چند روایت بی تاریخ

۱:۱۷ ق.ظ توسط خیالباف

اپیزود اول: نشسته‌ام توی تاکسی‌های زرد بین شهری، خسته و درمانده‌تر از آنم که حواسم به دور و برم باشد، فرو رفته‌ام توی صندلی عقب و فیلمی را در لپتاب دوستم تماشا می‌کنم، هدفون به گوشم است و چیزی نمی‌شنوم. ماشین نگه می‌دارد، توقف بی‌موقعی است، سرم را بالا می‌گیرم، هیبت مرد درشت اندامی در لباس نظامی دم پنجره‌ی ماشین بالای سرم اییستاده است، در را باز می‌کند و با لحنی عتاب‌آمیز می‌گوید با وسایلت بیا پایین. متعجب کیفم را دستم می‌گیرم و پیاده می‌شوم. کیفم را می‌گیرد و رو به راننده که دست و پایش را گم کرده می‌‌پرسد توی صندوق هم وسیله داره؟ می‌گویم کوله پشتی‌ام هم هست. هنوز هاج و واج و شگفت زده‌ام. بلند و خشونت‌آمیز می‌گوید کراک، شیشه، حشیش، تریاک هرچی داری خودت بگو، اگه خودم پیدا کنم همین الان میبرمت. انگار تازه از خلأ درآمده باشم، می‌گویم چی؟ شروع می‌کند به وارسی کیف دستی‌ام و همزمان راننده کوله‌پشتی‌ام را می‌دهد دستش. دوستم که از ماشین پیاده شده شروع می کند به توضیح دادن که جناب اشتباه گرفتین، خانوم استاد دانشگاه هستن. اعتنایی نمی‌کند، در کوله را باز می کند. انگار تازه از شک ماجرا خارج شده باشم با عصبانیت  و گستاخانه می‌گویم اگه قرار باشه کیف خانوما رو وسط جاده بگردن باید یه خانوم اینکارو بکنه، اون تو پر از وسایل شخصیمه. اهمیتی نمی‌دهد اما انگار که فهمیده باشد به کاهدان زده وارسی‌اش را شلخته و بی هدف ادامه می‌دهد. سرنشنینان ماشین همه پیاده شده‌اند، دوباره می‌گویم اقلن کیفو بگیر اونور فقط خودت تماشا کنی. چیزی پیدا نکرده است و من هم زبان دراز از آب درآمده‌ام. کوله و کیف را پس می‌دهد و به راننده می‌گوید برو. سوار می‌شویم، دستم می‌لرزد، بدنم لمس شده است. دوستم می‌خواهد حالم را عوض کند می‌گوید خوب جلوش درآمدی‌ها، مسافرها می‌خواهند دلداری‌ام بدهند که کارشان همین است نباید به دل‌ بگیرم. من اما حالم بد است. احساس توهین و تحقیر و بیچارگی می‌کنم….

اپیزود دوم: خانه‌ی دوستم هستم. تلویزیون روشن است، روی یکی از کانال‌های ایرانی. می‌پرسم شنیده‌م می‌رند رو پشت‌بوما و ماهواره‌ها رو قطع می‌کنن. می‌گوید آره، هر دوماه یه‌بار سر و کله‌شون پیدا میشه، میرن ال.ان‌.بی‌ها رو درمیارن که دوباره بفروشن به خودمون. این سرایدارمون طفلک هربار می‌بینه که دارن میان میاد زنگ همه‌ی واحدا رو میزنه که درو وانکنین مامورا اومدن واسه ماهواره. این‌بار نمی‌دونم کدوم همسایه یا شاید بچه‌ای چیزی گیجبازی درآورد و درو واکرد، اومدن تو و به این سرایدار بیچاره گفتن در پشت بومو واکنه، اینم گفته وا نمی‌کنم، کتکش زدن. داشتی میومدی دیدیش طفلیو؟ یه آدم لاغر مظلومیه، چن تا زدن تو گوشش. بهش گفتم چرا وایمیسی جلوشون؟ به جهنم که میان و قطع می‌کنن. یه وقتا که کسی درو براشون وا نمی‌کنه میان تو کوچه وایمیسن، بالاخره که یکی از در میاد بیرون میرن تو آپارتمان…

اپیزود سوم: قرار است دوستم تا جایی همراهی‌ام کند، به ایستگاه مترو می‌رسیم، دو مأمور با لباس‌های نظامی، خشن و جدی ایستاده‌اند یکطرف در ورودی ایستگاه مترو، یکی‌دیگرشان آن‌طرف ورودی ایستاده، ماشینشان هم دم در پارک است. دوستم می‌آید عقب، می‌رویم پشت دیواری تا نبینندمان. دوستم می‌گوید باقیشو خودت برو، اینجا مأمور هست. می‌گویم خوبی، اشکالی نداری که. روسری صورتی سرش کرده، کم هم زیبا نیست؛ همین‌ها کافیست تا مورد توجه مأمورها قرار بگیرد. می‌گوید قبلن گرفتنم همینجوری آخه. داریم پشت دیوار خداحافظی‌ می کنیم که دختر جوان زیبا و مرتبی می‌آید کنارمان و روسری‌اش را سفت می‌کند، می‌پرسد خوبم؟ می‌گویم عالی هستی. می‌خندد، می‌گوید به خاطر اینا می‌گم، اشاره می‌کند به مأمورها، گیر ندن یهو. دوستم می‌گوید از نظر ما که خوبی ولی نظر اونا میدونی که معلوم نمیشه. با دوستم خداخافظی می‌کنم و پشت‌سر دختر جوان از ورودی ایستگاه مترو رد می‌شویم. لباس هایم زیادی پوشیده است اما استرس دارم. هم من و هم دختر جوان از جلوی مأمورها رد می‌شویم و چیزی بهمان نمی‌گویند…

اپیزود چهارم: سوار اتوبوس‌ شده‌ام. ده- دوازده دختر و پسر جوان که همه همدیگر را می‌شناسند عقب اتوبوس را گذاشته‌اند روی سرشان، حرف می‌زنند و با صدای بلند می‌خندند. نیمه‌ی راه پلیس اتوبوس را نگه می دارد. یکیشان با چهره‌ی کریه و مغرور می‌آید بالا. یک راست می‌رود عقب جایی که جوان‌ها نشسته‌اند. دلم نمی‌خواهد مثل باقی مسافرها سرم را برگردانم و تماشا کنم؛ اما صدایش را می‌شنوم که با عتاب می‌گوید این کیف کیه؟… تو کجا می‌شینی؟ … ساک تو کدومه؟ و همه‌ی این‌کارها را با یکجور تعلیق نفرت‌انگیز انجام می‌دهد. قلبم شروع می‌کند به زدن. موهایم از زیر شالم آمده بیرون و روی شانه‌ام دیده می‌شود، اما دلم نمی‌خواهد بپوشانمشان. تازه بعد از ده دقیقه یکیشان را با خودش می برد پایین، پسرک را می‌بینم که زرد کرده جفت پا توی هوای بارانی ایستاده جلوی بقیه‌شان و کارت شناسایی و محتوی کیفش را نشان می‌دهد. از لحظه‌ی آمدن پلیس اتوبوس سکوت محض شده است. یکی دو نفر غر می‌زنند آخه به چه حقی؟… چند دقیقه می‌گذرد تا ولش کنند بیاید بالا. پسر جوان که می‌آید بالا قلبم دست از زدن برمی‌دارد. باز هم به خیر گذشته است. دیگر اما تا برسیم به مقصد صدای خنده‌ای شنیده نمی‌شود.


۳ Comments »

  1. hamid گفت:

    آی گفتی.. آبروی آدم تو خیابون و محل میره:)

  2. بهمن گفت:

    دی روز گیر افتاده بودم وسط هزار آغوش تسلا بخش غریبه. وسط هزار نفری که به یادت می آورند نزدیک ترین و آخرین واسطه سببی و نسبی ات با شیراز انگار وجود ندارد. توی این مالیخولیا همین چند خط در میان خواندن این جا آرامش بود و تسلا.

  3. Sadaf گفت:

    بعضی از نوشته هاتو که میخونم به شک می افتم که نکنه از آرشیو منه
    مثل همون مادر… که اولش به این جمله است که خالمو بیشتر از مادرم دوس داشتم
    جالبه چقدر دهه ۶۰ ای ها شبیه همن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *