تولد ۳۲ سالگی‌ات

۴:۰۷ ب.ظ توسط خیالباف

گیر داده بودم روز تولدت را فراموش نکنم، روی موبایلم، روی ایمیلم، دیروز، امروز، که فراموش نکنم، یادم نرود، نشوم مثل آن سال‌ها که یادم می‌رفت، همه‌ی روزهای تولدت را و ساعت قرارهایمان را و هزار چیز دیگر را. امروز ۳۲ سالت می‌شد، فکر می‌کنم لابد تا حالا مادر شده بودی و همه‌ش با داد و بیداد و سروصدا مشغول جزئیات دیوانه‌کننده‌ای درباره‌ی سرماخوردگی بچه‌ات یا تربیتش، یا مثلن فلان لباس می‌شدی که اندازه‌اش نشده بود و باید پسش می‌دادی یا برای گردش آخر هفته‌ی خانوادگی‌تان با مادر و پدر و برادر و خاله و پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ت برنامه‌ریزی می‌کردی و همه‌ی این‌ها را جوری با دقت و وسواس انجام می‌دادی و پی می‌گرفتی که انگار داری مهم‌ترین امورات جهان را ردیف می‌کنی و با اینکه مدام از همین چیزها حرف می‌زدی، من سخت با بودنت کیف می‌کردم و گاهی بغلت می‌کردم و لابد خلاصه‌های تیترواری هم از زندگی خودم برایت می‌گفتم و تو با تحسین و مهربانی گوش می‌کردی و باز هم حرف‌های خودت را می‌زدی. اما نشد، تو خیلی زود مردی و سرطان جانت را گرفت و الان با احتساب رطوبت و باران‌های دائم لعنتی لاهیجان گمان نمی‌کنم چیز زیادی ازت باقی مانده باشد. –گریه‌ام می‌گیرد-
شش سال پیش که مُردی، دختری از آشناهای دور روی تختش دراز کشیده بود. می‌شناختیمش و چند سالی بزرگتر از ما بود و گاهی حرفش را می‌زدم و بغضم می‌گرفت که یکی از چشم‌هاش ایرادی داشت و گوشه‌گیر بود، اوائل بیست سالگی‌ شوهری پیدا کرده بود، کارگر کارخانه و انگار با جربزه و با اینکه ندیده بودمش گمان می‌کنم جوان و سالم و خوش‌قیافه، اما آفتاب چند ماهی بیشتر به زندگی‌اش نتابیده بود و یک روز از ترک موتور شوهر پرت شده بود و قطع نخاع و این همه سال را، درست مثل کپه گوشتی که حرف می‌زند توی تاریکی اتاق درازکش. شوهر چند ماهی سر زده بود و بعد هم پیدایش نشده بود و می‌گفتند از اینجا رفته و خب، حق داشت که زندگی کند. آن وقت تمام این سال‌ها که من و تو می‌رفتیم رشت و میدان شهرداری را دور می‌زدیم و روی سبزه‌های پایین شیطان کوه الویه می‌خوردیم و تو توی عروسی‌ات می‌رقصیدی، تمام این سال‌ها که من رفتم تبریز و سوا شدیم و تو مریض شدی و سرطان جانت را گرفت و روزی که توی حیاط خانه‌تان فریاد زدم و همه‌ی این سال‌ها او روی تخت دراز کشیده بود و مادرش جان می‌کند تنش نپوسد و بالاخره امروز او هم مرد. در روز تولد ۳۲ سالگی نبودنت، او هم مرد، سی و چند ساله، و با سرطان. کسی برایش فریاد هم نزد.
گیر داده بودم روز تولد یادم نرود که زنگ بزنم به مادرت و بگویم یادم نرفته و بگویم دلتنگت هستم، فکر کردم چطور می‌شود آخر؟ نمی‌شود.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *