‘روزنوشت’ Category

  1. صد گیگابایت رابپرّاند

    دی ۱۴, ۱۳۹۱ by خیالباف

    آن بخش از گذشته که ذهن را فلج می‌کند نه اسمش عذاب‌وجدان است، نه اشتباه و نه پشیمانی، هرچند شاید همه‌ی این‌ها وجود داشته باشند یا نه.
    خاطره، خاطره لامروت‌ترین و غیرانسانی‌ترین شکنجه‌ی زندگی هر انسانی‌است، کمین نشسته پس ِ هر اندوه، پس ِ هر بی‌حوصلگی، پسِ هر خنده‌ حتا، پسِ یک مزه، یک صدا، یک بو، که بیاید، بزنت توی گوشَت، خنجر بزند وسط قلبت، پرتت کند وسط ویرانه‌ای که نامش عقیده و باور و اندیشه‌ات است و بعد آرام راهش را بکشد و برود.
    و تو آگاه باشی که این هرگز آخرین دیدار تو و خاطره‌ات نیست.


  2. شهر

    آذر ۱۴, ۱۳۹۱ by خیالباف

    شاید ربط مستقیمی نداشته باشد اما این عکس برای من نمود آزادی است و شباهت بی‌نظیری به یوتوپیای شخصی‌ام در سال‌های بدون جمهوری اسلامی دارد. همیشه خودم را با دوچرخه‌ام تصویر می‌کنم در رشت. الان هم سوارش می‌شوم اما آن وقت‌ها، آن سال ها که قرار است بیاید، مجبور نیستم قایمش کنم یا از کوچه پس‌کوچه‌ها رد بشوم. می‌توانم سوارش بشوم بروم دانشگاه، کتابفروشی، همه جا. کتابفروشی‌ها شکلشان فرق می‌کند، شبیه این عکس می‌شوند، پر از کتاب‌های جدی، پر از عمق. نه مثل کتابفروشی‌های الان که آدم را یاد سوپرمارکت می‌اندازند و باید یک عالمه رمان‌های چیپ و زنان ونوسی مردان مریخی با جلدهای رنگی رنگی و مسخره و کلی مداد و خودکار و جینگولک بازی داشته باشند تا آدم‌ها را زورکی هول بدهند توی خودشان. بعد قیافه‌ی همه چیز فرق می‌کند، شهرهای طور دیگری می‌شوند، پرده‌ها و بنرها غیب می‌شوند، شکل ساختمان‌ها و معماریشان عوض می‌شود، مجسمه‌های شهری‌ می‌آیند، حتی مسجدها فرق می‌کنند و از ریخت جمهوری اسلامی در‌می‌آیند و یک‌جور دیگری می‌شوند. پاییزها و زمستان‌ها آدم‌ دلش نمی‌گیرد، با دوچرخه‌اش می‌رود کتابفروشی، می‌رود یک کافه‌ی خوب، می‌رود روزنامه‌ می‌خرد، می‌رود تئاتر، می‌رود اپرا، سینماها رونق می‌گیرند. مردم ترسناک نیستند.

    وقتی در خیابان راه می‌روم یا نشسته‌ام توی تاکسی، مهم‌ترین سرگرمی‌ام این است که ظاهر خیابان‌ها و معماری و شهر و مغازه‌ها را بدون جمهوری اسلامی تخیل کنم و چه خوبند همه‌شان. خیلی شکل این عکسند.


  3. چهل سال بعد از این

    آبان ۱۹, ۱۳۹۱ by خیالباف

    هرگز نه آن‌چنان زیبا محسوب می‌شدم نه آن‌قدرها سکسی؛ که از دست دادن این موهبت‌های زنانه در روزگار شصت و هفتاد سالگی بترساندم. اما آن‌قدرها هم زنِ خوب اهل خانواده‌ای نبوده‌ام که دلم خوش باشد فردای پیری بچه‌ها و نوه‌هایم دور و برم را می‌گیرند و هوایم را دارند.

    تمام هراسم از پیری بی‌وفایی تنم است که از همین روزگار جوانی هم گاهی سرِ ناسازگاری می‌گذارد و پا به پای روحم نمی‌تواند بدود؛ آن‌وقت تصور رنجوری این تن و بی‌حالی و مریضی و پوکی استخوان‌هایش، در تنهایی‌های هفتادسالگی خب کمی ترسناک می‌شود. این‌ها را به خودم امید می‌دهم که تا روزگار پیری من حتمن دوا و درمانش پیدا می‌شود و راه دارد تا قبل مردنم روی پاهای خودم بایستم و هوش و حواسم سر جایم باشد. به خودم قوت قلب می‌دهم که سزاوار چنین پیری و مرگ تمیزی هستم.

    ایده‌آل‌ترین پیرهای زندگی من ژالو علو و زنده‌یاد نیکو خردمندند. پیری خودم را توأمان استواری و مهربانی این دو زن تصویر می‌کنم و با حساب چیزهایی که تا آن‌وقت خواهم خواند و شعوری که زیادترش خواهم کرد؛ دوستش هم دارم.


  4. عکس‌های خوب و خوشبخت

    آبان ۱۲, ۱۳۹۱ by خیالباف

    در زندگی هرکسی لحظاتی هست که به خوشی نگذشته است. سخت و دردناک و شاید با عفونتی مزمن که هنوز سرباز نکرده باشد؛ ممکن است همچون هنگامه‌ی اولین مواجه با خبر بیماری‌ای مهلک، یا اولین روزهای مرگ عزیزی هنوز در مرحله‌ی انکار باشی و بی‌خبر از خودت،در حالِ انکار مرگ، انکار بیماری، انکار حقیقت دردناک لحظه‌های زندگی؛ اما مرگ، بیماری یا لحظه‌های سخت با انکار تو حتی، وجود دارند و آن‌کس که زندگی‌اش را با وجود این‌همه متحمل می‌شود تو هستی. آدمی به وقت بحران کمتر توانایی تفسیر خود و وضعیتش را دارد.

    و در این میان عکس‌ها، که هیچ راستگو نیستند. این لحظات سخت و این دردهای مزمن را ثبت نمی‌کنند. عکس‌ها فقط لحظه‌ی گذرای لبخندت رو به لنز دوربین را ثبت می‌کنند، به کمتر از ثانیه‌ای. آشوب سینه‌ات، اغتشاش مغزت، تنگیِ و گرفتگی‌ِ قلبت را هیچ عکسی ثبت نمی‌کند. این ثبت و ضبط سندوارش را اما آن‌چنان ماهرانه انجام‌ می‌دهد که سالی اگر بگذرد، تو، سوژه‌ی روزهای سخت گذشته، حتی به یاد آوردن تلخیِ روزها را آن‌چنان که به جسم و جان کشیده‌بودی‌ از یاد می‌بری، شک می‌کنی، به احساساتت، به خاطراتت. عکس آن چنان چهره‌ی حق به جانب می‌گیرد که خودت هم یادت می رود آن لبخند پر امید چیزی نبود بیشتر از ژست زنانه‌ای تکلیف شده بر تو، تکلیفی نانوشته و هول بَرَت می دارد که گذشته‌ای بود که خوشبخت‌تر از اکنونت بودی. نوستالوژی محض، فانتزیِ ناب.

    عکس‌ها را باید شناخت. عکس‌ها را نباید باور کرد.


  5. تجربه‌ی درد به مثابه تنهایی و در ستایش هردوی این‌ها

    مهر ۳, ۱۳۹۱ by خیالباف

    قدیم‌ترها می‌شد، می‌توانستم حتی برای چیزهایی که قبولشان نداشم برای خودم یا بقیه فلسفه بچینم، خودم را بگذارم جایشان، ببینم دنیا را چجور می‌بینند از همان زاویه برایشان حرف بزنم، کنترلشان کنم. شاید ته دلم ریشخند هم می‌زدم که هان ببین چطور خر شد، حالا نه به این صراحت و پوست کندگی. آدم خیلی وقت‌ها با خودش هم رو راست نیست؛ ولی تهش یه همچه چیزی بود. اما حالا پشت همه‌ی نسبیت های فروداده، گاهی یقین‌هایی هست که نه منطق‌پذیرند، نه توجیه‌شدنی. نه این‌که بالکل نباشند، آدم، حسابی که زور بزند و انرژی بگذارد این جور چیزها را هم می‌شود‌ برایش منطق تراشید، یارگیری کرد و حتی تبدیلش کرد به قاعده، آن جور که مخاطبت حتی یادش نیاید چه فکر می‌کرده. اما درست توی همین مرحله، توی همین یقین‌هاست که دیگر حال و حوصله‌ای برای دیگری و توجیهش نمی‌ماند، این دیگری هرکس می تواند باشد، هر کسی بیرونِ تنهاییِ خودت. قاعده‌ی محزونی‌ست. حس می‌کنم در دنیای آدمی، در زندگی، حقیقتی بالاتر از این نیست، مطلقی کامل‌تر از این که تنهایی. اول و آخر هر ماجرایی، هر لحظه‌ای، هر حسی، فقط خودت هستی. یعنی همه‌ی سلول‌های بدنت با عصب‌های نازنینِ رنج‌دیده‌ی مغزت، با گذشته‌ات، فردایت و حالت. این نسبت‌های خونیِ خواهر برادری، این مادر و فرزندی، این رفاقت‌ها، این عشق‌ها، همه مثل خدایی‌اند که آن قدر دلت خواست که باشد تا وقتی ترسیدی بروی در پناهش، که بالاخره پدید آمد، دنیا را آفرید، تو را آفرید. اما درست در اوج لحظه های زنده بودنت، نفس کشیدنت، اوج درد، فقط و فقط خودت هستی و خودت هستی و خودت. درد، تجربه‌ی خیلی غریبی‌ست، درست همان لحظه‌ای‌ست که قضیه اثبات می‌شود؛ قضیه‌ی تنهایی‌ات. هرجور بخواهی که با کسی شریکش شوی؛ یا حتی اگر کسی بر فرض بخواهد شریکت شود؛ نمی شود؛ ممکن نیست. درد، دردِ توست. توی عصب‌های تو می‌پیچد. درد می‌فهماندت که خدایی نیست، مادری، رفیقی، عشقی. این تنها بودن شاید کمی غرور هم داشته باشد، خیلی‌ها رازش را نمی فهمند، حتی بیشتر آدم ها ندانسته می‌میرند؛ اما غرورش هم درناک است، رنج دارد، فقط تنهایی است که مثل خود تنهایی است. در زندگی وقت هایی هست اما، که حتی آن ها که به این قاعده ایمان دارند از یادش می برند. این از یاد بردن اتفاق شیرینی است. گاهی انقدر شیرین که دوست داری همان‌جا توی همان مزه‌ی کمیاب بمیری، انگار اگر بمیری می توانی ابدی‌اش کنی و شاید حتی باور کنی که دیگر تنها نیستی، که تنهایی‌هایت دیگر تمام شده‌اند. اما حیف، این‌ها همه کورسوهایی‌ هستند که دیر یا زود خاموش می‌شوند و تنهایت می‌گذارند.

    حالا اکنونِ این روزهایم، این تنهایی را زندگی میکنم، این اندوه را و انگار مازوخیستانه نمی خواهم از یادم برود. انگار این مسکن زود گذر را نمی خواهم. هیچ مسکنی نمی‌خواهم. آن قدر درد خواهم کشید تا هیچ‌وقتِ دیگری تنهایی‌ام را از یاد نبرم.


  6. تاریتاریتاریتاری…

    شهریور ۲, ۱۳۹۱ by خیالباف

    این یک لالایی مادرانه است، گویا به زبان یهودیان آلمان. قصه‌ی بچه‌ای است که درخت تنهایی را می‌بیند. درختی که پرنده‌ها گذاشته‌اندش و پریده‌اند و رفته‌اند از ترس باد زمستان، به شرق، غرب، جنوب یا هرکجا. درخت مانده است و سرمای سیاه زمستان و غم رفتن پرنده‌ها. پسرک می‌خواهد پرنده شود و آواز بخواند تاریتاریتاریتاری…

     مادرش می‌گوید نرو. ترس برش می‌دارد. گریه می‌کند. اما بچه می‌خواهد برود. رویای پرندگی دارد. مادر می‌گوید حالا که می‌روی لااقل این کلاه و شال و کت را بپوش، تصور یخ‌زده‌ات آن بالا، روی درخت می‌گریاندم؛ بچه لباس‌ها را می‌پوشد و هی سنگین و سنگین‌تر می‌شود، می‌بیند عشق مادرش نمی‌گذارد بپرد. لباس‌ها را درمی‌آورد. مادر را به آغوش می‌کشد، پرنده می‌شود  و می‌خواند: تاریتاریتاریتاری…

    چه ملت آزاده‌ای باید باشد ملتی که مادرانش چنین لالایی‌هایی می‌خوانند. لالایی رهایی فرزند و پرنده شدنش. به بچه یاد دادن که حتی نباید اشک و گریه‌ی مادر مانع پریدن تو بشود؛ و چه مادری که این‌ها را برای بچه‌اش می‌خواند. مادری که می‌داند رویای پرندگی بچه‌اش را باید تاب بیاورد و به خاطر ترس خود مانعش نشود.  بچه‌ای که می‌تواند، حق دارد عاشق مادرش باشد؛ اما به عافیت و ترس و اشک او راه ندهد. بچه ای که بزرگ شود. مادر مادرش شود.


  7. من به نومیدی خود معتادم

    تیر ۴, ۱۳۹۱ by خیالباف

    توانایی در حرف نزدن که خرده استعدادش را هم از خاندان پدری به ارث برده بودم، ذره ذره دارد تبدیل می‌شود به ناتوانی در حرف زدن؛ و این ناتوانی مزمن گاهی آن‌قدر عود می‌کند که روزها و روزها می گذرد بی آن‌که حتی جمله ای با خودم هم حرف زده باشم. این جور وقت هاست که مکالمه های شخصی ام تبدیل می‌شود به تصاویری از اتفاقات و خاطره هایی که رنجم داده یا به هر نحوی می‌توانسته موضوع صحبتم با خودم باشد. خودم اگر شانس بیاورد و در همین زمان اتاقی خالی بدون صداهای اضافه و خوانده شدن های مکرر گیرش بیاید، می‌نشیند به حرف زدن با خودم با خودکاری و کاغذی یا تایپ‌کنان رو به روی مانیتور. الان یکی از همان وقت‌هاست، خودم نشسته با خودم حرف می‌زند.

    ***

    این آخری‌ها یاری جانی می‌گفت عادت کرده‌ای برابر گرفتاری‌ها خودت را به مثابه یک قربانی و در وضعیتی پسیو بگذاری و چس ناله راه بیندازی؛ و این از نوشته هایت بدجور بیرون می‌زند. اولش گمانم کمی بهم برخورد، اما نیامدم جلویش دربیایم و از خودم دفاع کنم؛ هم از آن رو که عزیزتر از آن بود که دفاع شخصی دلیل قانع کننده ای برای چانه زنی با او باشد، هم از آن رو که مثل همیشه‌ی این روزها، احوالاتم میزان مناظره نبود و شاید چون می‌دانستم راست هم می‌گوید.

    درست می‌گفت که خوش دارم خودم را قربانی موقعیت و شرایط بدانم و این را خودم پیش از هرکس دیگری می‌دانست؛ اما انگار بعضی وقت‌ها به ژست‌هایی که برای دیگران می‌گیری آن‌چنان خو می‌کنی که خودت هم خود حقیقی ات را از یاد می‌بری. یکی از این‌ها، ژست قربانی با گذشتی است که آگاهانه و اسماعیل‌وار به چاقوی ابراهیـم گردن می‌نهد و این نه از آن روست که به ابراهیم و خدایش ایمان دارد، بلکه بیشتر به این دلیل ساده است که چیز باارزش دیگری برای ایستادگی کردن برایش ندارد، یا اگر دارد نای جنگیدن ندارد و صد البته که خیلی وقت ها ابراهیمش را نیز به جان دوست می دارد. گمان ندارم حتی کسانی که این رُل را به تمامی صادقانه و از روی آگاهی برای زندگی شخصی خود کارگردانی کرده باشند بتوانند آن را افتخارآمیز بخوانند.

    دقیق تر که می‌شوم می‌بینم همه ی ماهایی که می‌نالیم و به خیال خودمان یک پله بالاتر از روزمرگی زندگی ایستاده‌ایم یا اقلن می‌دانیم که پله‌ی دیگری درکار است و خوش داریم آن‌جا باشیم در چنین وضعیت رقت انگیزی زندگی می‌کنیم. و این را نه به این دلیل که از بار گناه خود کم کنم می‌گویم بلکه این وضعیت را به راستی بحران اگر نه، درد زمانه و نسل مان می‌انگارم. وضعیتی بی آرمان و بی امید، وضعیتی حقیر و شکننده که از سر بیچارگی و شاید عافیت طلبی غایت و ایده ی بزرگمان می‌شود «قربانی آگاهانه‌ی وضعیت شدن»؛ آرمانمان می‌شود گردن نهادن به خرده خواهش‌های دیگران و صبوری بزرگوارانه در مقابل ناملایمات خانواده و جامعه؛ به بهانه‌ی حرمت بزرگی را نگه داشتن یا با رفیقی همدردی کردن. و چون چیزی برای عرضه نداریم، عقیده و آرمان قابل تأملی که برایش زندگی بسوزانیم و عمر فدا کنیم، دنیایمان را با سیگار نکشیدن جلوی فلان بزرگتر یا فلان لباس را جلوی دیگری نپوشیدن یا فدا کردن خواسته ها و امیال و حقوق حتی خُرد طبیعی‌مان غرق در روزمرگی ناخواسته‌ای می‌کنیم که چون بدان آگاهیم بهمان اجازه می‌دهد که در ذهن خود نقش یک قربانی آگاه را بگیریم و اسمش را بگذاریم زندگی متفاوت و لابد بهش افتخار کنیم.

    طبیعی است که زندگی در چنین وضع دوگانه‌ای، هم آرمان خواهی درونی‌مان را ارضا می‌کند و هم از عافیت مثل دیگران زیستن برخوردارمان. چنین شرایطی است که به جای اعتراض و شورش و انقلاب، سازش و سکوت و نومیدی به بار می‌آورد و اندوهی خودخواسته را به آدمی تحمیل می‌کند. آگاهی ما به این‌که تصمیم گرفتن و نه گفتن و ملاحضه‌ی خود را قبل از هرکسی کردن، هزینه بردار است، باعث می‌شود که به جای آن‌که مثل باقی مردم ذوب پدرسالارمان بشویم و خرّم و شادزیستانه زندگی کنیم، سرمان را فرو ببریم توی لاک تنهایی مان و پشت سر پدرسالار با مهربانی نه چندان صادقانه به ناامیدی و در سکوت به راه بیفتیم. انگار که اگر این دلسردی و اندوه هم نباشد دیگر هیچ چیز باارزشی ما را از خیل رمه وار آن‌هایی که می‌زیند تا بزایند و بخورند و بشاشند متمایزمان نمی‌کند. این جاست که اندوه و قربانی شدن خود ارزش می‌شود در برابر هیچ. ما در وضعیتی رقت انگیز و تراژیک به نومیدی خود معتادیم. نومیدی جانشین همه‌ی نداشته‌های ماست.

    پ.ن: عنوان از شعر «باد ما را خواهد برد» گرفته شده است؛ از فروغ فرخزاد.


  8. جنگ و صلح

    خرداد ۱۱, ۱۳۹۱ by خیالباف

    جایی اطراف محوطه‌ی خانه‌ی مادربزرگم و همسایه‌هایش هستم؛ نیستم، نمای بازی‌ست که می‌توانم ببینمش، روز است اما تاریک و نمناک به نظر می‌رسد، مثل جمعه‌های تاریک پاییز و زمستان. چند خانه دیده می شود، صدای مهیبی می‌آید شبیه همان صداها که وقتی هواپیماها نزدیک زمین می‌شوند ازشان شنیده می‌شود، سرم را بالا می‌گیرم که هواپیما را ببینم، ندیده ساختمان دو طبقه‌ی جلوی خانه‌ی مادربزرگم منفجر می‌شود، می‌ترسم، خیلی می‌ترسم و گریه می‌کنم، مدام می‌گویم مگر جنگ شده؟ اگر جنگ بود چرا هیچکس نمی‌دانسته، اگر نه چرا خانه‌ی مردم را منفجر می‌کنند؟ مدام این چیزها را می‌گویم و کسی نیست که جواب بدهد.

    نمای بعدی خانه‌ی خاله‌م است، که کلی مهمان کپّه شده اند تویش؛ زن و بچه‌ی صاحبِ خانه‌ی منفجر شده هم هستند که نقششان را یکی از دخترعموهای پدرم با بچه اش دارند؛ شکل چند سال پیششان هستند. مهمان‌ها تنگ‌تنگ نشسته‌اند و بشقاب برنج و کوبیده و گوجه توی دستشان است، یکی هم دست دختر عموی شوهر مرده است. توی دلم برای شوهرش که غریب است و اهلِ این‌جا نیست و توی خانه‌ی منفجر شده، می‌سوزد؛ بغض‌ می‌کنم. انتظار ندارم زنش توی خانه ی خاله‌م کوبیده بخورد، آن‌هم با گوجه. هیچ‌کس ککش هم نگزیده، همه شان را می بینم و برای شوهر غریبِ دختر عموی پدرم گریه می‌کنم.


  9. دونده

    اردیبهشت ۳۱, ۱۳۹۱ by خیالباف

    گمانم پنج سال قبل‌تر از این باید بوده باشد، یا چیزی حوالی همین. هومن پسر همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌مان برایم بچه‌ی دوست‌داشتنی و نازنینی بود. آن‌جوری که بعضی آدم‌ها یک مدل دیگری برایت خاص می‌شوند و تو هیچ‌وقت به رویشان نمی‌آوری، اما هیچ‌وقت هم زورت نمی‌رسد که از یادشان ببری. ۶-۷ ساله بود، صورت زیبا و روشنی داشت، موهاش بور و لخت جلوی چشمهاش بود، اندامش برای پسر بودن زیادی ظریف و کوچک بود، آن چشمهای قهوه‌ای کمرنگ معصوم با شانه های لاغر افتاده‌اش که جور می‌شد آدم دلش می‌خواست بغلش کند. زیادی گناهی بود. با مادرش زندگی می‌کرد درست طبقه‌ی بالای ما، بیشترین جایی که سر و صدایش را می شد شنید اتاق من بود.

    چند سالی می‌شد که پدرش رفته بود آمریکا و دنبال ردیف کردن کار زن و بچه‌اش. همین موضوع مادرش را که زن چندان  قوی و مستقلی نبود حساس و ترسو کرده بود. سر همه چیز یا دعوا راه می‌انداخت یا گریه و زاری. مثلاً وقتی نمی‌توانست ماشین را توی پارکینگ جا کند بغض می‌کرد. مادرم خیلی هوایش را داشت. چند سال بود که شوهرش نبود و زن بیچاره خیلی دلنازک شده بود. هومن هم از این اخلاق‌های مادرش بی‌نصیب نبود، تابستان که پسربچه‌ها توی کوچه بازی می‌کردند، هومن اجازه‌ی قاطی شدن باهاشان را نداشت؛ این بود که تمام شور و انرژی جان کوچکش توی خانه تخلیه می‌شد. اسمش را گذاشته بودم «دونده» بس که می‌دوید آن بالا. اهل خانه هم یاد گرفته بودند و این‌جوری یادش می‌کردند. همان سال ها این پست را گذاشتم توی خیالباف که:

    دونده بال ندارد

    دونده مجبور است توی مربع بدود

    مربع آسمان ندارد

    این آخری‌ها که پدرش اوضاع را جورتر کرده بود و سالی یکی دوبار برمی‌گشت ایران، مادرش و خودش تمام شادی بودند، از شکل پلک‌هایشان تا مدل حرف زدن و راه رفتنشان زنده می‌شد؛ جان می‌گرفت. بالاخره این که دونده و مادرش هم کارشان درست شد و رفتند آمریکا و من همه ش غصه‌ام می‌شد که حالا چه بلایی سر لهجه‌ی شیرین و کوچک گیلکی‌اش می‌آید.

    این روزها همه‌اش یاد دونده می‌کنم، که لابد بزرگ شده حالا؛ خدا کند خانه‌ی آمریکایی‌اش آسمان داشته باشد. مربع ما که همچنان بی‌آسمان است.


  10. خلیـــج آشتی

    اردیبهشت ۲۰, ۱۳۹۱ by خیالباف

    آن‌طور که پی‌گیر شده‌ام و خوانده‌ام – البته در منابع فارسی-  خلیجی که بر سر نامش دعوا است تا همین دوره‌ی معاصر همیشه خلیج فارس بوده، البته تا همین سال ها بحرین و امارات و این کشورهای کوچک حاشیه‌ی خلیج مستقل نشده بودند که دنبال هویت و ارث و میراث بالاکشیده‌شان توسط این گربه‌ی بالاسری باشند که گویا همیشه شاخ بوده برایشان. مثل هر دعوایی یکسره نمی‌شود به قاضی رفت، شاید نتوان به آسانی از نامی که بخشی از هویت و تاریخ ایرانی ها را تشکیل می‌دهد گذشت؛ شاید نتوان از دشمنی‌ها و دشمن‌تراشی‌های خلیج نشین‌ها گذشت؛ اما این سوی ماجرا از انگولک‌های بد و بی‌موقع جناب رئیس دولت هم نباید گذشت؛ از ظلمی که حکومت مرکزی به اقلیت‌ها و به دنبال‌شان عرب‌ها می‌کند و تخم نفرتی که می‌کارد هم نباید گذشت. این سوی ماجرا از ما مردم ساده دل که زود جوگیر می‌شویم و بیانیه امضا می‌کنیم و حمله‌ی گوگلی درست می‌کنیم و «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» نشخوار می‌کنیم هم نباید گذشت؛ نه این که این بیانیه‌ها ایرادی داشته باشد نه، اما این کالری را که روی دعوای سیاسی و نظامی حکومت‌هایمان و البته با پشتوانه‌ی نژادپرستی- که در فرهنگ ایرانی مان ریشه دوانده – می‌سوزانیم اگر صرف آبادی آثار فرهنگی و تاریخی و حتی محیط زیستی‌مان کرده بودیم، خرج زبان و لباس و آئین‌های هزاران سالهمان کرده بودیم که زیر فشار ضد تبلیغات ها و بی توجهی‌های حکومت مرکزی نابود نشود، هرکدامشان ده تای نام خلیج فارس برایمان آبرو و هویت می‌شد.

    این ها را گفتم که بگویم بی خیال این اسم ها و اداها، دنیا جای بزرگی‌ست و برای همه مان‌جا دارد، برای همه‌ی ایرانی‌ها، عرب‌ها، کردها، ترک‌ها، چه می‌دانم شیعه‌ها، سنی‌ها، باخداها، بی‌خداها، بهشتی‌ها، جهنمی‌ها؛ چه فرقی می‌کند اسمش چه چیزی باشد. به انتخاب من اگر بود اسم این خلیج را می‌گذاشتم «خلیج آشتی».