دستهایش

۹:۲۸ ب.ظ توسط خیالباف

قدش خیلی بلندتر از میز نبود؛ کوتاه تر از اغلب دخترهایی که حلقه زده بودند دور میزم و کارهایشان پخش بود روی میز و چند صندلی دور و برم. وسط حرف زدن ها سرم را بالا کردم و دیدم آشنا نیست. دفعه ی اولی بود که توی کلاس می دیدمش، گمان کردم باید دوست یکی از شاگردها باشد؛ اما ایستادنش روبرویم که طولانی شد فکر کردم مهمان که نمی آید دور میز زل بزند به صورت من، پرسیدم: قبلن شما رو دیدم؟ گفت: همونی ام که شما روی اسمم خط زدین؛ و اسمش را زیر خط بلند توی لیست نشانم می دهد.

بچه ها که بشینن یه صحبتی دارم باهاتون، کارهای بچه ها تمام نمی شود و نمی نشینند، این را می دانم، چهره اش جورر خاصی است، از آن ها نیست که برایش سر تکان بدهی و بعدن یادت برود قرار بود چه کاری برایش انجام بدهی.

بچه ها را به بهانه ی گفتن مطلب جدید می نشانم سر جاهایشان و منتظر می شوم که بیاید، پاکت قد بلندی را دراز می کند سمتم، پاکت را می گیرم و می گویم: خوش به حالم، نامه نوشتی برام؟ بازش می کنم؛ الان بخونم یا بعدن؟ شرمگین لبخند می زند: خیلی طولانی نیست. راست می گوید یادداشت کوتاهی است از یک پزشک که گواهی می کند آقای … سه روز در هفته، گمانم چهار ساعت در هر روز باید دیالیز بشود و یکی از آن سه پنجشبه است و روز کلاسش با من. کاغذ را تا می کنم میگ ذارم توی پاکت و بهش برمی گردانم: باشه، مسئله ای نیست، برا ژوژمان کار میاری؟ می گوید: تعداد دستگاه ها کمه، نمی شد روز دیگه ای برم، اما بالاخره برنامه ی پنجشنبه رو عوض کردم که از این به بعد بیام کلاس. می گویم: خیلی خوبه اینجوری، رضایت می آید توی چشمهاش و می نشیند روی صندلی اش.

آخر وقت، یکی دو نفر مانده به خالی شدن کلاس، باز می آید اطراف میز؛ می گویم صبر کند و می پرسم: می دونی تا حالا چی کارا کردیم؟ دفترچه ی سیمی توی دستش را ورق می زند که بگوید لیست کارها را از بچه ها گرفته و همه اش را تا هفته ی بعد می آورد، چشمم می خورد به دست راستش که تا نرسیده به آرنج کبود است، صدم ثانیه هم طول نمی کشد چشمهام را می سرانم روی کاغذش، اما صدم ثانیه را متوجه شده است، دستهایش جور شرمگینی ورق می زنند، جوری که با شرم لبخند اولش فرق دارد. دلم می گیرد. خیلی می گیرد و شکل ورق زدنش روزی چند بار می آید سراغم تا دلم را بگیراند.

به بیماری فکر می کنم و جوانی اش و وقت هایی که زیر دستگاه سپری می کند و تکرار مکافات هایش و بی رحمی نمی دانم زندگی، خدا، طبیعت، هرچه که اسمش را بگذاریم. به بی چارگی های تمام نشدنی وقتی برای بعضی سوال ها هیچوقت جوابی وجود ندارد؛ به مرگ که چقدر نزدیک بعضی آدم ها می نشیند تا تحمل رنج و درد زنده بودن را آسان کند برایشان. به سمیه و بیماری و جوانی و مرگش.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *