تاریتاریتاریتاری…

۱۲:۴۶ ق.ظ توسط خیالباف

این یک لالایی مادرانه است، گویا به زبان یهودیان آلمان. قصه‌ی بچه‌ای است که درخت تنهایی را می‌بیند. درختی که پرنده‌ها گذاشته‌اندش و پریده‌اند و رفته‌اند از ترس باد زمستان، به شرق، غرب، جنوب یا هرکجا. درخت مانده است و سرمای سیاه زمستان و غم رفتن پرنده‌ها. پسرک می‌خواهد پرنده شود و آواز بخواند تاریتاریتاریتاری…

 مادرش می‌گوید نرو. ترس برش می‌دارد. گریه می‌کند. اما بچه می‌خواهد برود. رویای پرندگی دارد. مادر می‌گوید حالا که می‌روی لااقل این کلاه و شال و کت را بپوش، تصور یخ‌زده‌ات آن بالا، روی درخت می‌گریاندم؛ بچه لباس‌ها را می‌پوشد و هی سنگین و سنگین‌تر می‌شود، می‌بیند عشق مادرش نمی‌گذارد بپرد. لباس‌ها را درمی‌آورد. مادر را به آغوش می‌کشد، پرنده می‌شود  و می‌خواند: تاریتاریتاریتاری…

چه ملت آزاده‌ای باید باشد ملتی که مادرانش چنین لالایی‌هایی می‌خوانند. لالایی رهایی فرزند و پرنده شدنش. به بچه یاد دادن که حتی نباید اشک و گریه‌ی مادر مانع پریدن تو بشود؛ و چه مادری که این‌ها را برای بچه‌اش می‌خواند. مادری که می‌داند رویای پرندگی بچه‌اش را باید تاب بیاورد و به خاطر ترس خود مانعش نشود.  بچه‌ای که می‌تواند، حق دارد عاشق مادرش باشد؛ اما به عافیت و ترس و اشک او راه ندهد. بچه ای که بزرگ شود. مادر مادرش شود.


بدون دیدگاه »

No comments yet.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *