مالی که امکان سپردن او به مهدکودک را در همان ساعات محدود و با همان کیفیت نگران‌کننده میسر کند، یا بعدها در مدرسه – بار او، نظم دادن به آشفتگی‌هایش، نگرانی دربارۀ غذایش که باید سالم و خانگی باشد و هزار مصیبت دیگر که چارچوب‌های خانوادگی حتا در مدرن‌ترین اشکال خود بر سر زن جوان آوار می‌کنند؛ تا ساعت‌های حضور فیزیکی کودک در خانه، اشغال «مکان»های خصوصی متعلق به زن، چسبندگی‌اش به بدن مادر و وابستگی‌اش به روان و ذهن او که جای خالی برای هیچ فراغی نمی‌گذارد.

    و زن جوان به همین راحتی می‌میرد. زنده است اما مکان و زمانی برای خودش، برای فکر نکردن به دیگری، برای دمیدن به لیبیدو ندارد. هرچه زنی نیازش به خلوت و خود بیشتر باشد، احتمال مردنش هم بیشتر می‌شود. مگر اینکه به آینده و کار بلند مدت خیلی ایمان داشته باشد و هرز رفتن سال‌های جوانی‌اش را به لطف لذت و امنیتی که ممکن است فرزند در آینده، در سال‌های میانسالی برایش مهیا کند نادیده بگیرد. البته شاید امکان کمی هم نباشد در جامعه‌ای که هنوز آموزه‎های سنتی آن‌قدر قدرتمندند که مادر، نقش او، دعایش، فداکاری‌ و رنجش در زاییدن، بهشت لعنتی زیر پایش را برای بی‌دین‌ترین فرزندان چنان مقدس می‌نمایند که وقتی زن به ازای همۀ زندگی نکرده‌اش در جوانی، در میانسالی و کهنسالی ستایش و توجهی از فرزند ‌دریافت می‌کند قدرش را می‌شناسد.

    سوی دیگر ماجرا هم  وضع بهتری ندارد، درست به دلیل همان آموزه‌ها زنی که در جوانی در تنش میان غریزۀ مادری و حق زندگی فردی، طرف دومی را گرفته (می‌شود با غیاب یا فقدان مرد دلخواه وضعیت را تراژیک‌تر هم کرد) در میانسالی، هر لحظه می‌بایست در جامعه‌ای که مدام بهشت کذایی را یادآوری می‌کند، او را هرچه بیشتر به سوی خانواده می‌راند و اساسن نه تنها ساختارهای حمایتی برای زندگی فردی زنی تنها نساخته، بلکه بسیاری وجوهش را نه تنها به رسمیت نمی‌شناسد که حتا جرم می‌شمارد، مقاومت کند. انگار هر دو سر زندگی‌های زنانه تباهی باشد.

    مگر آن‌که کاری جمعی، هم آوار مادری را از سر جوانیِ زن بردارد، هم امنیتی غیرخانوادگی را برای زن تنها بسازد.


  2. از بس که جان ندارد

    اردیبهشت ۲۲, ۱۳۹۴ by خیالباف

    مادر، تمام اضطراب و عشق، توأمان. مادر، آستین بلند، روسری محکم. مادر، النگوی فروخته. مادر، دماغ سرخ زیر آفتاب کار. مادر، چانه‌ی لزران و گریه‌ی باصدا. مادر، شکم خط خطیِ چاق و سفید. مادر، مفاتیح و چادر و حاجت و بهشت. مادر، ترس از پله برقی، ترسِ مرد اجنبی. مادر، غم حقیر پشت چرخ خیاطی. مادر، وحشت تماشای عکس عروسی. مادر، حسرت مدرسه. مادر، چشم‌های سبز، پلک‌های چروک. مادر، تن یائسه‌ی فردا. مادر، بغل، نوازش و بو. مادر، جهان زن افسرده‌ی باحیا.

    Overstretched


  3. اردیبهشت ۶, ۱۳۹۴ by خیالباف

    می‌گفت: روایت‌ها بسیارند. اما مشهورترینشان این است که رعنا شیرینی خوردۀ مردی‌ست، گویا «نوروز» نامی از فامیل. اما وقتی مردان جوانی برای کار به ده می‌آیند و او آن مرد بلندبالا، «کرد آقا جان» را می‌بیند که از درخت‌ها بالا می‌رود می‌گوید دلش می‎خواهد مردش این‌طوری باشد. کردآقاجان عیار است و دل رعنا با او می‌رود. ده را می‌گذارد و آبرو را و نوروز را و با او می‌رود. چند سالی زندگی می‌کنند و رعنا از او کودکی به دنیا می‌آورد. کردآقاجان به جنگل می‎پیوندد اما جنگل شکست می‌خورد و عشق رعنا هم. مردانی از ده رعنا کرد آقا جان را می‎یابند و آن‎قدر می‌زنند تا بمیرد. عشق رعنا را می‌کشند.

    می‌گفتم: این‌ها کی‌اند؟ همین‌ها که این‌همه سال آزگار رعنا را سرودند و غمش را خوردند و از دلداده‌گی‌اش ترانه‌ها خواندند. اگر عشقش ستودنی نبود، اگر معشوقش کشتنی بود چرا خواندنشان سوز دارد؟ چرا این همه سال قصه‌ش را سینه به سینه خواندند و برایش گریه کردند؟

    می‌گفت نمی‌داند. این مردم در مواجهه با عشق عین تناقضند. شکنجه می‌کنند و می‌کشند و هم‌زمان گریه و ستایش.


  4. روز مادر

    فروردین ۲۱, ۱۳۹۴ by خیالباف

    بچه که بودم، خیلی بچه، ۶ یا ۷ ساله، دلم می‌خواست خاله‌ام مادرم باشد. خاله‌ام با شکم برآمده زیادی مهربان بود و روسری و جوراب و دستکش می‌بافت و دلش خیلی برای ما تنگ می‌شد، آن‌وقت‌ها مادرم را با آن اعصاب بهم ریخته و اخم‌های گره کرده دوست نداشتم. دست‌کم ترجیحش نمی‌دادم. اما بعدها که بچۀ توی شکم خاله به دنیا آمد، او آن‌قدر خلقش تنگ شد و فشار زندگی رویش سوار–این‌ها را الان می‌گویم آن‌وقت‎ها نمی‌فهمیدم- که به مراتب از مادرم بی‌اعصاب‌تر بود. با ما مهربان بود، اما روی‎هم رفته دیگر منطق مادری را درک کرده بودم و مادر خودم را ترجیح می‌دادم. دیگر کم‌کم آن‌قدر بزرگ شده بودم بفهمم که آرزوی تعویض خانواده  هرگز محقق نمی‌شود و هیچ‌وقت یکی از آن والدین دلخواه، من را که آرزو داشتم در کودکی گم شده باشم، پیدا نخواهند کرد و به بهشت کذایی‌شان نخواهند برد. اخلاق مادرم هم کم‎کم بهتر می‎شد؛ در واقع وقتی با عمه‌ها و خاله‌ها و باقی گزینه‌های ممکن مقایسه‌اش می‌کردم، اغلب رقابت را می‎برد. سال‌های سیاه شصت و هفتاد نمی‌دانم چه‌شان بود که این‌همه مادر بی‌اعصاب و مسئله‌دار درست می‎کرد. آن سال‌ها تمام شد. اواخر دهۀ هفتاد، مادرم مهربا‌تر شده بود. یعنی دقیقن از وقتی خیلی مهربان شد که برای اولین بار فهمید دوست پسر دارم. اوائل خیلی داد و قال کرد و گریه و زاری راه انداخت. همیشه من را توی مخمصه‌ای می‌گذاشت که فکر کنم بی‌فکرترین و بدترین بچۀ روی زمینم. روشش را پیدا کرده بود، من همیشه عذاب وجدان داشتم. نسبت به مادرم، پدرم، همۀ فامیل که ممکن بود رفتارم در شأنشان نباشد، آدم‌های مدرسه، نمی‌دانم، همه، وجدانم همیشه معذب بود. بهرحال اما در همان هفده سالگی، با ظهور اولین دوست‌پسر، مادرم مهربان شد و مهربان ماند. شاید برای اولین بار ترسید که دیگر مال او نباشم. دوست پسرها یکی یکی بدل به شوهر نشدند و شدند و هربار مادرم طرفدار هرکدامشان بود که بهترین و معصوم‌ترین بودند به زعمش و من پلید و ستمکار و چند صباحی میانه‌مان سر هرکدامشان بهم می‌خورد و او باز هم، کم و بیش، دیر و زود، مهربانی‌اش را تجدید می‌کرد. با این‎همه همیشه طرفدار مردها بود که به نظرش هیچ ایرادی نداشتند و من بودم که نفهم‌بازی درمی‌آوردم. این کم و بیش‌ها و دیر و زودها، آن‌قدر تجدید شد که دیگر حفظ محبت مادرم اهمیتش را از دست داد. اما چیزی که عوض نشد تأثیر مادرم در احساس گناه بود. فرقی نمی‌کرد چقدر در مقابل سرکوب و نظرش مقاومت کنم، من هم مثل او همیشه حق را به مردها می‌دادم و ته قلبم نسبت به همه‌شان احساس گناه داشتم؛ دارم. هرچند میل، غریزه یا سرکشی آن‌قدر درونم قدرت داشت که هر بار ترک را، هرچقدر سخت و نفس‌بر و بی‌حامی، ممکن می‌کرد. ترک مردها، مادرم، و همۀ آدم‌هایی که روزی خیالشان نمی‌گذاشت فکر کنم تنهایم. دیرتر اما فهمیدم، این ترک کردن و بی‌خیال شدن‌های مدام، آن‌قدر در روانم قدرت گرفته، که حتا خوشایندترین رابطه‌ها و دوستی‌ها را در همان لحظات اوجشان در آستانۀ از دست رفتن و نابود شدن می‌بیند. از یک جایی به بعد تنها ماندن، اینکه تنها هستم و قرار است در هر وضعیتی تنها باشم بزرگترین حقیقت زندگی‌ام بود. هرچند همیشه عادت داشتم عاشقی اطرافم داشته باشم یا دوستانی که خالصانه دوستی می‌کردند اما بخش مهم زندگی من در همین تنها بودن و رفتن و شک به هرچیز محکم و استواری ساخته شده بود. انگار تمام این اتفاقات کوچک و بزرگ، داشتن‌ها و از دست دادن‌ها، آن‌قدر قاعده شده بود که نمی‌شد هیچ چیزی را مال خود کرد. نه محبتی مادرانه را به تمامی و بی هیچ قید و شرطی و نه هیچ رابطۀ دیگری را. حالا که گه گاه خیال مادر شدن به سرم می‌زند. نه، خیال واژۀ کمی است برای این میل بی‌حد، این غریزۀ عجیب و غریب درونم برای خواست کودکی از آنِ تن و روح و ذرات بدنم؛ با یادآوری همین حقیقت سرکوب یا تعدیلش می‌کنم که هیچ چیز ابدی نیست، هیچ‌وقت کسی به تمامی از آن تو نخواهد شد. تصور اینکه کسی را به تمامی برای خود داشته باشی غیر از آنکه ابلهانه است، خودخواهانه هم است. بگذار دیگران بزایند و مادر باشند و تو محکم از عهدۀ این انتخاب بربیا. هیچ‌کس بی‌قید و شرط دوستت نخواهد داشت. نه مادر و نه کودکت و نه تو آن را که کودکت خواهد بود.


