از بس که جان ندارد

۱۱:۴۵ ب.ظ توسط خیالباف

مادر، تمام اضطراب و عشق، توأمان. مادر، آستین بلند، روسری محکم. مادر، النگوی فروخته. مادر، دماغ سرخ زیر آفتاب کار. مادر، چانه‌ی لزران و گریه‌ی باصدا. مادر، شکم خط خطیِ چاق و سفید. مادر، مفاتیح و چادر و حاجت و بهشت. مادر، ترس از پله برقی، ترسِ مرد اجنبی. مادر، غم حقیر پشت چرخ خیاطی. مادر، وحشت تماشای عکس عروسی. مادر، حسرت مدرسه. مادر، چشم‌های سبز، پلک‌های چروک. مادر، تن یائسه‌ی فردا. مادر، بغل، نوازش و بو. مادر، جهان زن افسرده‌ی باحیا.

Overstretched


۴ Comments »

  1. ح.ط گفت:

    عریان ترین روایتِ ممکن از قداستِ مادر
    واقعا به دل نشست

  2. سایه روشن! گفت:

    *…

    تصور این حرف ها یک چیز است و
    لمس اش، چیز دیگر

    انبوه ی از رنج هم که باشد
    نام و یاد اش
    خاطره ی لبخند است

  3. آبلوموف گفت:

    سلام
    این مادر فقط عطر شالیزار را کم داشت.
    نمی دانم از چرا ؟! اما انگار در دوردست می بینمش خمیده بر روی مزرعه در حال نشا است .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *