نوایی

۱:۴۳ ق.ظ توسط خیالباف

برای من که شاید این روزها، کمتر اهل موسیقی ام و بی صدایی را به هر صدای اضافه ای ترجیح می دهم، «نوایی» صدای دیگری دارد؛ نوایی تمااام موسیقی ِ  سال های کودکی من است وقتی اولین تنهایی هایم را در شش سالگی تجربه می کردم.

پدر حس کرده بود که وقت رفتن از آن ده تنگ است و مادر دلش نمی خواست خانه ای را که با هزارجور قرض و قوله و با فروش طلاهایش ساخته بود از دست بدهد. پدر اما افق بازتری را می دید و طبق معمول نظرش را تحمیل کرد برای ترک ده و شهرنشینی. من اما تا بساط خانه ی مستأجری پردسرمان* جور شود چند ماهی به مدرسه رفته بودم؛ معلم ها ترسانده بودن پدر و مادرم را که بچه ی کلاس اولی نخواهد توانست سازگاری کند با مدرسه  شهر و محیط تازه اش . بدین ترتیب بود که من، تنها و جدا از مادر و پدر و برادر ۴ ساله ام ، کلاس اولم را در مدرسه ای درس خواندم که نامش «سیف» بود و چشمم ماند به راه که تا کی پنجشنبه بیاید و موتور هوندای قرمز پدر  پشت پیچ جاده دیده شود.

خاطرات کمی از آن روزها در ذهنم باقی مانده که خیلی خوشایندم نیستند، جز یکی دوتایشان و آن هایی که عمه ی جوانم برایم می ساخت. روزهای تنهایی  شش سالگی در خانه ی مادربزرگ سپری می شد و  تنها یاور آن روزها عمه ی هجده ساله ای بود که هر روز یک  قصه ی جدید برایم از سریالی خنده دار «مورچه و مورچه خوار» ش می گفت و دلش که می گرفت «نوایی» می خواند. چهره اش وقتی کارت پستال های دخترکان سه تار به دستش را لای کتاب عطارش مرتب می کرد و زیر لب «نوایی» می خواند برای من مفهوم نهایی زیبایی و آرامش بود.

بماند که عمه ام را خیلی زود شوهر دادند و آن سال سخت در خانه ی مادربزرگ بدون او سپری شد، اما نوای «نوایی» همیشه برایم صدای دیگری دارد و این مجموعه شبیه هدیه های آسمانی است.

* از محله های قدیمی لاهیجان


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *