لیبیدو

۱۰:۱۶ ب.ظ توسط خیالباف

نیروی جنسی یک زن جوان طبقۀ متوسط در ایران با به دنیا آمدن اولین فرزند می‌میرد و امنیت و آسایش او در میانسالی با نبودن یک فرزند. مرگ شور جنسی در او، البته به دفرمه‌گی بدن و از دست رفتن طراوت دخترانۀ پیکرش – که تا حدی سرنوشت محتوم همۀ بدن‌های زنانه از همان طبقۀ مذکور درفرایند فرزندآوری است، کمترین ارتباط را دارد. چیزی که یک زن جوان با وجود فرزند در زندگی روزمره‌اش از دست می‌دهد بیش از همه «فراغت» و «خلوت» است. فراغتی که تخیل می‌آورد، زندگی و حیات و لیبیدو را جان می‌دهد. ( بی‌ دلیل نیست که سنت برای رام کردن مرد چموش، نسخۀ زندگی خانوادگی می‌پیچد و برای پابند کردن زن به زندگی خانوادگی، تولد فرزند را چاره می‌داند، و خنده‌دار آن‌که که این دومی دست کم یکی از پاهای مرد چموش سابقن رام شده در زندگی خانوادگی را آزاد می‌کند، چون زن آن‌قدر به مسایل فرزند دچار می‌شود که مرد چموش فرصت‌های بیشتری برای رهایی پیدا می‌کند. –عیب نسخه‌های سنتی فقط این نیست که با کشتن زیست‌مایۀ آدم‌ها ظاهر ماجرا را صاف‌کاری می‌کنند، تناقضات عجیب و غریب‌ درون‌ماندگاری هم دارند.)

فراغت و خلوتی که ازش حرف می‌زنم به مادی‌ترین شکل ممکن از دست می‌رود. در «زمان»ی که زن جوان در نقش مادر باید هر لحظه‌اش را با دیگری(کودک) تقسیم کند و  حتا وقتی کودک حضور مادی ندارد – مثلن در هفت سال اول با در نظر گرفتن وجود بنیۀ مالی که امکان سپردن او به مهدکودک را در همان ساعات محدود و با همان کیفیت نگران‌کننده میسر کند، یا بعدها در مدرسه – بار او، نظم دادن به آشفتگی‌هایش، نگرانی دربارۀ غذایش که باید سالم و خانگی باشد و هزار مصیبت دیگر که چارچوب‌های خانوادگی حتا در مدرن‌ترین اشکال خود بر سر زن جوان آوار می‌کنند؛ تا ساعت‌های حضور فیزیکی کودک در خانه، اشغال «مکان»های خصوصی متعلق به زن، چسبندگی‌اش به بدن مادر و وابستگی‌اش به روان و ذهن او که جای خالی برای هیچ فراغی نمی‌گذارد.

و زن جوان به همین راحتی می‌میرد. زنده است اما مکان و زمانی برای خودش، برای فکر نکردن به دیگری، برای دمیدن به لیبیدو ندارد. هرچه زنی نیازش به خلوت و خود بیشتر باشد، احتمال مردنش هم بیشتر می‌شود. مگر اینکه به آینده و کار بلند مدت خیلی ایمان داشته باشد و هرز رفتن سال‌های جوانی‌اش را به لطف لذت و امنیتی که ممکن است فرزند در آینده، در سال‌های میانسالی برایش مهیا کند نادیده بگیرد. البته شاید امکان کمی هم نباشد در جامعه‌ای که هنوز آموزه‎های سنتی آن‌قدر قدرتمندند که مادر، نقش او، دعایش، فداکاری‌ و رنجش در زاییدن، بهشت لعنتی زیر پایش را برای بی‌دین‌ترین فرزندان چنان مقدس می‌نمایند که وقتی زن به ازای همۀ زندگی نکرده‌اش در جوانی، در میانسالی و کهنسالی ستایش و توجهی از فرزند ‌دریافت می‌کند قدرش را می‌شناسد.

سوی دیگر ماجرا هم  وضع بهتری ندارد، درست به دلیل همان آموزه‌ها زنی که در جوانی در تنش میان غریزۀ مادری و حق زندگی فردی، طرف دومی را گرفته (می‌شود با غیاب یا فقدان مرد دلخواه وضعیت را تراژیک‌تر هم کرد) در میانسالی، هر لحظه می‌بایست در جامعه‌ای که مدام بهشت کذایی را یادآوری می‌کند، او را هرچه بیشتر به سوی خانواده می‌راند و اساسن نه تنها ساختارهای حمایتی برای زندگی فردی زنی تنها نساخته، بلکه بسیاری وجوهش را نه تنها به رسمیت نمی‌شناسد که حتا جرم می‌شمارد، مقاومت کند. انگار هر دو سر زندگی‌های زنانه تباهی باشد.

مگر آن‌که کاری جمعی، هم آوار مادری را از سر جوانیِ زن بردارد، هم امنیتی غیرخانوادگی را برای زن تنها بسازد.


۱ دیدگاه »

  1. فرزاد گفت:

    خیالباف عزیز!
    تاثیرگذارترین نوشته ای بود که اخیرا درباره دغدغه های زنانه خوانده بودم. من مرد غیر فمینیست معمولا از یادداشت های فمینیستی در وب فارسی حوصله ام سر می رود. به نظرم اکثرا جز رونویسی چند کلیشه همیشگی نیستند و ملال آورند. آنقدر طلبکار و عصبی و شادی صدر طورند که ناخواسته مخاطب مذکر را ( که اتفاقا باید مخاطب اصلی بسیاری از این دست نوشته ها باشند) پس می زنند. دست رو چیزی گذاشتید که اصلا به چشم یک مرد نمی آید. اعتراف میکنم به من شوک ریزی دادید. این قدرخوب که برخلاف همیشه بر رخوت سکوت غلبه کردم و بعد مدت ها که خواننده گاه به گاه شما بودم کامنت گذاشتم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *