جنگ و صلح

۹:۵۰ ق.ظ توسط خیالباف

جایی اطراف محوطه‌ی خانه‌ی مادربزرگم و همسایه‌هایش هستم؛ نیستم، نمای بازی‌ست که می‌توانم ببینمش، روز است اما تاریک و نمناک به نظر می‌رسد، مثل جمعه‌های تاریک پاییز و زمستان. چند خانه دیده می شود، صدای مهیبی می‌آید شبیه همان صداها که وقتی هواپیماها نزدیک زمین می‌شوند ازشان شنیده می‌شود، سرم را بالا می‌گیرم که هواپیما را ببینم، ندیده ساختمان دو طبقه‌ی جلوی خانه‌ی مادربزرگم منفجر می‌شود، می‌ترسم، خیلی می‌ترسم و گریه می‌کنم، مدام می‌گویم مگر جنگ شده؟ اگر جنگ بود چرا هیچکس نمی‌دانسته، اگر نه چرا خانه‌ی مردم را منفجر می‌کنند؟ مدام این چیزها را می‌گویم و کسی نیست که جواب بدهد.

نمای بعدی خانه‌ی خاله‌م است، که کلی مهمان کپّه شده اند تویش؛ زن و بچه‌ی صاحبِ خانه‌ی منفجر شده هم هستند که نقششان را یکی از دخترعموهای پدرم با بچه اش دارند؛ شکل چند سال پیششان هستند. مهمان‌ها تنگ‌تنگ نشسته‌اند و بشقاب برنج و کوبیده و گوجه توی دستشان است، یکی هم دست دختر عموی شوهر مرده است. توی دلم برای شوهرش که غریب است و اهلِ این‌جا نیست و توی خانه‌ی منفجر شده، می‌سوزد؛ بغض‌ می‌کنم. انتظار ندارم زنش توی خانه ی خاله‌م کوبیده بخورد، آن‌هم با گوجه. هیچ‌کس ککش هم نگزیده، همه شان را می بینم و برای شوهر غریبِ دختر عموی پدرم گریه می‌کنم.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *