۱۲:۳۷ ق.ظ توسط خیالباف

نویسنده: خب بعد، بعدش چطور شد؟

شعبان: هیچی آقا دیگه، تموم شد.

نویسنده: چرا تموم شد؟

شعبان: خب دیگه، دختره رو عقد کردن واسه پسر عموش، دست به دست هم دادن و کردنشون تو حجله،و بقیه رفتن دنبال کار و زندگیشون.

نویسنده: عاشق دختره چه کار کرد؟

شعبان: هیچ کار آقا.

نویسنده: چطور هیچ کار؟

شعبان: خب آقا. با زن عقدی مردم که نمیشه کاری کرد.

نویسنده: خودش چی؟ هیچ عکس العملی نشون نداد؟

شعبان: (ترسیده) یعنی چی آقا؟

نویسنده: چه می‌دونم، ناراحت بشه، دیوونه بشه، به فکر انتقام بیفته، خودشو بکشه، داماده رو بکشه، عروسو فراریش بده، یه کاری بکنه.

شعبان: نه، هیچ از این کارا نکرد.

نویسنده:(عصبانی) مرتیکه‌ی بی‌بخار! همین جوری دست گذاشت رو دست؟

شعبان: دستم رو دست نذاشت، دو ماه بعدش رفت و از یه آبادی دیگه زن گرفت.

نویسنده: (قلمش را روی میز می‌کوبد و بلند می‌شود و در حال قدم زدن) این که یه پاپاسی نمی‌ارزه. گوش کن شعبان، حواستو خوب جمع کن، ببین چی دارم میگم، چیز دیگه ای یادت نیس؟

شعبان: به خداوندی خدا نه آقا.

نویسنده: سعی کن یادت بیاد.

شعبان: چی یادم بیاد؟

نویسنده: یه ماجرا، حادثه، غیر از این قضیه ی مسخره که برام تعریف کردی، اتفاق دیگه ای تو آبادی شما پیش نیومد؟

شعبان: نه آقا.

نویسنده: پس اون چند صد نفر احمق عوضی تو آبادی چی کار می‌کردن؟

شعبان: می رفتن صحرا، کار می کردن، شخم می زدن، تخم می پاشیدن، زراعت می‌کردن و محصول ورمیداشتن.

نویسنده: غیر از اینا؟

شعبان: و بر می گشتن خونه هاشون.

نویسنده:‌ بعدش؟

شعبان: یه لقمه نون بخور و نمیر می خوردن و می‌خوابیدن.

نویسنده: فرداش؟

شعبان: دوباره می‌رفتن صحرا.

پ.ن: بخشی از نمایشنامه عاقبت قلم فرسایی، نوشته‌ی غلامحسین ساعدی


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *