روز مادر

۳:۵۸ ب.ظ توسط خیالباف

بچه که بودم، خیلی بچه، ۶ یا ۷ ساله، دلم می‌خواست خاله‌ام مادرم باشد. خاله‌ام با شکم برآمده زیادی مهربان بود و روسری و جوراب و دستکش می‌بافت و دلش خیلی برای ما تنگ می‌شد، آن‌وقت‌ها مادرم را با آن اعصاب بهم ریخته و اخم‌های گره کرده دوست نداشتم. دست‌کم ترجیحش نمی‌دادم. اما بعدها که بچۀ توی شکم خاله به دنیا آمد، او آن‌قدر خلقش تنگ شد و فشار زندگی رویش سوار–این‌ها را الان می‌گویم آن‌وقت‎ها نمی‌فهمیدم- که به مراتب از مادرم بی‌اعصاب‌تر بود. با ما مهربان بود، اما روی‎هم رفته دیگر منطق مادری را درک کرده بودم و مادر خودم را ترجیح می‌دادم. دیگر کم‌کم آن‌قدر بزرگ شده بودم بفهمم که آرزوی تعویض خانواده  هرگز محقق نمی‌شود و هیچ‌وقت یکی از آن والدین دلخواه، من را که آرزو داشتم در کودکی گم شده باشم، پیدا نخواهند کرد و به بهشت کذایی‌شان نخواهند برد. اخلاق مادرم هم کم‎کم بهتر می‎شد؛ در واقع وقتی با عمه‌ها و خاله‌ها و باقی گزینه‌های ممکن مقایسه‌اش می‌کردم، اغلب رقابت را می‎برد. سال‌های سیاه شصت و هفتاد نمی‌دانم چه‌شان بود که این‌همه مادر بی‌اعصاب و مسئله‌دار درست می‎کرد. آن سال‌ها تمام شد. اواخر دهۀ هفتاد، مادرم مهربا‌تر شده بود. یعنی دقیقن از وقتی خیلی مهربان شد که برای اولین بار فهمید دوست پسر دارم. اوائل خیلی داد و قال کرد و گریه و زاری راه انداخت. همیشه من را توی مخمصه‌ای می‌گذاشت که فکر کنم بی‌فکرترین و بدترین بچۀ روی زمینم. روشش را پیدا کرده بود، من همیشه عذاب وجدان داشتم. نسبت به مادرم، پدرم، همۀ فامیل که ممکن بود رفتارم در شأنشان نباشد، آدم‌های مدرسه، نمی‌دانم، همه، وجدانم همیشه معذب بود. بهرحال اما در همان هفده سالگی، با ظهور اولین دوست‌پسر، مادرم مهربان شد و مهربان ماند. شاید برای اولین بار ترسید که دیگر مال او نباشم. دوست پسرها یکی یکی بدل به شوهر نشدند و شدند و هربار مادرم طرفدار هرکدامشان بود که بهترین و معصوم‌ترین بودند به زعمش و من پلید و ستمکار و چند صباحی میانه‌مان سر هرکدامشان بهم می‌خورد و او باز هم، کم و بیش، دیر و زود، مهربانی‌اش را تجدید می‌کرد. با این‎همه همیشه طرفدار مردها بود که به نظرش هیچ ایرادی نداشتند و من بودم که نفهم‌بازی درمی‌آوردم. این کم و بیش‌ها و دیر و زودها، آن‌قدر تجدید شد که دیگر حفظ محبت مادرم اهمیتش را از دست داد. اما چیزی که عوض نشد تأثیر مادرم در احساس گناه بود. فرقی نمی‌کرد چقدر در مقابل سرکوب و نظرش مقاومت کنم، من هم مثل او همیشه حق را به مردها می‌دادم و ته قلبم نسبت به همه‌شان احساس گناه داشتم؛ دارم. هرچند میل، غریزه یا سرکشی آن‌قدر درونم قدرت داشت که هر بار ترک را، هرچقدر سخت و نفس‌بر و بی‌حامی، ممکن می‌کرد. ترک مردها، مادرم، و همۀ آدم‌هایی که روزی خیالشان نمی‌گذاشت فکر کنم تنهایم. دیرتر اما فهمیدم، این ترک کردن و بی‌خیال شدن‌های مدام، آن‌قدر در روانم قدرت گرفته، که حتا خوشایندترین رابطه‌ها و دوستی‌ها را در همان لحظات اوجشان در آستانۀ از دست رفتن و نابود شدن می‌بیند. از یک جایی به بعد تنها ماندن، اینکه تنها هستم و قرار است در هر وضعیتی تنها باشم بزرگترین حقیقت زندگی‌ام بود. هرچند همیشه عادت داشتم عاشقی اطرافم داشته باشم یا دوستانی که خالصانه دوستی می‌کردند اما بخش مهم زندگی من در همین تنها بودن و رفتن و شک به هرچیز محکم و استواری ساخته شده بود. انگار تمام این اتفاقات کوچک و بزرگ، داشتن‌ها و از دست دادن‌ها، آن‌قدر قاعده شده بود که نمی‌شد هیچ چیزی را مال خود کرد. نه محبتی مادرانه را به تمامی و بی هیچ قید و شرطی و نه هیچ رابطۀ دیگری را. حالا که گه گاه خیال مادر شدن به سرم می‌زند. نه، خیال واژۀ کمی است برای این میل بی‌حد، این غریزۀ عجیب و غریب درونم برای خواست کودکی از آنِ تن و روح و ذرات بدنم؛ با یادآوری همین حقیقت سرکوب یا تعدیلش می‌کنم که هیچ چیز ابدی نیست، هیچ‌وقت کسی به تمامی از آن تو نخواهد شد. تصور اینکه کسی را به تمامی برای خود داشته باشی غیر از آنکه ابلهانه است، خودخواهانه هم است. بگذار دیگران بزایند و مادر باشند و تو محکم از عهدۀ این انتخاب بربیا. هیچ‌کس بی‌قید و شرط دوستت نخواهد داشت. نه مادر و نه کودکت و نه تو آن را که کودکت خواهد بود.


۲ Comments »

  1. تیگران گفت:

    هیچ کدوم از نظراتی روی پستهای قبلی تون گذاشته بودم تایید نشده. می تونم بپرسم چرا؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *