‘روزنوشت’ Category

  1. زندگی را سپاس

    بهمن ۱۰, ۱۳۹۵ by خیالباف

    دنبال چیزی برای تسکین درد زندگی می‌گردم. که هر روز زبانه می‌کشد و آوار می‌شود روی امیدهای ما. آهنگی، شعری، کتابی. در ذهنم یک ملودی تکرار می‌شود، زمانی می‌گذرد تا بفهمم ملودی نوای اندوهگینی است که می‌گوید «زندگی را سپاس». این ملودی ترانه‌ایست که ویولتا پارا، خواننده و آهنگساز شیلیایی در دهه شصت خوانده به نام Gracias a la Vida، زندگی را سپاس. آهنگی که پس از خودکشی پارا و با بازخوانی الهگانی مثل مرسدس سوسا و جان بائز در خاطره مردم آمریکای جنوبی جاودانه شد. می‌گویند پارا پس از جدایی از شریکش گیلبرت فاوره زندگی را از خود دریغ کرد. همین مردی که در ویدئو با کلارینت زندگی را سپاس می‌نوازد. شاید میان تمام این اندوه و سختی تنها چاره‌ی بیچارگان سپاس گفتن زندگی باشد، زندگی‌ای که شکوه آزادی و عدالتش را از ما دریغ کرد، اما نواهایی ساخت که امیدمان هنوز از زیر خروارها آوار نفس بکشد، بگوید سپاس، زندگی را سپاس.


  2. اردیبهشت ۶, ۱۳۹۴ by خیالباف

    می‌گفت: روایت‌ها بسیارند. اما مشهورترینشان این است که رعنا شیرینی خوردۀ مردی‌ست، گویا «نوروز» نامی از فامیل. اما وقتی مردان جوانی برای کار به ده می‌آیند و او آن مرد بلندبالا، «کرد آقا جان» را می‌بیند که از درخت‌ها بالا می‌رود می‌گوید دلش می‎خواهد مردش این‌طوری باشد. کردآقاجان عیار است و دل رعنا با او می‌رود. ده را می‌گذارد و آبرو را و نوروز را و با او می‌رود. چند سالی زندگی می‌کنند و رعنا از او کودکی به دنیا می‌آورد. کردآقاجان به جنگل می‎پیوندد اما جنگل شکست می‌خورد و عشق رعنا هم. مردانی از ده رعنا کرد آقا جان را می‎یابند و آن‎قدر می‌زنند تا بمیرد. عشق رعنا را می‌کشند.

    می‌گفتم: این‌ها کی‌اند؟ همین‌ها که این‌همه سال آزگار رعنا را سرودند و غمش را خوردند و از دلداده‌گی‌اش ترانه‌ها خواندند. اگر عشقش ستودنی نبود، اگر معشوقش کشتنی بود چرا خواندنشان سوز دارد؟ چرا این همه سال قصه‌ش را سینه به سینه خواندند و برایش گریه کردند؟

    می‌گفت نمی‌داند. این مردم در مواجهه با عشق عین تناقضند. شکنجه می‌کنند و می‌کشند و هم‌زمان گریه و ستایش.


  3. روز مادر

    فروردین ۲۱, ۱۳۹۴ by خیالباف

    بچه که بودم، خیلی بچه، ۶ یا ۷ ساله، دلم می‌خواست خاله‌ام مادرم باشد. خاله‌ام با شکم برآمده زیادی مهربان بود و روسری و جوراب و دستکش می‌بافت و دلش خیلی برای ما تنگ می‌شد، آن‌وقت‌ها مادرم را با آن اعصاب بهم ریخته و اخم‌های گره کرده دوست نداشتم. دست‌کم ترجیحش نمی‌دادم. اما بعدها که بچۀ توی شکم خاله به دنیا آمد، او آن‌قدر خلقش تنگ شد و فشار زندگی رویش سوار–این‌ها را الان می‌گویم آن‌وقت‎ها نمی‌فهمیدم- که به مراتب از مادرم بی‌اعصاب‌تر بود. با ما مهربان بود، اما روی‎هم رفته دیگر منطق مادری را درک کرده بودم و مادر خودم را ترجیح می‌دادم. دیگر کم‌کم آن‌قدر بزرگ شده بودم بفهمم که آرزوی تعویض خانواده  هرگز محقق نمی‌شود و هیچ‌وقت یکی از آن والدین دلخواه، من را که آرزو داشتم در کودکی گم شده باشم، پیدا نخواهند کرد و به بهشت کذایی‌شان نخواهند برد. اخلاق مادرم هم کم‎کم بهتر می‎شد؛ در واقع وقتی با عمه‌ها و خاله‌ها و باقی گزینه‌های ممکن مقایسه‌اش می‌کردم، اغلب رقابت را می‎برد. سال‌های سیاه شصت و هفتاد نمی‌دانم چه‌شان بود که این‌همه مادر بی‌اعصاب و مسئله‌دار درست می‎کرد. آن سال‌ها تمام شد. اواخر دهۀ هفتاد، مادرم مهربا‌تر شده بود. یعنی دقیقن از وقتی خیلی مهربان شد که برای اولین بار فهمید دوست پسر دارم. اوائل خیلی داد و قال کرد و گریه و زاری راه انداخت. همیشه من را توی مخمصه‌ای می‌گذاشت که فکر کنم بی‌فکرترین و بدترین بچۀ روی زمینم. روشش را پیدا کرده بود، من همیشه عذاب وجدان داشتم. نسبت به مادرم، پدرم، همۀ فامیل که ممکن بود رفتارم در شأنشان نباشد، آدم‌های مدرسه، نمی‌دانم، همه، وجدانم همیشه معذب بود. بهرحال اما در همان هفده سالگی، با ظهور اولین دوست‌پسر، مادرم مهربان شد و مهربان ماند. شاید برای اولین بار ترسید که دیگر مال او نباشم. دوست پسرها یکی یکی بدل به شوهر نشدند و شدند و هربار مادرم طرفدار هرکدامشان بود که بهترین و معصوم‌ترین بودند به زعمش و من پلید و ستمکار و چند صباحی میانه‌مان سر هرکدامشان بهم می‌خورد و او باز هم، کم و بیش، دیر و زود، مهربانی‌اش را تجدید می‌کرد. با این‎همه همیشه طرفدار مردها بود که به نظرش هیچ ایرادی نداشتند و من بودم که نفهم‌بازی درمی‌آوردم. این کم و بیش‌ها و دیر و زودها، آن‌قدر تجدید شد که دیگر حفظ محبت مادرم اهمیتش را از دست داد. اما چیزی که عوض نشد تأثیر مادرم در احساس گناه بود. فرقی نمی‌کرد چقدر در مقابل سرکوب و نظرش مقاومت کنم، من هم مثل او همیشه حق را به مردها می‌دادم و ته قلبم نسبت به همه‌شان احساس گناه داشتم؛ دارم. هرچند میل، غریزه یا سرکشی آن‌قدر درونم قدرت داشت که هر بار ترک را، هرچقدر سخت و نفس‌بر و بی‌حامی، ممکن می‌کرد. ترک مردها، مادرم، و همۀ آدم‌هایی که روزی خیالشان نمی‌گذاشت فکر کنم تنهایم. دیرتر اما فهمیدم، این ترک کردن و بی‌خیال شدن‌های مدام، آن‌قدر در روانم قدرت گرفته، که حتا خوشایندترین رابطه‌ها و دوستی‌ها را در همان لحظات اوجشان در آستانۀ از دست رفتن و نابود شدن می‌بیند. از یک جایی به بعد تنها ماندن، اینکه تنها هستم و قرار است در هر وضعیتی تنها باشم بزرگترین حقیقت زندگی‌ام بود. هرچند همیشه عادت داشتم عاشقی اطرافم داشته باشم یا دوستانی که خالصانه دوستی می‌کردند اما بخش مهم زندگی من در همین تنها بودن و رفتن و شک به هرچیز محکم و استواری ساخته شده بود. انگار تمام این اتفاقات کوچک و بزرگ، داشتن‌ها و از دست دادن‌ها، آن‌قدر قاعده شده بود که نمی‌شد هیچ چیزی را مال خود کرد. نه محبتی مادرانه را به تمامی و بی هیچ قید و شرطی و نه هیچ رابطۀ دیگری را. حالا که گه گاه خیال مادر شدن به سرم می‌زند. نه، خیال واژۀ کمی است برای این میل بی‌حد، این غریزۀ عجیب و غریب درونم برای خواست کودکی از آنِ تن و روح و ذرات بدنم؛ با یادآوری همین حقیقت سرکوب یا تعدیلش می‌کنم که هیچ چیز ابدی نیست، هیچ‌وقت کسی به تمامی از آن تو نخواهد شد. تصور اینکه کسی را به تمامی برای خود داشته باشی غیر از آنکه ابلهانه است، خودخواهانه هم است. بگذار دیگران بزایند و مادر باشند و تو محکم از عهدۀ این انتخاب بربیا. هیچ‌کس بی‌قید و شرط دوستت نخواهد داشت. نه مادر و نه کودکت و نه تو آن را که کودکت خواهد بود.


  4. ما وصیت‌نامه‌نویس‌ها

    فروردین ۱۸, ۱۳۹۴ by خیالباف

    میان نوشته‌های قدیمی پرسه می‌زنم. نصفه و نیمه، دو پاراگراف، چند صفحۀ بی‌حوصله و هرز و ناتمام. همین‌طور ول شده و بی‌خود. به خودم لعنت می‌فرستم بابت این‌همه نیمه‌نوشته. میان آن‌ها با اسمی مستعار چیزی شبیه وصیت‌نامه هم پیدا می‌کنم، دو سه سال پیش نوشته‌ام، در بحبوحۀ بحرانی که خیال مرگ را آسان کرده بود. به کلی از یاد برده بودمش. به خودم می‌گویم لعنت به تو، دختر برای مرگی که هرگز عرضه‌اش را نداشتی انتخاب کنی هم وصیت‌نامه نوشته‌ای خودت را به رخ زنده‌ها بکشی؟ آن‌هم نه یک خط و دو خط که یک صفحۀ تمام؟ تو دیگر چه موجودی هستی؟ این‌ها که وصیت‌نامه می‌نویسند چطور آدم‌هایی هستند؟ ماها که وصیت‌نامه می‌نویسیم چطور آدم‌هایی هستیم؟ کسی که دلش نمی‌خواهد بمیرد اما مجبور است ادای شجاع‌ها را دربیاورد؟ ابلهی که امیدوار است بعد از مردن زنده شود و بقیه را در حالی که اشک‌ریزان و مفتخر نوشتۀ ردیف او را می‌خوانند تماشا کند؟ انسان ناچیزی که گمان می‌کند باید مردنش را برای دیگران توجیه کند؟ هرچه هست دست کم حدی از حقارت و توهم لازم دارد. انگار مردن هم بخشی از نمایشی باشد که توی زندگی اجرا می‌کنیم. کاش بشود جنمش را داشت و مرد. یا اقلن موقع مرگ بی‌خیال نمایش شد. این‌طوری شاید این‌همه بیهودگی پایان بهتری می‌داشت.


  5. مثلث یک رابطه

    اسفند ۲۴, ۱۳۹۳ by خیالباف

    کدام‌یک از ماست که رابطه‌ای مثلثی را در هر کیفیتی تجربه نکرده باشد؟ گرفتار شدن در چنین رابطه‌ای در زندگی هر آدمی همان‌قدر محتمل است که عاشق شدن؛ حالا چه در مقام رقیب، چه در مقام معشوق. در نمونه‌های راستینش، احساس حسادتی تا مغز استخوان؛ یا یکجور درماندگی کشنده میان میل به دو تن، همزمان؛ یا شوری هراس‌انگیز برای از آن خود کردن آن‌کس که از آن تو نیست. این‌ها محتملند و حتا گاهی تجربۀ عمیق‌ترین احساسات انسانی را به همراه دارند، احساساتی که اگر بشود از تسلط مردسالارانه و تعصب و تصاحب دور نگهشان داشت و جایی، به تجربه بدلشان کرد آدم را دست کم رشدیافته‌تر و آگاه‌تر می‌کنند، هر سرانجامی که داشته باشند.
    اما همۀ این احساسات والا، در جامعۀ آس و پاس و کم‌مایۀ لیبرالی‌شدۀ امروز که نه در چارچوب امن سنت مانده و نه به تمامی از آن رها شده، تازه لایه لایه گرفتار قانون و شرع و ریاکاری و بی‌صفتی و کلبی‌مسلکی هم هست، نسخه‌ای از مثلث‌های مبتذل خیانت و رابطه ساخته که در نهایت به سبکی دون ژوانی در زندگی منجر می‌شود، بی‌آنکه به هیچ چیزش وفادار باشد. فرهنگ حقیر ریاکاری و محافظه‌کاری ممزوج با بی‌رحمی نئولیبرالی، زیرِ قوانین ریاکار و فاسد اسلامی پدیده‌ای ساخته که هر طرف سر بچرخانی کسی را در حال فریبکاری، آن یکی را در حال اغواگری و دیگری را در حال مچ‌گیری با جدیدترین ابزارهای تکنولوژیک می‌بینی. مثلث‌های حقیر غم‌انگیزی که هم امنیت ازدواج سنتی را می‌خواهند و هم می‌خواهند به ایدۀ پیشرفت وفادار بمانند؛ پیشرفت در همه چیز، ماشین‌های شاسی بلند، خانه‌های بالاشهر، و دوست‌دختر(پسر) بیشتر. خرم آن‌که هنوز زنان کمتر از مردان در این رابطه‌های حقیر درگیرند و اگر درگیری هست بیشتر به عشق و شوریدگی و میل صادقانه نزدیک است، هرچند به نظر می‌رسد این را باید بیشتر با ناتوانی زنان در مقابل ساختارهای غیرسنتی و غریزی بودنشان توضیج داد تا با آگاهی و انتخاب.
    آن‌چه که مرز بین گرفتاری در رابطه‌ای مثلثی را با این نوع مبتذل امروزینش مشخص می‌کند تنها وفاداری صادقانه به میلی تربیت‌یافته‌ و پا گذاشتن روی تمام سنت‌ها و امنیت‌ها و ریاکاری‌ها و باختن همه چیز بر سر این گرفتاری‌ست. وگرنه بر تجدد ابلهانۀ فرصت‌طلبی که همزمان و به موازات با چندین نفر رابطۀ عاطفی برقرار می‌کند تنها باید تف کرد.


  6. این تن‌های زنانه

    بهمن ۲۷, ۱۳۹۳ by خیالباف

    بدن زنانه به واسطه‌ی جنسیت تحمیل شده به آن از سوی طبیعت هر لحظه «حضور» خود را یاد آور می شود. این حضور اگر از ناحیۀ فرهنگ با لمس یا نگاه خیره، شماتت‌آمیز یا تحسین‌گر نباشد، از جنس خود جسمانیت درد زندگی است. بدن زنانه استعداد بیشتری برای انباشت چربی و سنگینی و دفرمه‌گی دارد. بدن زنانه است که استعداد دهان باز کردن و فروبردن آلت مردانه و اسباب رنج آور پزشکی را در خود دارد. بدن زنانه است که استعداد آماس عظیم و جا دادن یک انسان دیگر را درون خود دارد. بدن زنانه است که تجربه‌ی خونریزی‌های دردناک ماهیانه را تحمیل می کند.

    آن‌وقت هنر در تمام طول تاریخ همه‌ی این درد و رنج تحمیل شده بر بدن زن را نادیده گرفته و سرش را به استتیکی‌سازی قوس و نرمی و جوانی بدن زنانه گرم کرده بود. هنر، اینجا، تنها در دوران متأخر است که دست از این ستایش اروتیک دروغین می کشد، رنج این بدن را می‌بیند، گاهی به سخره‌اش می گیرد یا اغواگری‌ها و فریب‌کاری‌های روانش را رو می‌کند، همان‌طور که هر چیزی دیگری در این جهان باید باشد، پر از نقص و حقیقی.


  7. کوبانی

    مهر ۷, ۱۳۹۳ by خیالباف

    کوبانی تن ماست. همان تنی که یک روز به شلیک دولت‌هایمان کف خیابان خون از سرش می‌جوشد، روز دیگر برای رسیدن به خیال آزادی در اقیانوس‌های مهاجرت به سوی غرب، غرق می‌شود یا به گینه تبعید می‌شود تا چرک و خونش خیال حقوق بشرشان را مکدر نکند. کوبانی بی‌صدا شکنجه می‌شود و می‌میرد؛ همان‌طور که ما توی کارخانه‌ها، خیابان‌ها و بیمارستان‌ها می‌میریم و آن‌ها حتا تماشا نمی‌کنند. آن‌ها مشغول انتشار دموکراسی‌شانند، آن‌جا؛ یا مشغول رسیدن به بهشت‌شان، این‌جا.
    مقاومت کوبانی، مقاومت تن و رنج و تنهایی ماست.


  8. در فیس بوک!

    مهر ۱, ۱۳۹۳ by خیالباف

    یک آدم‌هایی هستند، یا یک وقتی توی زندگی آدم بوده‌اند که فیس بوک نمی‌دانم از کجا پیدایشان می‌کند و پیشنهاد می‌دهد بیا با این یارو دوست باش. لابد نمی‌داند –هرچند بعید نیست بداند- که این یارو، همین زن گرد که با شوهرش صورت به هم چسبانده و دارد لبخند تحویل مردم می‌دهد؛ یک سالی در دبستان، احتمالن سوم یا چهارم دبستان، همکلاسم بوده. هیچ‌وقت رفیق نبودیم، صورتش همین‌طور گرد بود و موها چتری؛ چاق هم نبود مثل حالا، تودل‌برو بود و برعکس من بچه‌ی خوشگلی محسوب می‌شد-این را از همان بچگی می‌دانستم؛ از این‌ها توی مدرسه و کلاس زیاد بودند. یکجورهایی خوش و آب رنگ‌تر، پولدارتر و شهری‌تر. من این‌ها را از بچگی حس می‌کردم و با درس خواندن و ادای هوشمندی و هاله‌ی غرور و انتخاب‌های متفاوت و اینجور چیزها شاید مقابله می‌کردم، خودم را می‌ساختم. زنگ تفریح بود، معلم بهداشت قانون تصویب کرده بود که همه باید با لیوان آب بخورند، این یعنی با مشت آب خوردن ممنوع، مأمور گذاشته بودند دم شیر آب اسم هرکس را که از قانون تبعیت نکرده بنویسد. من مرتب و منظم نبودم هیچ‌وقت، لیوان و حوله‌ی سوا داشته باشم. توی خانه‌مان هم خیلی این چیزها باب نبود، هنوز یاد نگرفته بودم. ناظم داد و فریاد راه انداخته بود که زنگ خورده بروید بالا. آن وقت همین دخترک که حالا گرد شده و فیس بوک بی‌شرمانه پیشنهاد رفاقت می‌دهد، لیوان داشت. تشنه بودم، خیلی. پرسیده بودم لیوان داری؟ که یعنی اگر داری بده باهاش آب بخورم که اسمم را ننویسند. نفهمیده بودم نباید بگویم. هنوز مرامم اشتراکی بود، مال من و تو و حساسیت روی مال خودم را که نمی‌خواهم مال تو باشد نمی‌فهمیدم. او هم شاید نمی فهمید؛ لابد گفته بودند بهداشتی نیست لیوانت را به کسی نده آب بخورد. اما ناجنس یهو خیلی بد، خیلی افاده‌ای بهم گفته بود: لیوانمو بدم «تو» توش آب بخوری؟ با همین صورت گرد و چال روی گونه و موهای چتری. و «تو»یش را خیلی با تأکید و تحقیرآمیز گفته بود. یادم نیست چه بهش گفتم. گمانم چیزی نگفتم. اما بهم برخورد. گاف داده بودم و «تو»یش غرورم را شکسته بود. بعد از آن خیلی حواسم جمع شد که از کسی چیزی نخواهم، و احتیاط مزخرفی هنوز هم توی مغزم مانده، آن‌قدر که به نظر خیلی‌ها تعارفی و خجالتی و شاید ادایی برسد. حالا شاید همه‌اش به او ربط نداشته باشد اما تأثیرش خیلی زیاد بود. هرگز فراموش نکردم. مطمئنم او حتا مرا به یاد نمی‌آورد، چه برسد به آن اتفاق. دلم هرگز با او که غرورم را به خاطر یک لیوان پلاستیکی شکسته بود صاف نشد. امروز هم که اسمش را این بغل دیدم شگفت زده شدم. چند ثانیه طول کشید تا قیافه‌ش دمِ شیر آب یادم بیفتد و بعد با عکس الانش مقایسه کنم و مطمئن شوم خودش است. اعتراف می‌کنم به نظرم زن چاق احمقی رسید و ناجوانمردانه ته دلم خنک شد. کلی صفحه جک و ترول لایک کرده، اخلاقش گمانم بهتر شده باشد.


  9. چند روایت بی تاریخ

    آذر ۱۳, ۱۳۹۲ by خیالباف

    اپیزود اول: نشسته‌ام توی تاکسی‌های زرد بین شهری، خسته و درمانده‌تر از آنم که حواسم به دور و برم باشد، فرو رفته‌ام توی صندلی عقب و فیلمی را در لپتاب دوستم تماشا می‌کنم، هدفون به گوشم است و چیزی نمی‌شنوم. ماشین نگه می‌دارد، توقف بی‌موقعی است، سرم را بالا می‌گیرم، هیبت مرد درشت اندامی در لباس نظامی دم پنجره‌ی ماشین بالای سرم اییستاده است، در را باز می‌کند و با لحنی عتاب‌آمیز می‌گوید با وسایلت بیا پایین. متعجب کیفم را دستم می‌گیرم و پیاده می‌شوم. کیفم را می‌گیرد و رو به راننده که دست و پایش را گم کرده می‌‌پرسد توی صندوق هم وسیله داره؟ می‌گویم کوله پشتی‌ام هم هست. هنوز هاج و واج و شگفت زده‌ام. بلند و خشونت‌آمیز می‌گوید کراک، شیشه، حشیش، تریاک هرچی داری خودت بگو، اگه خودم پیدا کنم همین الان میبرمت. انگار تازه از خلأ درآمده باشم، می‌گویم چی؟ شروع می‌کند به وارسی کیف دستی‌ام و همزمان راننده کوله‌پشتی‌ام را می‌دهد دستش. دوستم که از ماشین پیاده شده شروع می کند به توضیح دادن که جناب اشتباه گرفتین، خانوم استاد دانشگاه هستن. اعتنایی نمی‌کند، در کوله را باز می کند. انگار تازه از شک ماجرا خارج شده باشم با عصبانیت  و گستاخانه می‌گویم اگه قرار باشه کیف خانوما رو وسط جاده بگردن باید یه خانوم اینکارو بکنه، اون تو پر از وسایل شخصیمه. اهمیتی نمی‌دهد اما انگار که فهمیده باشد به کاهدان زده وارسی‌اش را شلخته و بی هدف ادامه می‌دهد. سرنشنینان ماشین همه پیاده شده‌اند، دوباره می‌گویم اقلن کیفو بگیر اونور فقط خودت تماشا کنی. چیزی پیدا نکرده است و من هم زبان دراز از آب درآمده‌ام. کوله و کیف را پس می‌دهد و به راننده می‌گوید برو. سوار می‌شویم، دستم می‌لرزد، بدنم لمس شده است. دوستم می‌خواهد حالم را عوض کند می‌گوید خوب جلوش درآمدی‌ها، مسافرها می‌خواهند دلداری‌ام بدهند که کارشان همین است نباید به دل‌ بگیرم. من اما حالم بد است. احساس توهین و تحقیر و بیچارگی می‌کنم….

    اپیزود دوم: خانه‌ی دوستم هستم. تلویزیون روشن است، روی یکی از کانال‌های ایرانی. می‌پرسم شنیده‌م می‌رند رو پشت‌بوما و ماهواره‌ها رو قطع می‌کنن. می‌گوید آره، هر دوماه یه‌بار سر و کله‌شون پیدا میشه، میرن ال.ان‌.بی‌ها رو درمیارن که دوباره بفروشن به خودمون. این سرایدارمون طفلک هربار می‌بینه که دارن میان میاد زنگ همه‌ی واحدا رو میزنه که درو وانکنین مامورا اومدن واسه ماهواره. این‌بار نمی‌دونم کدوم همسایه یا شاید بچه‌ای چیزی گیجبازی درآورد و درو واکرد، اومدن تو و به این سرایدار بیچاره گفتن در پشت بومو واکنه، اینم گفته وا نمی‌کنم، کتکش زدن. داشتی میومدی دیدیش طفلیو؟ یه آدم لاغر مظلومیه، چن تا زدن تو گوشش. بهش گفتم چرا وایمیسی جلوشون؟ به جهنم که میان و قطع می‌کنن. یه وقتا که کسی درو براشون وا نمی‌کنه میان تو کوچه وایمیسن، بالاخره که یکی از در میاد بیرون میرن تو آپارتمان…

    اپیزود سوم: قرار است دوستم تا جایی همراهی‌ام کند، به ایستگاه مترو می‌رسیم، دو مأمور با لباس‌های نظامی، خشن و جدی ایستاده‌اند یکطرف در ورودی ایستگاه مترو، یکی‌دیگرشان آن‌طرف ورودی ایستاده، ماشینشان هم دم در پارک است. دوستم می‌آید عقب، می‌رویم پشت دیواری تا نبینندمان. دوستم می‌گوید باقیشو خودت برو، اینجا مأمور هست. می‌گویم خوبی، اشکالی نداری که. روسری صورتی سرش کرده، کم هم زیبا نیست؛ همین‌ها کافیست تا مورد توجه مأمورها قرار بگیرد. می‌گوید قبلن گرفتنم همینجوری آخه. داریم پشت دیوار خداحافظی‌ می کنیم که دختر جوان زیبا و مرتبی می‌آید کنارمان و روسری‌اش را سفت می‌کند، می‌پرسد خوبم؟ می‌گویم عالی هستی. می‌خندد، می‌گوید به خاطر اینا می‌گم، اشاره می‌کند به مأمورها، گیر ندن یهو. دوستم می‌گوید از نظر ما که خوبی ولی نظر اونا میدونی که معلوم نمیشه. با دوستم خداخافظی می‌کنم و پشت‌سر دختر جوان از ورودی ایستگاه مترو رد می‌شویم. لباس هایم زیادی پوشیده است اما استرس دارم. هم من و هم دختر جوان از جلوی مأمورها رد می‌شویم و چیزی بهمان نمی‌گویند…

    اپیزود چهارم: سوار اتوبوس‌ شده‌ام. ده- دوازده دختر و پسر جوان که همه همدیگر را می‌شناسند عقب اتوبوس را گذاشته‌اند روی سرشان، حرف می‌زنند و با صدای بلند می‌خندند. نیمه‌ی راه پلیس اتوبوس را نگه می دارد. یکیشان با چهره‌ی کریه و مغرور می‌آید بالا. یک راست می‌رود عقب جایی که جوان‌ها نشسته‌اند. دلم نمی‌خواهد مثل باقی مسافرها سرم را برگردانم و تماشا کنم؛ اما صدایش را می‌شنوم که با عتاب می‌گوید این کیف کیه؟… تو کجا می‌شینی؟ … ساک تو کدومه؟ و همه‌ی این‌کارها را با یکجور تعلیق نفرت‌انگیز انجام می‌دهد. قلبم شروع می‌کند به زدن. موهایم از زیر شالم آمده بیرون و روی شانه‌ام دیده می‌شود، اما دلم نمی‌خواهد بپوشانمشان. تازه بعد از ده دقیقه یکیشان را با خودش می برد پایین، پسرک را می‌بینم که زرد کرده جفت پا توی هوای بارانی ایستاده جلوی بقیه‌شان و کارت شناسایی و محتوی کیفش را نشان می‌دهد. از لحظه‌ی آمدن پلیس اتوبوس سکوت محض شده است. یکی دو نفر غر می‌زنند آخه به چه حقی؟… چند دقیقه می‌گذرد تا ولش کنند بیاید بالا. پسر جوان که می‌آید بالا قلبم دست از زدن برمی‌دارد. باز هم به خیر گذشته است. دیگر اما تا برسیم به مقصد صدای خنده‌ای شنیده نمی‌شود.


  10. مُردنت را بی من

    آبان ۲۰, ۱۳۹۲ by خیالباف

    از آن دخترهای سفیدِ توپر بودی. همان ها که اغلب آدم ها دوستشان دارند. تنت خوشبو بود. کمتر می شد بیایم کنارت دراز بکشم. نمی دانم چرا. شاید چون من بودم و تو هم همیشگی بودی. اما آن شب که تنها بودم و تو آمده بودی خانه ی ما و دراز کشیده بودی و داشتیم درباره ی دوست پسر جدیدت حرف می زدیم که ازش خوشم نیامده بود، سرم را گذاشتم روی بالشَت و به پهلو شدم تا دست هایم را دور شکمت حلقه کنم. شیطنتت گل کرد و وسط تعریف هایت از پسرک، گفتی کاش او بود که به جای من بغلت می کرد. وانمود کردم که چندشم شده و عصبانی شده ام. بلند شدم از کنارت و نشستم. تو دراز کشیده بودی و می خندیدی. تن سفید قشنگ با خنده های بدجنسانه ی شیطانت تکان می خورد. شاید چندتایی هم زدمت. یادم نمانده.
    حالا که می آیم روی گورت می نشینم، بیشتر از هرچیز آن شب را به خاطر می آورم که بغل کردنت کوتاه بود. اصلن نمی شود که بیایم و یادم نیفتد که گفته بودی کاش آن پسرک بود که بغلت می کرد. اما انگار همان یک دفعه، آن لحظه ی کوتاه، بوی تنت، سفیدی و نرمی اش را کوبیده توی مغزم. اصلن یادم نمی آید توی این همه سال دوستی چند بار بغلت کردم، چند بار لمست کردم، اما آن یک دفعه ی کوتاه لعنتی را یادم نمی رود. انگشت هام، دماغم، چشم هام، آن یک دفعه را یادشان نمی رود. آن اول ها می آمدم می نشستم روی گورت و آن تن سفید زیبا و آن لحظه را به یاد می آوردم و تخیل می کردم که سیاه شده تنت، مثل مومیایی ها شده، خرد شده، پکیده. حالا اما فکر می کنم از آن بو، از آن نرمی فقط باید چند استخوان شده باشی. این که مرده ای آنقدر غمگینم نمی کند که تخیل پوسیدن آن تن زیبا. هربار به تنت فکر می کنم. به پاهات که می گفتی چاقند، به دست هات که می گفتی بزرگند، اما همه شان قشنگ بودند، خودت هم می دانستی، الکی می گفتی. به اندامت که زیبا بود، به موهات که سیاه و بلند بود. به چشم هات که روشن بود. به زبانت که وقتی حرف می زدی لابد می خورد به دندان های جلویی ات. حالا از همه ی تو یک مشت استخوان مانده، نمی دانم تا چند سال همین ها می مانند. انگار فقط یک خواب بودی.