بگذاریم عزاداری‌شان را بکنند

۴:۰۳ ب.ظ توسط خیالباف

چند روز پیش اتفاقی گذرم افتاد به نمایشگاه عکسی در یک گالری دولتی. نام نمایشگاه کودکان عاشورایی بود یا یک چنین چیزی. عکس های گاهی خوب، بزرگ و با کیفیت، قاب شده به سینه‌ی دیوار با تصویر کودکانی مبهوت و وحشت‌زده در لباس عربی؛ که بیشترشان از همان بالماسکه‌ی بامزه‌ی حکومتی که هر سال در همه‌ی شهرهای ایران برگزار می‌شود، برداشته شده بود. نوزادان را لباس «علی‌اصغر» کودک شهید امام حسین می‌پوشانند و می‌برندشان وسط مراسم گریه و ناله‌ای به نام «شیرخوارگان حسینی». مجموعه‌ی موسیقی مذهبی نمایشگاه با عکس کودکان بی‌پناه متعجب و هراسان در مراسمی که مادران سیاهپوششان زار می‌زدند، یا در حال گریه و بازی در «شبیه» کودکان به اسارت‌رفته یا کشته‌شده در عاشورا، برای منِ دین‌گریز خوشایند نبود. ذهنم بیشتر از آن‌که به تماشای عکس‌ها و ویژگی‌های کیفی و تکنیکی‌شان بپردازد، درگیر حالی بود که بر کودکان گذشته بود، لابد حسابی ترسیده بودند از این اتفاقات غریب پیرامونشان یا لباس‌های عجیبی که به تن داشتند. فکر کردم اگر روزی کودکی داشتم، چقدر باید مراقب باشم تا شاهد این مراسم‌ِ خشونت‌بار نباشد و این‌کار چقدر در جامعه‌ای مثل ایران سخت است. خواستم در دفترچه‌ی نظرات نمایشگاه بنویسم که رفتارتان با این بچه‌ها غیرانسانی است؛ چرا فکر نمی‌کنید که دیدن این گریه‌ها و سیاهی‌ها و تن‌های زخمی از ضربه‌ی زنجیر و سربریدن حیوانات چه بلایی بر سر روح کودک بی‌نوا خواهد آورد؟ و این‌ها.

 اما چیزی ننوشتم و گمان می‌کنم در این ننوشتن، بخش دیگری از خودم تأثیرگذار بود: خاطرات شخصی. کودکی من که عمرش را در یک خانواده‌ی مذهبی با پیشینه‌ی روستایی و اغلب در محله‌های متوسط شهرستانی گذرانده است،  چیزی از تلخی و ترس عاشوراهایش به خاطر ندارد. جز یکی دوبار شنیدن نام «قمه‌زن» ها که بیشتر مثل غول‌های افسانه‌ای خونریز و ترسناکی بودند که از دوستان و بچه‌های همسایه می‌شنیدم و این‌که مادرهایشان گفته بودند وقتی قمه‌زن‌ها می‌آیند ممکن است بچه‌ها را زیر دست و پا له کنند و من از تصور این موجودات ترسناک شمشیر به دست با لباس‌های سفید خونی خیلی وحشت داشتم؛ که خوشبختانه به هر دلیل هرگز موفق به دیدن چنین صحنه‌هایی نشدم و مراسم عاشورا برایم نمایشی شورانگیز و عجیب و غریب باقی ماند، آن‌چنان که هیچ تجربه‌ای را نمی‌شد با آن قیاس کرد. عاشورا کم از عید نداشت؛ مدرسه‌ها چند روز تعطیل می‌شد، شب‌ها با زن‌ها و بچه‌های فامیل و همسایه از خانه بیرون می‌زدیم، می‌ایستادیم کنار خیابان به تماشای دسته‌های منظم مردان سینه‌زن و زنجیرزن با آن نظم بخصوص دست‌نیافتنی، یا آئین آوردن چلچراغ و آن سازهای چند متری که اسمشان را از یاد برده‌ام و در شهر ما رسم بود، با دسته‌ی شترهای تزئین شده، علم‌های بزرگ با پرهای رنگی، آوردن اسب سفید با تابوت سبز و چکمه‌های پلاستیکی بیرون زده از تابوت که مثلن امام حسین بود و هزار چیز عجیب و غریب دیگر که برای منِ بچه شهرستانی که نه تئاتر دیده بودم نه رقص می‌فهمیدم چیست جهانی بی‌نظیر و تجربه ناشدنی می‌ساخت. آن شربت‌های مجانی با دانه‌های سیاه تویش، زغال اخته و تخمه و اگر زمستان بود شیرکاکائو و نوشیدنی های گرم دیگر عیشم را تکمیلِ تکمیل می‌کرد. مگر می‌شد امام حسین و عاشورا را دوست نداشت. امام حسین و مراسمش به تمام تمناهای ناشناخته‌ی منِ کودک دهه‌ی شصتی و احتمالن بزرگتر‌هایی که نه جشن دسته‌جمعی داشتند، نه زندگی شبانه‌ای، نه کارناوالی، نه تئاتری و نه هیچ زندگی بیرون از روزمرگی که شوقی برانگیزد و حالی عوض کند پاسخ می‌داد. حالا اگر توهم ثواب اخروی و شفاعت امام حسین برای ورود به بهشت را هم در نظر بگیریم مگر می‌شد او و مراسمش را عاشق نبود؟

این‌ خاطرات باعث شد از نوشتن نظرم در دفترچه ی نمایشگاه منصرف شوم و به این فکر کنم که چیزی که این فشارها و اندوه‌ها و تفاسیر دردناک را در منِ مخاطب امروزی برمی‌انگیزاند بیش از هولناکی آئین عزاداری، بهره‌های وسیع ایدئولوژیکی است که حکومت اسلامی از طریق تبلیغ و ترویج این مراسم می‌برد و چون ذهن به این مناسبات آشناست و از آن رنج می‌کشد، همه چیز را از منظر منفی‌تری قضاوت می‌کند. لابد یک‌جای کار باید بلنگد حکومتی که هولوکاست را انکار می‌کند و هزاران نفر را ظرف چند روز در تابستان ۶۷ می‌کشد برای کشته شدن هفتاد نفر بعد از ۱۴۰۰ سال این‌همه گریه و زاری و مراسم راه می اندازد و گاهی آن‌قدر برایش هزینه می‌کند و رسم‌های تازه و جذابیت‌های جدید خلق می‌کند که آدم حیران می‌ماند. گفتن از این‌جای مشکل‌دار و آگاه کردن‌شان از خوش‌خدمتی به حکومتی که مشروعیتش را با پیوند زدن خود به اعتقادات مذهبی مردم می‌گیرد شاید کمی کمک کند به مردم برای کنار کشیدن خود از این بازیِ به ظاهر خوش‌رنگ و گاهی خوش‌طعم، اما با این‌همه باید بهشان فرصت داد تا عزاداری شان را بکنند، به خاطر تجربه‌ی همه‌ی چیزهایی که همین حکومت ازشان گرفته و به جایش عزای حسینی را نشانده است.


۱ دیدگاه »

  1. sara گفت:

    خب. تجربه ی متفاوتی داشتم. یک بار در ۵ سالگی یک گروه تعزیه را دیدم که داشتند برای نمایش آماده می شدند. تصور کن یکهو شمر را ببینی که دارد از کوچه تان رد می شود. خیلی ترسیدم. خیلی. از شمشیرش واقعا ترسیدم. شمر طفلکی اصلا متوجه من نبود و داشت دوان دوان می رفت تا چیزی بیاورد. گریه زاری راه انداختم. بعد بچه های صاحبخانه من را بردند از بالا پشت بوم و از دور همه شان را نشانم دادند. این بار کمتر ترس داشت. ولی تجربه ی من هیچ جوری توی نمایشگاهشان جا نمی شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *