بوی ماه مهر، ماه مدرسه

۱۱:۱۶ ق.ظ توسط خیالباف

از همان وقت ها که مدرسه میرفتم تا همین یکی دو سال اخیر، وقتی از تلویزیون می شنیدم که می خواند: «باز آمد بوی ماه مهر، ماه مدرسه…» بغضم می گرفت.

این روزها، اگرچه دیگر از آن بغض مزمن خبری نیست؛ اما این همه حس و توجه را که کنار بی معنایی همه چیز زندگی در نظر بگیری، سخت نیست که بفهمی ماه مدرسه هنوز خیلی است. انگار مهر یک جور دیگری مهم مانده و هنوز می شود بهش فکر کرد، گاهی پسمانده های خاطراتش را بیرون کشید و شاید برایش کمی بغض کرد.

از یاد سیب نیم خورده ای که از دست همکلاسی خوشگل کلاس اول ابتدایی ات بی هوا انداختی و او – که عزیز کرده ی معلم ها بود  به واسطه ی همان خوشگلی اش –  حالت را جا آورد، تا اسم «سوم ریاضی A» ی دبیرستان که شده بود مایه ی مباهات خودت و همه ی آن کلاس فراموش نشدنی.

 از معلم کلاس اول ابتدایی ات که وقتی نتوانستی اولین حرف ها را درست بنویسی و گریه ات گرفت، دستش را حلقه کرد دور انگشتانت و مداد را حرکت داد، تا آن ناظم نامهربان اول راهنمایی که وقتی تو را دید که زنگ های تفریح گوشه ی حیاط می نشینی و چیز می نویسی، مادرت را خواست که دخترت برای پسرها نامه می نویسد و تو هنوز نمی دانستی که می شود برای پسرها هم نامه نوشت؛ ولی سخت نبود از حرف های مادرت و سنگینی شماتت های ناظم که بفهمی چقدر باید کار زشت و ممنوعه ای باشد و بارش تا سال ها با نگاه مادر روی شانه هایت سنگینی کرد.

از اسم همه ی معلم هایت که بیشترشان را چندان دوست نداشتی و از یاد بردی، تا جای نشستن صفا، ردیف وسط، نیمکت دوم، کنار دست راحله و جای  نشستن ارغوان، شقایق، ساناز، مامک، فروغ، پرستو، یاسمن، محبوبه و … و همه ای که یادت مانده است.

از «خرداد» و «نشاط» و همه ی روزنامه هایی که رد و بدل می شد و دنیایی که امیدوارانه قرار بود عوضش کنی و کِیف و افتخار ردّ صلاحیتت برای انتخابات شورای مدرسه، تا دفتر شعرت که طی یکی از تجسس های تحقیرآمیز مدیر مدرسه توی کیفت کشف شد و آن نوار کاست سیاوش صحنه، که شرمندگی جرم نابخشودنی اش را تمام سالهای دبیرستان با خودت کشیدی.

***

این روزها بچه های مدرسه که پخش می شوند رنگ به رنگ توی خیابان های شهر، دم های ظهر انگار دسته ی پرنده های کوچکی را پر داده باشی توی فضا، به خصوص آن روزهای تمیز اول مهر که تماشایی تر هم می شوند. نمی دانم این فقط رنگ لباس هایشان است که فرق کرده یا دنیایشان هم رنگ دیگری دارد، به اندازه ی روزگار مدرسه ی ما ممنوعه دارند یا نه، معلم هایشان با حساب و کتاب برایشان حرف می زنند یا مثل معلم های ما تلافی حقوق های بجا نیامده شان را سرشان در می آورند، اصلاً  آن ها هم مثل ما معلمی را خوش ندارند و بعداً معلم می شوند، یا نه معلم و مدرسه و همه ی این چیزها برایشان مفهوم مهربان تری دارد. اما می دانم  مدرسه به خودی خود  چیزی است که می شود هزار خاطره ی تلخ و شیرین و هزار جور دلیل برایش چید تا منطق این بغض تمام نشدنی -که نه تلخ است و نه شیرین، اما به اندازه ی تمام سال های کودکی حرف و معنا و زندگی دارد- را درک کرد. می دانم برای این بچه ها هم مدرسه یک جورهایی مهم می ماند.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *