من به نومیدی خود معتادم

۷:۳۱ ق.ظ توسط خیالباف

توانایی در حرف نزدن که خرده استعدادش را هم از خاندان پدری به ارث برده بودم، ذره ذره دارد تبدیل می‌شود به ناتوانی در حرف زدن؛ و این ناتوانی مزمن گاهی آن‌قدر عود می‌کند که روزها و روزها می گذرد بی آن‌که حتی جمله ای با خودم هم حرف زده باشم. این جور وقت هاست که مکالمه های شخصی ام تبدیل می‌شود به تصاویری از اتفاقات و خاطره هایی که رنجم داده یا به هر نحوی می‌توانسته موضوع صحبتم با خودم باشد. خودم اگر شانس بیاورد و در همین زمان اتاقی خالی بدون صداهای اضافه و خوانده شدن های مکرر گیرش بیاید، می‌نشیند به حرف زدن با خودم با خودکاری و کاغذی یا تایپ‌کنان رو به روی مانیتور. الان یکی از همان وقت‌هاست، خودم نشسته با خودم حرف می‌زند.

***

این آخری‌ها یاری جانی می‌گفت عادت کرده‌ای برابر گرفتاری‌ها خودت را به مثابه یک قربانی و در وضعیتی پسیو بگذاری و چس ناله راه بیندازی؛ و این از نوشته هایت بدجور بیرون می‌زند. اولش گمانم کمی بهم برخورد، اما نیامدم جلویش دربیایم و از خودم دفاع کنم؛ هم از آن رو که عزیزتر از آن بود که دفاع شخصی دلیل قانع کننده ای برای چانه زنی با او باشد، هم از آن رو که مثل همیشه‌ی این روزها، احوالاتم میزان مناظره نبود و شاید چون می‌دانستم راست هم می‌گوید.

درست می‌گفت که خوش دارم خودم را قربانی موقعیت و شرایط بدانم و این را خودم پیش از هرکس دیگری می‌دانست؛ اما انگار بعضی وقت‌ها به ژست‌هایی که برای دیگران می‌گیری آن‌چنان خو می‌کنی که خودت هم خود حقیقی ات را از یاد می‌بری. یکی از این‌ها، ژست قربانی با گذشتی است که آگاهانه و اسماعیل‌وار به چاقوی ابراهیـم گردن می‌نهد و این نه از آن روست که به ابراهیم و خدایش ایمان دارد، بلکه بیشتر به این دلیل ساده است که چیز باارزش دیگری برای ایستادگی کردن برایش ندارد، یا اگر دارد نای جنگیدن ندارد و صد البته که خیلی وقت ها ابراهیمش را نیز به جان دوست می دارد. گمان ندارم حتی کسانی که این رُل را به تمامی صادقانه و از روی آگاهی برای زندگی شخصی خود کارگردانی کرده باشند بتوانند آن را افتخارآمیز بخوانند.

دقیق تر که می‌شوم می‌بینم همه ی ماهایی که می‌نالیم و به خیال خودمان یک پله بالاتر از روزمرگی زندگی ایستاده‌ایم یا اقلن می‌دانیم که پله‌ی دیگری درکار است و خوش داریم آن‌جا باشیم در چنین وضعیت رقت انگیزی زندگی می‌کنیم. و این را نه به این دلیل که از بار گناه خود کم کنم می‌گویم بلکه این وضعیت را به راستی بحران اگر نه، درد زمانه و نسل مان می‌انگارم. وضعیتی بی آرمان و بی امید، وضعیتی حقیر و شکننده که از سر بیچارگی و شاید عافیت طلبی غایت و ایده ی بزرگمان می‌شود «قربانی آگاهانه‌ی وضعیت شدن»؛ آرمانمان می‌شود گردن نهادن به خرده خواهش‌های دیگران و صبوری بزرگوارانه در مقابل ناملایمات خانواده و جامعه؛ به بهانه‌ی حرمت بزرگی را نگه داشتن یا با رفیقی همدردی کردن. و چون چیزی برای عرضه نداریم، عقیده و آرمان قابل تأملی که برایش زندگی بسوزانیم و عمر فدا کنیم، دنیایمان را با سیگار نکشیدن جلوی فلان بزرگتر یا فلان لباس را جلوی دیگری نپوشیدن یا فدا کردن خواسته ها و امیال و حقوق حتی خُرد طبیعی‌مان غرق در روزمرگی ناخواسته‌ای می‌کنیم که چون بدان آگاهیم بهمان اجازه می‌دهد که در ذهن خود نقش یک قربانی آگاه را بگیریم و اسمش را بگذاریم زندگی متفاوت و لابد بهش افتخار کنیم.

طبیعی است که زندگی در چنین وضع دوگانه‌ای، هم آرمان خواهی درونی‌مان را ارضا می‌کند و هم از عافیت مثل دیگران زیستن برخوردارمان. چنین شرایطی است که به جای اعتراض و شورش و انقلاب، سازش و سکوت و نومیدی به بار می‌آورد و اندوهی خودخواسته را به آدمی تحمیل می‌کند. آگاهی ما به این‌که تصمیم گرفتن و نه گفتن و ملاحضه‌ی خود را قبل از هرکسی کردن، هزینه بردار است، باعث می‌شود که به جای آن‌که مثل باقی مردم ذوب پدرسالارمان بشویم و خرّم و شادزیستانه زندگی کنیم، سرمان را فرو ببریم توی لاک تنهایی مان و پشت سر پدرسالار با مهربانی نه چندان صادقانه به ناامیدی و در سکوت به راه بیفتیم. انگار که اگر این دلسردی و اندوه هم نباشد دیگر هیچ چیز باارزشی ما را از خیل رمه وار آن‌هایی که می‌زیند تا بزایند و بخورند و بشاشند متمایزمان نمی‌کند. این جاست که اندوه و قربانی شدن خود ارزش می‌شود در برابر هیچ. ما در وضعیتی رقت انگیز و تراژیک به نومیدی خود معتادیم. نومیدی جانشین همه‌ی نداشته‌های ماست.

پ.ن: عنوان از شعر «باد ما را خواهد برد» گرفته شده است؛ از فروغ فرخزاد.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *