۱۰:۵۸ ب.ظ توسط خیالباف

می‌گفت: روایت‌ها بسیارند. اما مشهورترینشان این است که رعنا شیرینی خوردۀ مردی‌ست، گویا «نوروز» نامی از فامیل. اما وقتی مردان جوانی برای کار به ده می‌آیند و او آن مرد بلندبالا، «کرد آقا جان» را می‌بیند که از درخت‌ها بالا می‌رود می‌گوید دلش می‎خواهد مردش این‌طوری باشد. کردآقاجان عیار است و دل رعنا با او می‌رود. ده را می‌گذارد و آبرو را و نوروز را و با او می‌رود. چند سالی زندگی می‌کنند و رعنا از او کودکی به دنیا می‌آورد. کردآقاجان به جنگل می‎پیوندد اما جنگل شکست می‌خورد و عشق رعنا هم. مردانی از ده رعنا کرد آقا جان را می‎یابند و آن‎قدر می‌زنند تا بمیرد. عشق رعنا را می‌کشند.

می‌گفتم: این‌ها کی‌اند؟ همین‌ها که این‌همه سال آزگار رعنا را سرودند و غمش را خوردند و از دلداده‌گی‌اش ترانه‌ها خواندند. اگر عشقش ستودنی نبود، اگر معشوقش کشتنی بود چرا خواندنشان سوز دارد؟ چرا این همه سال قصه‌ش را سینه به سینه خواندند و برایش گریه کردند؟

می‌گفت نمی‌داند. این مردم در مواجهه با عشق عین تناقضند. شکنجه می‌کنند و می‌کشند و هم‌زمان گریه و ستایش.


۱ دیدگاه »

  1. ورگ گفت:

    همه‌ی این مدت فکر می‌کردم نزدیک به یک ساله اما حالا که این رو خوندم نشستم حساب کردم دیدم چندین ساله که پشت گوش انداختم و هی امروز و فردا کردم این قصدم رو که سه چهار برنامه‌ی بیس دئقه رو اختصاص بدم به قصه‌ی رعنا.
    قصه‌ی واقعی رعنا که کم از یک رمان تراژیک نداره.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *