‘از دوست‌داشتنی‌ها’ Category

  1. زندگی را سپاس

    بهمن ۱۰, ۱۳۹۵ by خیالباف

    دنبال چیزی برای تسکین درد زندگی می‌گردم. که هر روز زبانه می‌کشد و آوار می‌شود روی امیدهای ما. آهنگی، شعری، کتابی. در ذهنم یک ملودی تکرار می‌شود، زمانی می‌گذرد تا بفهمم ملودی نوای اندوهگینی است که می‌گوید «زندگی را سپاس». این ملودی ترانه‌ایست که ویولتا پارا، خواننده و آهنگساز شیلیایی در دهه شصت خوانده به نام Gracias a la Vida، زندگی را سپاس. آهنگی که پس از خودکشی پارا و با بازخوانی الهگانی مثل مرسدس سوسا و جان بائز در خاطره مردم آمریکای جنوبی جاودانه شد. می‌گویند پارا پس از جدایی از شریکش گیلبرت فاوره زندگی را از خود دریغ کرد. همین مردی که در ویدئو با کلارینت زندگی را سپاس می‌نوازد. شاید میان تمام این اندوه و سختی تنها چاره‌ی بیچارگان سپاس گفتن زندگی باشد، زندگی‌ای که شکوه آزادی و عدالتش را از ما دریغ کرد، اما نواهایی ساخت که امیدمان هنوز از زیر خروارها آوار نفس بکشد، بگوید سپاس، زندگی را سپاس.


  2. در جستجوی فِرِدی

    آذر ۱۹, ۱۳۹۲ by خیالباف

    فِرِدی توی آن نوزده نفر نبود. توی شیلی نظیر او خیلی هست. همان مفقودشدگان که اجسادشان هیچ وقت به خانواده شان تحویل داده نشد. بیشتر این مخالفان را دزدیده بودند، پلیس محل بازداشت یا نگهداری شان را انکار کرده بود و به این ترتیب بستگانشان را در بلاتکلیفی دائم انداخته بود. چیزی که فِرِدی و چند نفر دیگر را از آن ها جدا می کند این است که در این مورد دستِ کم ارتش کشتن آن ها را تأیید کرده و این دلخوشکنک را به خانواده شان داده که یقین داشته باشند عزیزانشان به راستی مرده اند. خینی برخلاف خیلی زن ها مجبور نبوده شوهرش را در خیال مجسم کند که توی یک سیاهچال تنگ و نمور کتک می خورد و شکنجه می شود. او بقیه ی عمرش را با امید بازگشت شوهر و بعد آرام آرام دریافت این واقعیت که برگشت یا رستاخیز او ناممکن است، تباه نکرده. این امتیاز محنت زا را داشته، به خینی گفته بودند که فِرِدی کشته شده.

    در جستجوی فردی، آریل دورفمن، ترجمه عبدالله کوثری


  3. حفره

    شهریور ۲, ۱۳۹۲ by خیالباف

    و حالا دیگر همه چیز تمام شده است. دفترچه ی بدبختی ها به ته رسید و بسته شد. شکایتی نیست، هرچند هیچ گاه شکایتی نبوده، از هیچکس. حتی از او که مثلن پدرم بود. خودت بگو پدر هیچوقت روی حرفت حرفی زدم؟ همیشه همان طور بود که می خواستی. خب آن اوایل هم اشتباه از من بود. آن وقت ها را می گویم که تازه با مادرم عروسی کرده بودی. به تو پدر نمی گفتم و تو دلخور بودی. خیلی به من می گفتی بگویم. مادرم هم این را از من می خواست، اما من زبانم نمی چرخید و می دانستم که پدرم در زندان مرده است. هی می گفتم «مش اسماعیل». تا آن روز که دیگر مش اسماعیل نبودی و پدر بودی. یادت هست؟ هیچ کس خانه نبود. فقط تو بودی. عصر بود و من تازه از راه رسیده بودم. باران بند آمده بود. در حیاط داشتی بخاری را تعمیر می کردی. سلام کردم، خواستم بروم توی اتاق که صدایم زدی. برگشتم. گفتی «برو از زیر زمین نفت بیار». رفتم. پله ها خیس بود. پنج تا پله ی بلند و کم عرض. لامپ را زدم. کم نور بود. زیر زمین بوی بدی می داد، مثل همیشه. بوی مرده می داد. مشغول شدم از بشکه ی بزرگ نفت بردارم.  شیر را باز کردم و منتظر ایستادم. ناگاه حس کردم یکی پشت سرم است. برگشتم. تو بودی. چوب باریکی هم توی دستت بود. پرسیدی «من کی ام؟» عقب کشیدم. باز پرسیدی. سوال عجیبی بود. کمرم را به دیوار می ساییدم و عقب می رفتم. باز هم خیال کردم جدن می خواهی بدانی کی هستی. گفتم «مش اسماعیل». چوب تو بالا رفت، چرخید و بر پشت گردنم فرد آمد. یک لحظه دیدم لامپ توی مه فرو رفت. این را با تنها چشمم دیدم. خم شم. شانه ام کشیده شد به دیوار. صدایم در نمی آمد. تو هی زدی روی پاهایم. «پدر، فهمیدی؟ من پدر تو هستم.» نبودی. نعره می زدی.

    «فهمیدی؟»

    «فهمیدم»

    می فهمیدم و درد چوب رگ هایم را که گزید، بغضم شکست و این طور بود که تو پدرم شدی. و نوارهای سیاه پدری ات بر ساق پاهایم ماند. اما من به هیچکس نشانشان ندادم. این طور آدمی نبودم. من آدم خوبی بودم.


  4. میم

    شهریور ۲۱, ۱۳۹۱ by خیالباف

    من و دختری که انتخاب کرده‌ام از قماش دیگری هستیم؛ پول؟ عق! هرگز، ما هنرمندیم. من و میم برنامه‌های دیگری برای زندگی و آینده‌مان داریم. میم روزی یک کتاب می‌خواند و من نوشته‌هایم را برای پرنده‌ها، موجودات آسمانی و آدم‌های خیالی می‌خوانم و با خودم حرف می‌زنم. اسمِ کاملِ میم را کف دست‌هایم نوشته‌ام؛ از ترس رسوایی، اسمش را با زبانم پاک می کنم. مادرم میم را دوست ندارد و با صدایی آمرانه، پر از قضاوت و سرزنش بهم می گوید: «کار به کار این دختره نداشته باش» و با نگاهی که خوب و بد را از هم جدا می‌کند و لبریز از احکام اخلاقیست از گوشه‌ی چشم به میم نگاه می‌کند. می‌دانم که آدم های معقول و محتاطِ فامیل، میمِ نازنین مرا دوست ندارند؛ چون پشت پا به عادت‌های همیشگی و رسومِ رایج زده و کارها و حرف‌هایش با همه تفاوت دارد. می‌خواهد برود فرنگ و هنرپیشه‌ی تئاتر شود، می‌خواهد آزاد باشد و به من می گوید که هرگز، هرگز، هرگز شوهر نخواهد کرد. می‌داند که من می‌خواهم شاعر یا نویسنده شوم و کتاب‌هایش را بهم قرض می‌دهد. لپم را با مهربانی می‌کشد که از هزار فحش برایم بدتر است.

    پ.ن یکم: بخشی از درخت گلابی، نوشته‌ی گلی ترقی

    پ.ن دوم: عکس از گلشیفته فراهانی است در درخت گلابی داریوش مهرجویی، به همان بی‌نظیریِ میم گلی ترقی

    پ.ن سوم: این پست تقدیم می‌شود به رفیق حضور ناب



  5. تاریتاریتاریتاری…

    شهریور ۲, ۱۳۹۱ by خیالباف

    این یک لالایی مادرانه است، گویا به زبان یهودیان آلمان. قصه‌ی بچه‌ای است که درخت تنهایی را می‌بیند. درختی که پرنده‌ها گذاشته‌اندش و پریده‌اند و رفته‌اند از ترس باد زمستان، به شرق، غرب، جنوب یا هرکجا. درخت مانده است و سرمای سیاه زمستان و غم رفتن پرنده‌ها. پسرک می‌خواهد پرنده شود و آواز بخواند تاریتاریتاریتاری…

     مادرش می‌گوید نرو. ترس برش می‌دارد. گریه می‌کند. اما بچه می‌خواهد برود. رویای پرندگی دارد. مادر می‌گوید حالا که می‌روی لااقل این کلاه و شال و کت را بپوش، تصور یخ‌زده‌ات آن بالا، روی درخت می‌گریاندم؛ بچه لباس‌ها را می‌پوشد و هی سنگین و سنگین‌تر می‌شود، می‌بیند عشق مادرش نمی‌گذارد بپرد. لباس‌ها را درمی‌آورد. مادر را به آغوش می‌کشد، پرنده می‌شود  و می‌خواند: تاریتاریتاریتاری…

    چه ملت آزاده‌ای باید باشد ملتی که مادرانش چنین لالایی‌هایی می‌خوانند. لالایی رهایی فرزند و پرنده شدنش. به بچه یاد دادن که حتی نباید اشک و گریه‌ی مادر مانع پریدن تو بشود؛ و چه مادری که این‌ها را برای بچه‌اش می‌خواند. مادری که می‌داند رویای پرندگی بچه‌اش را باید تاب بیاورد و به خاطر ترس خود مانعش نشود.  بچه‌ای که می‌تواند، حق دارد عاشق مادرش باشد؛ اما به عافیت و ترس و اشک او راه ندهد. بچه ای که بزرگ شود. مادر مادرش شود.


  6. گالاتئای من

    مرداد ۲۷, ۱۳۹۱ by خیالباف

    پیگمالیون مجسمه‌سازی از اهالی قبرس، زنان را حقیر و منفور می‌شمارد؛ او آنان را منشاء شر و فاحشگانی آفت‌آفرین می‌خواند. روزگاری برای گذران زندگی مرمر سپیدی را می‌تراشد تا از آن مجسمه ای زن پیکر بسازد. اما رفته رفته که پیکر زن از درون مرمر نمایان میشود، وی را شیفته‌ی خود می‌کند، شیفته‌ی ساق‌های ظریف، سینه‌های درخشان و تراش ِ تنش. پیگمالیون،  مجسمه را گالاتئا می نامد. روزها و شب ها به تماشایش می‌نشیند و تجسم می‌کند که گالاتئا جان می گیرد، با آن پیکر موزون به سوی مرد پیکرتراش می‌خرامد و او را تنگ به آغوش می‌کشد. پیگمالیون  عاشق گالاتئا شده است، اما مجسمه مجسمه است.

    پیگمالیون از شدت عشق و شیدایی به درگاه ونوس الهه‌ی عشق دعا می‌کند که معشوقی مانند گالاتئا برایش بیافریند؛ پاسخی اما از جانب ونوس نمی‌رسد. روزی پس از ناامیدی از  گریه و زاری هر روزه در آستان ونوس به خانه بر می‌گردد. گالاتئا را می بیند، با شوق و اندوه به سویش می رود و او را به آغوش می‌کشد؛ پیکر گالاتئا گرم شده است، گالاتئا ذره ذره جان می‌گیرد و دستش را دور گردن پیگمالیون حلقه می‌کند. ونوس آرزوی مرد را برآورده است.

    پ.ن. مجسمه پیگمالیون اثر آگوست رودن (۱۸۴۰-۱۹۱۷) است.


  7. خرداد ۳۰, ۱۳۹۱ by خیالباف

    نویسنده: خب بعد، بعدش چطور شد؟

    شعبان: هیچی آقا دیگه، تموم شد.

    نویسنده: چرا تموم شد؟

    شعبان: خب دیگه، دختره رو عقد کردن واسه پسر عموش، دست به دست هم دادن و کردنشون تو حجله،و بقیه رفتن دنبال کار و زندگیشون.

    نویسنده: عاشق دختره چه کار کرد؟

    شعبان: هیچ کار آقا.

    نویسنده: چطور هیچ کار؟

    شعبان: خب آقا. با زن عقدی مردم که نمیشه کاری کرد.

    نویسنده: خودش چی؟ هیچ عکس العملی نشون نداد؟

    شعبان: (ترسیده) یعنی چی آقا؟

    نویسنده: چه می‌دونم، ناراحت بشه، دیوونه بشه، به فکر انتقام بیفته، خودشو بکشه، داماده رو بکشه، عروسو فراریش بده، یه کاری بکنه.

    شعبان: نه، هیچ از این کارا نکرد.

    نویسنده:(عصبانی) مرتیکه‌ی بی‌بخار! همین جوری دست گذاشت رو دست؟

    شعبان: دستم رو دست نذاشت، دو ماه بعدش رفت و از یه آبادی دیگه زن گرفت.

    نویسنده: (قلمش را روی میز می‌کوبد و بلند می‌شود و در حال قدم زدن) این که یه پاپاسی نمی‌ارزه. گوش کن شعبان، حواستو خوب جمع کن، ببین چی دارم میگم، چیز دیگه ای یادت نیس؟

    شعبان: به خداوندی خدا نه آقا.

    نویسنده: سعی کن یادت بیاد.

    شعبان: چی یادم بیاد؟

    نویسنده: یه ماجرا، حادثه، غیر از این قضیه ی مسخره که برام تعریف کردی، اتفاق دیگه ای تو آبادی شما پیش نیومد؟

    شعبان: نه آقا.

    نویسنده: پس اون چند صد نفر احمق عوضی تو آبادی چی کار می‌کردن؟

    شعبان: می رفتن صحرا، کار می کردن، شخم می زدن، تخم می پاشیدن، زراعت می‌کردن و محصول ورمیداشتن.

    نویسنده: غیر از اینا؟

    شعبان: و بر می گشتن خونه هاشون.

    نویسنده:‌ بعدش؟

    شعبان: یه لقمه نون بخور و نمیر می خوردن و می‌خوابیدن.

    نویسنده: فرداش؟

    شعبان: دوباره می‌رفتن صحرا.

    پ.ن: بخشی از نمایشنامه عاقبت قلم فرسایی، نوشته‌ی غلامحسین ساعدی


  8. از رنجی که می‌بریم

    آذر ۲۳, ۱۳۹۰ by خیالباف

    روزی که این عکس را دیدم، مدام تماشایش کردم، بردمش توی فوتوشاپ کمی کادرش را تغییر دادم، سیوش کردم؛ فکر کردم لابد جایی دوستداران طبیعت باید انتشارش داده باشند. عکس باشکوهی ست. اما چیزی که مرا با خودش می برد این زن است. نه از آن رو که حیوانی را پناه می دهد؛ از آن رو که به تمامی زن است و پذیراست و جا دارد.

    نه اه و ویش های زن های امروز را دارد نه حد و حریم هایشان را، نه می ترسد مریضی بگیرد، نه میترسد حیوان سینه اش را گاز بگیرد، نه میترسد شیرش برای بچه اش ضرر داشته باشد، انگار اصلن خیالی ندارد و این خیال نداشتن و حساب و کتاب نکردن خیلی زنانه است، حتی اگر امروز زن ها یادشان رفته باشد. زن هایی که مردانه زندگی می کنند.

    ***

    راحت است برای آن ها که دوستشان نداری زبان درازی کنی، بایستی جلویشان، محکم، خودت باشی، از حرف های خودت بگویی، اینکه دنیا را مثل آن ها ندیدی، اینکه به اینجور ندیدنت افتخار می کنی، اینکه بگویی ازشان نمیترسی، اینکه بروند هر غلطی خواستند بکنند، تو راهت را غلط نرفته ای، اقلن به راه خودت رفته ای، راه غلط عوضی جهنمی ِ خود خودت، راحت است بگویی تاوانش را پس می دهی. بیایند هرچقدر میخواهند از جسم و جانت ببرند، تو پشیمان نیستی. راحت است.

    اما وقتی آن ها که بر سرت فریاد می زنند، آن ها که به تو معترضند، پاره های تنت باشند، عزیزترین آدم های زندگی ات و تو ببینی و شاهد باشی که با هر فریادی که بر سر تو می زنند چطور می شکنند، خم و خم تر می شوند، رنج می کشند، دیگر همه چیز سخت می شود، دیگر نمی شود چاره ای برایش پیدا کرد، دیگر راه خود رفتن بی چاره ات می کند. مگر خودت و راه خودت چقدر اهمیت دارد؟ مگر همه ی همه ی زندگی ات چقدر می ارزد؟

    ***

    زندگی از همان گریه ی تولد تا گریه ی مرگ تراژدی انکارناپذیری دارد و آدم باید خیلی مرد باشد تا از این تراژدی عبور کند، مردانه و به سلامت، من برای این دنیا به اندازه ی کافی مرد نیستم.


  9. بوی ماه مهر، ماه مدرسه

    مهر ۲, ۱۳۹۰ by خیالباف

    از همان وقت ها که مدرسه میرفتم تا همین یکی دو سال اخیر، وقتی از تلویزیون می شنیدم که می خواند: «باز آمد بوی ماه مهر، ماه مدرسه…» بغضم می گرفت.

    این روزها، اگرچه دیگر از آن بغض مزمن خبری نیست؛ اما این همه حس و توجه را که کنار بی معنایی همه چیز زندگی در نظر بگیری، سخت نیست که بفهمی ماه مدرسه هنوز خیلی است. انگار مهر یک جور دیگری مهم مانده و هنوز می شود بهش فکر کرد، گاهی پسمانده های خاطراتش را بیرون کشید و شاید برایش کمی بغض کرد.

    از یاد سیب نیم خورده ای که از دست همکلاسی خوشگل کلاس اول ابتدایی ات بی هوا انداختی و او – که عزیز کرده ی معلم ها بود  به واسطه ی همان خوشگلی اش –  حالت را جا آورد، تا اسم «سوم ریاضی A» ی دبیرستان که شده بود مایه ی مباهات خودت و همه ی آن کلاس فراموش نشدنی.

     از معلم کلاس اول ابتدایی ات که وقتی نتوانستی اولین حرف ها را درست بنویسی و گریه ات گرفت، دستش را حلقه کرد دور انگشتانت و مداد را حرکت داد، تا آن ناظم نامهربان اول راهنمایی که وقتی تو را دید که زنگ های تفریح گوشه ی حیاط می نشینی و چیز می نویسی، مادرت را خواست که دخترت برای پسرها نامه می نویسد و تو هنوز نمی دانستی که می شود برای پسرها هم نامه نوشت؛ ولی سخت نبود از حرف های مادرت و سنگینی شماتت های ناظم که بفهمی چقدر باید کار زشت و ممنوعه ای باشد و بارش تا سال ها با نگاه مادر روی شانه هایت سنگینی کرد.

    از اسم همه ی معلم هایت که بیشترشان را چندان دوست نداشتی و از یاد بردی، تا جای نشستن صفا، ردیف وسط، نیمکت دوم، کنار دست راحله و جای  نشستن ارغوان، شقایق، ساناز، مامک، فروغ، پرستو، یاسمن، محبوبه و … و همه ای که یادت مانده است.

    از «خرداد» و «نشاط» و همه ی روزنامه هایی که رد و بدل می شد و دنیایی که امیدوارانه قرار بود عوضش کنی و کِیف و افتخار ردّ صلاحیتت برای انتخابات شورای مدرسه، تا دفتر شعرت که طی یکی از تجسس های تحقیرآمیز مدیر مدرسه توی کیفت کشف شد و آن نوار کاست سیاوش صحنه، که شرمندگی جرم نابخشودنی اش را تمام سالهای دبیرستان با خودت کشیدی.

    ***

    این روزها بچه های مدرسه که پخش می شوند رنگ به رنگ توی خیابان های شهر، دم های ظهر انگار دسته ی پرنده های کوچکی را پر داده باشی توی فضا، به خصوص آن روزهای تمیز اول مهر که تماشایی تر هم می شوند. نمی دانم این فقط رنگ لباس هایشان است که فرق کرده یا دنیایشان هم رنگ دیگری دارد، به اندازه ی روزگار مدرسه ی ما ممنوعه دارند یا نه، معلم هایشان با حساب و کتاب برایشان حرف می زنند یا مثل معلم های ما تلافی حقوق های بجا نیامده شان را سرشان در می آورند، اصلاً  آن ها هم مثل ما معلمی را خوش ندارند و بعداً معلم می شوند، یا نه معلم و مدرسه و همه ی این چیزها برایشان مفهوم مهربان تری دارد. اما می دانم  مدرسه به خودی خود  چیزی است که می شود هزار خاطره ی تلخ و شیرین و هزار جور دلیل برایش چید تا منطق این بغض تمام نشدنی -که نه تلخ است و نه شیرین، اما به اندازه ی تمام سال های کودکی حرف و معنا و زندگی دارد- را درک کرد. می دانم برای این بچه ها هم مدرسه یک جورهایی مهم می ماند.


  10. نوایی

    اردیبهشت ۱۲, ۱۳۹۰ by خیالباف

    برای من که شاید این روزها، کمتر اهل موسیقی ام و بی صدایی را به هر صدای اضافه ای ترجیح می دهم، «نوایی» صدای دیگری دارد؛ نوایی تمااام موسیقی ِ  سال های کودکی من است وقتی اولین تنهایی هایم را در شش سالگی تجربه می کردم.

    پدر حس کرده بود که وقت رفتن از آن ده تنگ است و مادر دلش نمی خواست خانه ای را که با هزارجور قرض و قوله و با فروش طلاهایش ساخته بود از دست بدهد. پدر اما افق بازتری را می دید و طبق معمول نظرش را تحمیل کرد برای ترک ده و شهرنشینی. من اما تا بساط خانه ی مستأجری پردسرمان* جور شود چند ماهی به مدرسه رفته بودم؛ معلم ها ترسانده بودن پدر و مادرم را که بچه ی کلاس اولی نخواهد توانست سازگاری کند با مدرسه  شهر و محیط تازه اش . بدین ترتیب بود که من، تنها و جدا از مادر و پدر و برادر ۴ ساله ام ، کلاس اولم را در مدرسه ای درس خواندم که نامش «سیف» بود و چشمم ماند به راه که تا کی پنجشنبه بیاید و موتور هوندای قرمز پدر  پشت پیچ جاده دیده شود.

    خاطرات کمی از آن روزها در ذهنم باقی مانده که خیلی خوشایندم نیستند، جز یکی دوتایشان و آن هایی که عمه ی جوانم برایم می ساخت. روزهای تنهایی  شش سالگی در خانه ی مادربزرگ سپری می شد و  تنها یاور آن روزها عمه ی هجده ساله ای بود که هر روز یک  قصه ی جدید برایم از سریالی خنده دار «مورچه و مورچه خوار» ش می گفت و دلش که می گرفت «نوایی» می خواند. چهره اش وقتی کارت پستال های دخترکان سه تار به دستش را لای کتاب عطارش مرتب می کرد و زیر لب «نوایی» می خواند برای من مفهوم نهایی زیبایی و آرامش بود.

    بماند که عمه ام را خیلی زود شوهر دادند و آن سال سخت در خانه ی مادربزرگ بدون او سپری شد، اما نوای «نوایی» همیشه برایم صدای دیگری دارد و این مجموعه شبیه هدیه های آسمانی است.

    * از محله های قدیمی لاهیجان