  5. مثلث یک رابطه

    اسفند ۲۴, ۱۳۹۳ by خیالباف

    کدام‌یک از ماست که رابطه‌ای مثلثی را در هر کیفیتی تجربه نکرده باشد؟ گرفتار شدن در چنین رابطه‌ای در زندگی هر آدمی همان‌قدر محتمل است که عاشق شدن؛ حالا چه در مقام رقیب، چه در مقام معشوق. در نمونه‌های راستینش، احساس حسادتی تا مغز استخوان؛ یا یکجور درماندگی کشنده میان میل به دو تن، همزمان؛ یا شوری هراس‌انگیز برای از آن خود کردن آن‌کس که از آن تو نیست. این‌ها محتملند و حتا گاهی تجربۀ عمیق‌ترین احساسات انسانی را به همراه دارند، احساساتی که اگر بشود از تسلط مردسالارانه و تعصب و تصاحب دور نگهشان داشت و جایی، به تجربه بدلشان کرد آدم را دست کم رشدیافته‌تر و آگاه‌تر می‌کنند، هر سرانجامی که داشته باشند.
    اما همۀ این احساسات والا، در جامعۀ آس و پاس و کم‌مایۀ لیبرالی‌شدۀ امروز که نه در چارچوب امن سنت مانده و نه به تمامی از آن رها شده، تازه لایه لایه گرفتار قانون و شرع و ریاکاری و بی‌صفتی و کلبی‌مسلکی هم هست، نسخه‌ای از مثلث‌های مبتذل خیانت و رابطه ساخته که در نهایت به سبکی دون ژوانی در زندگی منجر می‌شود، بی‌آنکه به هیچ چیزش وفادار باشد. فرهنگ حقیر ریاکاری و محافظه‌کاری ممزوج با بی‌رحمی نئولیبرالی، زیرِ قوانین ریاکار و فاسد اسلامی پدیده‌ای ساخته که هر طرف سر بچرخانی کسی را در حال فریبکاری، آن یکی را در حال اغواگری و دیگری را در حال مچ‌گیری با جدیدترین ابزارهای تکنولوژیک می‌بینی. مثلث‌های حقیر غم‌انگیزی که هم امنیت ازدواج سنتی را می‌خواهند و هم می‌خواهند به ایدۀ پیشرفت وفادار بمانند؛ پیشرفت در همه چیز، ماشین‌های شاسی بلند، خانه‌های بالاشهر، و دوست‌دختر(پسر) بیشتر. خرم آن‌که هنوز زنان کمتر از مردان در این رابطه‌های حقیر درگیرند و اگر درگیری هست بیشتر به عشق و شوریدگی و میل صادقانه نزدیک است، هرچند به نظر می‌رسد این را باید بیشتر با ناتوانی زنان در مقابل ساختارهای غیرسنتی و غریزی بودنشان توضیج داد تا با آگاهی و انتخاب.
    آن‌چه که مرز بین گرفتاری در رابطه‌ای مثلثی را با این نوع مبتذل امروزینش مشخص می‌کند تنها وفاداری صادقانه به میلی تربیت‌یافته‌ و پا گذاشتن روی تمام سنت‌ها و امنیت‌ها و ریاکاری‌ها و باختن همه چیز بر سر این گرفتاری‌ست. وگرنه بر تجدد ابلهانۀ فرصت‌طلبی که همزمان و به موازات با چندین نفر رابطۀ عاطفی برقرار می‌کند تنها باید تف کرد.


  6. این تن‌های زنانه

    بهمن ۲۷, ۱۳۹۳ by خیالباف

    بدن زنانه به واسطه‌ی جنسیت تحمیل شده به آن از سوی طبیعت هر لحظه «حضور» خود را یاد آور می شود. این حضور اگر از ناحیۀ فرهنگ با لمس یا نگاه خیره، شماتت‌آمیز یا تحسین‌گر نباشد، از جنس خود جسمانیت درد زندگی است. بدن زنانه استعداد بیشتری برای انباشت چربی و سنگینی و دفرمه‌گی دارد. بدن زنانه است که استعداد دهان باز کردن و فروبردن آلت مردانه و اسباب رنج آور پزشکی را در خود دارد. بدن زنانه است که استعداد آماس عظیم و جا دادن یک انسان دیگر را درون خود دارد. بدن زنانه است که تجربه‌ی خونریزی‌های دردناک ماهیانه را تحمیل می کند.

    آن‌وقت هنر در تمام طول تاریخ همه‌ی این درد و رنج تحمیل شده بر بدن زن را نادیده گرفته و سرش را به استتیکی‌سازی قوس و نرمی و جوانی بدن زنانه گرم کرده بود. هنر، اینجا، تنها در دوران متأخر است که دست از این ستایش اروتیک دروغین می کشد، رنج این بدن را می‌بیند، گاهی به سخره‌اش می گیرد یا اغواگری‌ها و فریب‌کاری‌های روانش را رو می‌کند، همان‌طور که هر چیزی دیگری در این جهان باید باشد، پر از نقص و حقیقی.


  7. برهنه زیباست

    بهمن ۱, ۱۳۹۰ by خیالباف

    روزی که عالیا برهنه شد، غیر از عده‌ای از طرفداران جنبش زنان که این رفتارها را رادیکال و به ضرر حرکت‌های آزادی‌خواهانه‌ی زنان دانستند، بیشتر جامعه‌ی روشنفکری ایران برایش هورا کشیدند یا حداقل آن را رد نکردند.  همان وقت‌ها به دوستی گفتم فکر می‌کنم حرکت عالیا را ایرانی‌ها تا وقتی می‌پذیرند که در مصر اتفاق بیفتد، دختری در کشوری دور که تنها بعضی زمینه‌های مشترک سنتی و اسلامی محلِ زندگی‌اش او را به ما پیوند می‌دهد، برای اعتراض به همان زمینه‌های مشترک برهنه می‌شود.

    اما اگر عالیا  ایرانی بود چه؟ اگر خواهر یکی از این دوستان مدعی زندگی پست‌مدرن و آزاد بود چه اتفاقی می افتاد؟ یا مثلن همسر دیگری؟ باز هم برایش هورا می‌کشیدند؟ یا زور حرف ها و فکرهایی که حالا همان دوستان روشنفکر و تاریکفکر در محافل خصوصی‌شان می‌توانند درباره‌ی جاهایی از بدن خواهر یا همسرشان بزنند خوابشان را می‌گرفت؟

    ***

    نمی دانم وقتی گلشیفته عکس های برهنه اش را منتشر می کرد حساب این را کرده بود که ممکن است برای همیشه از بازگشت به کشورش محروم بشود یا نه؟ ریسک بزرگی بود؛ شاید تا این‌جایش را نخوانده بود. شاید فکر نمی کرد دیگر نتواند برگردد توی شلوغی خیابان های تهران، کوچه های مدرسه اش، خانه ی مادربزرگش، تئاتر شهر…

    شاید به این همه فکر نکرده بود، اما مطمئنن به خیلی چیزهای دیگر فکر کرده بود. گلشیفته این‌جا، توی این کشور به دنیا آمده و خانواده‌اش هم هرچقدر هنرمند و مترقی باشند، باز هم ایرانی‌اند.

    گلشیفته وقتی برهنه شد حتمن به این موضوع فکر کرد که حالا پدرش می تواند عکس‌ها را ببیند، عموها و دایی‌ها هم. لابد گلشیفته هم وقتی تازه بالغ شده بود – چند سال جلوتر از درخت گلابی- مثل بیشتر دخترهای ایرانی لباس‌های گشاد می‌پوشید و غوزکرده راه می‌رفت، تا کسی متوجه سینه‌هایش نشود؛ لابد حالا برایش آسان نبوده که خیال کند پدرش، بهزاد خان فراهانی، عموها و دایی‌هایش بتوانند همان عضو پنهانی را این طور آشکارا ببینند. حتمن  می‌دانسته از کجا آمده است و حالا مردم ایران که تا دیروز آن همه ستایشش می‌کردند  هیچ جوره توی کتشان نمی رود دختر زیبا و معصومشان برهنه بشود وسط یک مجله‌ی فرانسوی و غیرت هموطنانش را پشیزی حساب نکند. لابد فکرش را کرده که حالا همان مردم چه خیالاتی می کنند راجع به همسرش که اجازه! داده عکس‌های زنش با آن وضع نقل مجلس این و آن بشود.

    مطمئنن گلشیفته اگر به محرومیت بازگشت به ایران فکر نکرده، عوضش به همه ی این‌ها فکر کرده و با این همه باز هم عکس‌های برهنه اش را منتشر کرده است.

    گلشیفته دختر زیبایی است، این را همه می‌دانند، شاید پوشیده اش زیباتر هم بود، مطمئنن نیازی نداشت که زیبائی اش را با یک عکس برهنه ثابت کند. گلشیفته به خودش، پدرش، شوهرش، عموها و دایی‌ها و مردم کشورش فکر کرد و با این همه باز هم برهنه شد. برهنه شد تا یاد همه‌ی این جماعت بیندازد که بدن هر آدم اولین چیزی است که هر کسی مالک آن است و این مالکیت را هیچ قانون و انسان دیگری نمی‌تواند و حق ندارد که از او بگیرد.گلشیفته برهنه شد تا یادمان بیندازد که اگر نمی‌توانیم کارهای بزرگ بکنیم بهتر است دهانمان را ببندیم و سرمان به آخور روزمرگی‌مان گرم باشد.

     


  8. از رنجی که می‌بریم

    آذر ۲۳, ۱۳۹۰ by خیالباف

    روزی که این عکس را دیدم، مدام تماشایش کردم، بردمش توی فوتوشاپ کمی کادرش را تغییر دادم، سیوش کردم؛ فکر کردم لابد جایی دوستداران طبیعت باید انتشارش داده باشند. عکس باشکوهی ست. اما چیزی که مرا با خودش می برد این زن است. نه از آن رو که حیوانی را پناه می دهد؛ از آن رو که به تمامی زن است و پذیراست و جا دارد.

    نه اه و ویش های زن های امروز را دارد نه حد و حریم هایشان را، نه می ترسد مریضی بگیرد، نه میترسد حیوان سینه اش را گاز بگیرد، نه میترسد شیرش برای بچه اش ضرر داشته باشد، انگار اصلن خیالی ندارد و این خیال نداشتن و حساب و کتاب نکردن خیلی زنانه است، حتی اگر امروز زن ها یادشان رفته باشد. زن هایی که مردانه زندگی می کنند.

    ***

    راحت است برای آن ها که دوستشان نداری زبان درازی کنی، بایستی جلویشان، محکم، خودت باشی، از حرف های خودت بگویی، اینکه دنیا را مثل آن ها ندیدی، اینکه به اینجور ندیدنت افتخار می کنی، اینکه بگویی ازشان نمیترسی، اینکه بروند هر غلطی خواستند بکنند، تو راهت را غلط نرفته ای، اقلن به راه خودت رفته ای، راه غلط عوضی جهنمی ِ خود خودت، راحت است بگویی تاوانش را پس می دهی. بیایند هرچقدر میخواهند از جسم و جانت ببرند، تو پشیمان نیستی. راحت است.

    اما وقتی آن ها که بر سرت فریاد می زنند، آن ها که به تو معترضند، پاره های تنت باشند، عزیزترین آدم های زندگی ات و تو ببینی و شاهد باشی که با هر فریادی که بر سر تو می زنند چطور می شکنند، خم و خم تر می شوند، رنج می کشند، دیگر همه چیز سخت می شود، دیگر نمی شود چاره ای برایش پیدا کرد، دیگر راه خود رفتن بی چاره ات می کند. مگر خودت و راه خودت چقدر اهمیت دارد؟ مگر همه ی همه ی زندگی ات چقدر می ارزد؟

    ***

    زندگی از همان گریه ی تولد تا گریه ی مرگ تراژدی انکارناپذیری دارد و آدم باید خیلی مرد باشد تا از این تراژدی عبور کند، مردانه و به سلامت، من برای این دنیا به اندازه ی کافی مرد نیستم.