۴:۲۰ ب.ظ توسط خیالباف

حال همخانه ی کوچک ما بالاخره بهتر شده، آخرین آزمایش اوره و کراتینش را نزدیک به نرمال نشان داده و رفیق کوچولوی ما نسبتن و نم نم می تواند بشاشد، هرچند به خاطر دردهایی که این چند وقته کشیده حسابی ترسخورده و غمگین است، هنوز تند تند نفس می کشد، لاغر و ضعیف شده، حوصله ی بازی ندارد و از ترس چشمهایش را موقع خوابیدن هم کامل نمی بندد، اما از خطر مرگ نجات پیدا کرده و به نظر می رسد که عملکرد کلیه و مثانه اش علیرغم فشار مهلکی که بهشان وارد آمده عادی و تقریبن نرمال است.
من اما این ده روز اخیر را به حساب سخت ترین روزهای زندگی ام خواهم نوشت. نه به این دلیل که آنقدر زندگی ام در پر قو بوده باشد که حالا مریض شدن یک حیوان خانگی سخت ترین تجربه ی آن باشد. اما این یکی یقینن تجربه ی عجیب و بسیار بدی بود که امیدوارم هرگز تکرار نشود. برای توضیح آنچه بر من گذشت شاید عبارت «غیر قابل عزاداری» جودیت باتلر کمک کننده باشد. باتلر در کتاب دردسر جنسیت توضیح می دهد که آدم ها تحت چه شرایطی، قادر به عزاداری برای دیگران نیستند. او برای شرح وضعیت زندگی هایی که متعلق به غیر رسمی ها و بیرون افتاده هاست از مفهوم عزاداری کمک می گیرد. اینکه چطور وقتی در دهه ی ۷۰ و ۸۰ با شیوع ایدز مردان همجنسگرای بسیاری شریک زندگی خود را از دست دادند، هرگز نتوانستند درباره ی غم و رنج خود با کسی سخن بگویند، اینکه چطور وقتی یازده سپتامبر اتفاق افتاد کسی برای کارگران غیرقانونی مرکز تجارت جهانی عزاداری نکرد. عزاداری و امکان ابراز اندوه برعکس ظاهر کاملن شخصی اش، موضوعی همگانی و حتی سیاسی است. چیزی که این روزها برای من در رابطه با بیماری گربه ی همخانه ام اتفاق افتاد چیزی درون همین حوزه ی غیرقابل عزاداری ها بود. گربه ی کوچک تا وقتی که سالم و سرحال بود، به نظر همه دوست داشتنی و بامزه می رسید، حدود نهایی بحث ها در دوران سلامتش به مسوولیت اخلاقی انسان در قبال حیوان و این پرسش برمی گشت که آیا می شود یا درست است که حیوانی را در خانه نگه داشت؟ صرف این هزینه ها تا چه حد ضروری و اخلاقی است؟ این رابطه تا چه حد سانتی مانتال و کالایی است و تا چه حد به احساسات و مسوولیت های انسانی ما بسته است؟ صد البته که مخالف ترین دوستان هم با یک حرکت خوشمزه ی بچه گربه اغلب به ناز و نوازش و قربان صدقه ی موجود کوچکی می رسیدند که انسان نبود، و هرگز انسان نمی شد اما زنده بود، نفس می کشید، شاد می شد، نگاه می کرد، وابسته می کرد و تو را به پرسش درباره ی حوزه و حدود مسوولیت های انسانی ات می کشاند. بیماری گربه ی همخانه ی من اما بیماری جدی ای بود که با بی مسوولیتی و بی مبالاتی دامپزشکش کشنده شد و او را تا مرز مرگ با رنج و درد بسیار پیش برد. این چند روز اما، که گربه ی بیچاره در آستانه ی مرگ بود و من با چشم های خودم رنجش، سکوتش، فریاد و خشم و هراسش را در برابر مرگ و فرایند درمان می دیدم هرگز نتوانستم بی آنکه متهم به سانتی مانتالیزم، رفتار غیر منطقی و حتا مضحک، روستایی و عقب مانده بشوم از رنج این حیوان در مقابل چشم هایم حرف بزنم. حتا در منطقی ترین صورتش وقتی از مسوولیتم در قبال بی توجهی به علایم بیماری و سپردنش به دیگران که عاقبت منجر به بیماری او شده بود حرف می زدم با جملاتی از این دست روبرو می شدم که خب به عوض تو زحمتت را برای خوب شدنش کشیده ای. انگار بار مسوولیت را می شود به همین راحتی و کیلویی اندازه گرفت. وقتی پای مرگ و زندگی یک حیوان وسط باشد همه بی نهایت منطقی و متریالیست می شوند! بستری شدن حیوان، بیماری کلیه اش، سونداژ و همه این ها چیزهای عروسکی و بامزه ای بنظر می رسند که غم خوردن برایشان مضحک است، فقط به این دلیل که آن موجودی که در حال رنج کشیدن و مردن است نه انسان که حیوان است. اما رنج حیوان به هیچ وجه رنج سانتی مانتال و عروسکی نیست. خیلی واقعی تر از این حرف ها است. طبیعت با آن ها چند برابر بی رحم است، دکترها، دوستانت، باقی حیوان ها هیچکس با حیوان رنج کشیده همدردی نمی کند و همین که بیماری بیشتر از چند روز طول کشید همه یاد اتانازی و خلاصی او می افتند و تلاش و اندوهت برای برگرداندن حق زندگی حیوان به او احمقانه و کودکانه تفسیر می شود. سخن گفتن از چنین دردهایی از نظر آدم های معمولی بلاهیت آمیز و از نظر روشنفکرترها بورژوایی و سبکسرانه است. ابراز اندوه تو نامعمول است، رنجت چون به حوزه ای غیر از انسان ها مربوط می شود بی ارزش و غیرقابل عزاداری است.
من و موجود کوچکی که باهم زندگی می کنیم هرکدام روزهای هولناکی را سپراندیم، او از آن جهت که هیچ نمی دانست که چه برسرش می آید و چرا زندگی خوش خوشانش یکهو بار مصیبت و درد شده و من ازآن جهت که در برابر چشم های دردکشیده ی غمگینش فلج بودم و هیچ نمی دانستم که اگر خوب نشود بار این رنجی را که بهش تحمیل کرده ام چطور باید برای باقی زندگی ام به دوش بکشم. آنقدر ناتوان و حقیر که فکر میکردم چاره ای نیست، چاره ای نیست جزآنکه و باید که خدایی باشد که کاری بکند یا حداقل بشود یقه اش را گرفت و پرسید که چرا و بارها و بارها از سر استیصال و بی چارگی از دیگران می خواستم دعا کنند. بهر رو اما حالش امروز خوب است و امیدوارم که بعد از این را همانطور که شایسته ی همه ی مردمان زمین از آدم و حیوان است به سلامت و خوشی زندگی کند.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *