مُردنت را بی من

۱۲:۰۹ ب.ظ توسط خیالباف

از آن دخترهای سفیدِ توپر بودی. همان ها که اغلب آدم ها دوستشان دارند. تنت خوشبو بود. کمتر می شد بیایم کنارت دراز بکشم. نمی دانم چرا. شاید چون من بودم و تو هم همیشگی بودی. اما آن شب که تنها بودم و تو آمده بودی خانه ی ما و دراز کشیده بودی و داشتیم درباره ی دوست پسر جدیدت حرف می زدیم که ازش خوشم نیامده بود، سرم را گذاشتم روی بالشَت و به پهلو شدم تا دست هایم را دور شکمت حلقه کنم. شیطنتت گل کرد و وسط تعریف هایت از پسرک، گفتی کاش او بود که به جای من بغلت می کرد. وانمود کردم که چندشم شده و عصبانی شده ام. بلند شدم از کنارت و نشستم. تو دراز کشیده بودی و می خندیدی. تن سفید قشنگ با خنده های بدجنسانه ی شیطانت تکان می خورد. شاید چندتایی هم زدمت. یادم نمانده.
حالا که می آیم روی گورت می نشینم، بیشتر از هرچیز آن شب را به خاطر می آورم که بغل کردنت کوتاه بود. اصلن نمی شود که بیایم و یادم نیفتد که گفته بودی کاش آن پسرک بود که بغلت می کرد. اما انگار همان یک دفعه، آن لحظه ی کوتاه، بوی تنت، سفیدی و نرمی اش را کوبیده توی مغزم. اصلن یادم نمی آید توی این همه سال دوستی چند بار بغلت کردم، چند بار لمست کردم، اما آن یک دفعه ی کوتاه لعنتی را یادم نمی رود. انگشت هام، دماغم، چشم هام، آن یک دفعه را یادشان نمی رود. آن اول ها می آمدم می نشستم روی گورت و آن تن سفید زیبا و آن لحظه را به یاد می آوردم و تخیل می کردم که سیاه شده تنت، مثل مومیایی ها شده، خرد شده، پکیده. حالا اما فکر می کنم از آن بو، از آن نرمی فقط باید چند استخوان شده باشی. این که مرده ای آنقدر غمگینم نمی کند که تخیل پوسیدن آن تن زیبا. هربار به تنت فکر می کنم. به پاهات که می گفتی چاقند، به دست هات که می گفتی بزرگند، اما همه شان قشنگ بودند، خودت هم می دانستی، الکی می گفتی. به اندامت که زیبا بود، به موهات که سیاه و بلند بود. به چشم هات که روشن بود. به زبانت که وقتی حرف می زدی لابد می خورد به دندان های جلویی ات. حالا از همه ی تو یک مشت استخوان مانده، نمی دانم تا چند سال همین ها می مانند. انگار فقط یک خواب بودی.


۱ دیدگاه »

  1. اوستا گفت:

    انگار فقط یک خواب بودی. از همان خواب‌ها که سالهاست نمی‌بینیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *