در فیس بوک!

۴:۱۴ ب.ظ توسط خیالباف

یک آدم‌هایی هستند، یا یک وقتی توی زندگی آدم بوده‌اند که فیس بوک نمی‌دانم از کجا پیدایشان می‌کند و پیشنهاد می‌دهد بیا با این یارو دوست باش. لابد نمی‌داند –هرچند بعید نیست بداند- که این یارو، همین زن گرد که با شوهرش صورت به هم چسبانده و دارد لبخند تحویل مردم می‌دهد؛ یک سالی در دبستان، احتمالن سوم یا چهارم دبستان، همکلاسم بوده. هیچ‌وقت رفیق نبودیم، صورتش همین‌طور گرد بود و موها چتری؛ چاق هم نبود مثل حالا، تودل‌برو بود و برعکس من بچه‌ی خوشگلی محسوب می‌شد-این را از همان بچگی می‌دانستم؛ از این‌ها توی مدرسه و کلاس زیاد بودند. یکجورهایی خوش و آب رنگ‌تر، پولدارتر و شهری‌تر. من این‌ها را از بچگی حس می‌کردم و با درس خواندن و ادای هوشمندی و هاله‌ی غرور و انتخاب‌های متفاوت و اینجور چیزها شاید مقابله می‌کردم، خودم را می‌ساختم. زنگ تفریح بود، معلم بهداشت قانون تصویب کرده بود که همه باید با لیوان آب بخورند، این یعنی با مشت آب خوردن ممنوع، مأمور گذاشته بودند دم شیر آب اسم هرکس را که از قانون تبعیت نکرده بنویسد. من مرتب و منظم نبودم هیچ‌وقت، لیوان و حوله‌ی سوا داشته باشم. توی خانه‌مان هم خیلی این چیزها باب نبود، هنوز یاد نگرفته بودم. ناظم داد و فریاد راه انداخته بود که زنگ خورده بروید بالا. آن وقت همین دخترک که حالا گرد شده و فیس بوک بی‌شرمانه پیشنهاد رفاقت می‌دهد، لیوان داشت. تشنه بودم، خیلی. پرسیده بودم لیوان داری؟ که یعنی اگر داری بده باهاش آب بخورم که اسمم را ننویسند. نفهمیده بودم نباید بگویم. هنوز مرامم اشتراکی بود، مال من و تو و حساسیت روی مال خودم را که نمی‌خواهم مال تو باشد نمی‌فهمیدم. او هم شاید نمی فهمید؛ لابد گفته بودند بهداشتی نیست لیوانت را به کسی نده آب بخورد. اما ناجنس یهو خیلی بد، خیلی افاده‌ای بهم گفته بود: لیوانمو بدم «تو» توش آب بخوری؟ با همین صورت گرد و چال روی گونه و موهای چتری. و «تو»یش را خیلی با تأکید و تحقیرآمیز گفته بود. یادم نیست چه بهش گفتم. گمانم چیزی نگفتم. اما بهم برخورد. گاف داده بودم و «تو»یش غرورم را شکسته بود. بعد از آن خیلی حواسم جمع شد که از کسی چیزی نخواهم، و احتیاط مزخرفی هنوز هم توی مغزم مانده، آن‌قدر که به نظر خیلی‌ها تعارفی و خجالتی و شاید ادایی برسد. حالا شاید همه‌اش به او ربط نداشته باشد اما تأثیرش خیلی زیاد بود. هرگز فراموش نکردم. مطمئنم او حتا مرا به یاد نمی‌آورد، چه برسد به آن اتفاق. دلم هرگز با او که غرورم را به خاطر یک لیوان پلاستیکی شکسته بود صاف نشد. امروز هم که اسمش را این بغل دیدم شگفت زده شدم. چند ثانیه طول کشید تا قیافه‌ش دمِ شیر آب یادم بیفتد و بعد با عکس الانش مقایسه کنم و مطمئن شوم خودش است. اعتراف می‌کنم به نظرم زن چاق احمقی رسید و ناجوانمردانه ته دلم خنک شد. کلی صفحه جک و ترول لایک کرده، اخلاقش گمانم بهتر شده باشد.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *