شهر

۱۰:۵۳ ب.ظ توسط خیالباف

شاید ربط مستقیمی نداشته باشد اما این عکس برای من نمود آزادی است و شباهت بی‌نظیری به یوتوپیای شخصی‌ام در سال‌های بدون جمهوری اسلامی دارد. همیشه خودم را با دوچرخه‌ام تصویر می‌کنم در رشت. الان هم سوارش می‌شوم اما آن وقت‌ها، آن سال ها که قرار است بیاید، مجبور نیستم قایمش کنم یا از کوچه پس‌کوچه‌ها رد بشوم. می‌توانم سوارش بشوم بروم دانشگاه، کتابفروشی، همه جا. کتابفروشی‌ها شکلشان فرق می‌کند، شبیه این عکس می‌شوند، پر از کتاب‌های جدی، پر از عمق. نه مثل کتابفروشی‌های الان که آدم را یاد سوپرمارکت می‌اندازند و باید یک عالمه رمان‌های چیپ و زنان ونوسی مردان مریخی با جلدهای رنگی رنگی و مسخره و کلی مداد و خودکار و جینگولک بازی داشته باشند تا آدم‌ها را زورکی هول بدهند توی خودشان. بعد قیافه‌ی همه چیز فرق می‌کند، شهرهای طور دیگری می‌شوند، پرده‌ها و بنرها غیب می‌شوند، شکل ساختمان‌ها و معماریشان عوض می‌شود، مجسمه‌های شهری‌ می‌آیند، حتی مسجدها فرق می‌کنند و از ریخت جمهوری اسلامی در‌می‌آیند و یک‌جور دیگری می‌شوند. پاییزها و زمستان‌ها آدم‌ دلش نمی‌گیرد، با دوچرخه‌اش می‌رود کتابفروشی، می‌رود یک کافه‌ی خوب، می‌رود روزنامه‌ می‌خرد، می‌رود تئاتر، می‌رود اپرا، سینماها رونق می‌گیرند. مردم ترسناک نیستند.

وقتی در خیابان راه می‌روم یا نشسته‌ام توی تاکسی، مهم‌ترین سرگرمی‌ام این است که ظاهر خیابان‌ها و معماری و شهر و مغازه‌ها را بدون جمهوری اسلامی تخیل کنم و چه خوبند همه‌شان. خیلی شکل این عکسند.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *