1. این تن‌های زنانه

    بهمن ۲۷, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    بدن زنانه به واسطه‌ی جنسیت تحمیل شده به آن از سوی طبیعت هر لحظه «حضور» خود را یاد آور می شود. این حضور اگر از ناحیۀ فرهنگ با لمس یا نگاه خیره، شماتت‌آمیز یا تحسین‌گر نباشد، از جنس خود جسمانیت درد زندگی است. بدن زنانه استعداد بیشتری برای انباشت چربی و سنگینی و دفرمه‌گی دارد. بدن زنانه است که استعداد دهان باز کردن و فروبردن آلت مردانه و اسباب رنج آور پزشکی را در خود دارد. بدن زنانه است که استعداد آماس عظیم و جا دادن یک انسان دیگر را درون خود دارد. بدن زنانه است که تجربه‌ی خونریزی‌های دردناک ماهیانه را تحمیل می کند.

    آن‌وقت هنر در تمام طول تاریخ همه‌ی این درد و رنج تحمیل شده بر بدن زن را نادیده گرفته و سرش را به استتیکی‌سازی قوس و نرمی و جوانی بدن زنانه گرم کرده بود. هنر، اینجا، تنها در دوران متأخر است که دست از این ستایش اروتیک دروغین می کشد، رنج این بدن را می‌بیند، گاهی به سخره‌اش می گیرد یا اغواگری‌ها و فریب‌کاری‌های روانش را رو می‌کند، همان‌طور که هر چیزی دیگری در این جهان باید باشد، پر از نقص و حقیقی.


  2. تولد ۳۲ سالگی‌ات

    دی ۲۹, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    گیر داده بودم روز تولدت را فراموش نکنم، روی موبایلم، روی ایمیلم، دیروز، امروز، که فراموش نکنم، یادم نرود، نشوم مثل آن سال‌ها که یادم می‌رفت، همه‌ی روزهای تولدت را و ساعت قرارهایمان را و هزار چیز دیگر را. امروز ۳۲ سالت می‌شد، فکر می‌کنم لابد تا حالا مادر شده بودی و همه‌ش با داد و بیداد و سروصدا مشغول جزئیات دیوانه‌کننده‌ای درباره‌ی سرماخوردگی بچه‌ات یا تربیتش، یا مثلن فلان لباس می‌شدی که اندازه‌اش نشده بود و باید پسش می‌دادی یا برای گردش آخر هفته‌ی خانوادگی‌تان با مادر و پدر و برادر و خاله و پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ت برنامه‌ریزی می‌کردی و همه‌ی این‌ها را جوری با دقت و وسواس انجام می‌دادی و پی می‌گرفتی که انگار داری مهم‌ترین امورات جهان را ردیف می‌کنی و با اینکه مدام از همین چیزها حرف می‌زدی، من سخت با بودنت کیف می‌کردم و گاهی بغلت می‌کردم و لابد خلاصه‌های تیترواری هم از زندگی خودم برایت می‌گفتم و تو با تحسین و مهربانی گوش می‌کردی و باز هم حرف‌های خودت را می‌زدی. اما نشد، تو خیلی زود مردی و سرطان جانت را گرفت و الان با احتساب رطوبت و باران‌های دائم لعنتی لاهیجان گمان نمی‌کنم چیز زیادی ازت باقی مانده باشد. –گریه‌ام می‌گیرد-
    شش سال پیش که مُردی، دختری از آشناهای دور روی تختش دراز کشیده بود. می‌شناختیمش و چند سالی بزرگتر از ما بود و گاهی حرفش را می‌زدم و بغضم می‌گرفت که یکی از چشم‌هاش ایرادی داشت و گوشه‌گیر بود، اوائل بیست سالگی‌ شوهری پیدا کرده بود، کارگر کارخانه و انگار با جربزه و با اینکه ندیده بودمش گمان می‌کنم جوان و سالم و خوش‌قیافه، اما آفتاب چند ماهی بیشتر به زندگی‌اش نتابیده بود و یک روز از ترک موتور شوهر پرت شده بود و قطع نخاع و این همه سال را، درست مثل کپه گوشتی که حرف می‌زند توی تاریکی اتاق درازکش. شوهر چند ماهی سر زده بود و بعد هم پیدایش نشده بود و می‌گفتند از اینجا رفته و خب، حق داشت که زندگی کند. آن وقت تمام این سال‌ها که من و تو می‌رفتیم رشت و میدان شهرداری را دور می‌زدیم و روی سبزه‌های پایین شیطان کوه الویه می‌خوردیم و تو توی عروسی‌ات می‌رقصیدی، تمام این سال‌ها که من رفتم تبریز و سوا شدیم و تو مریض شدی و سرطان جانت را گرفت و روزی که توی حیاط خانه‌تان فریاد زدم و همه‌ی این سال‌ها او روی تخت دراز کشیده بود و مادرش جان می‌کند تنش نپوسد و بالاخره امروز او هم مرد. در روز تولد ۳۲ سالگی نبودنت، او هم مرد، سی و چند ساله، و با سرطان. کسی برایش فریاد هم نزد.
    گیر داده بودم روز تولد یادم نرود که زنگ بزنم به مادرت و بگویم یادم نرفته و بگویم دلتنگت هستم، فکر کردم چطور می‌شود آخر؟ نمی‌شود.


  3. کوبانی

    مهر ۷, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    کوبانی تن ماست. همان تنی که یک روز به شلیک دولت‌هایمان کف خیابان خون از سرش می‌جوشد، روز دیگر برای رسیدن به خیال آزادی در اقیانوس‌های مهاجرت به سوی غرب، غرق می‌شود یا به گینه تبعید می‌شود تا چرک و خونش خیال حقوق بشرشان را مکدر نکند. کوبانی بی‌صدا شکنجه می‌شود و می‌میرد؛ همان‌طور که ما توی کارخانه‌ها، خیابان‌ها و بیمارستان‌ها می‌میریم و آن‌ها حتا تماشا نمی‌کنند. آن‌ها مشغول انتشار دموکراسی‌شانند، آن‌جا؛ یا مشغول رسیدن به بهشت‌شان، این‌جا.
    مقاومت کوبانی، مقاومت تن و رنج و تنهایی ماست.


  4. در فیس بوک!

    مهر ۱, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    یک آدم‌هایی هستند، یا یک وقتی توی زندگی آدم بوده‌اند که فیس بوک نمی‌دانم از کجا پیدایشان می‌کند و پیشنهاد می‌دهد بیا با این یارو دوست باش. لابد نمی‌داند –هرچند بعید نیست بداند- که این یارو، همین زن گرد که با شوهرش صورت به هم چسبانده و دارد لبخند تحویل مردم می‌دهد؛ یک سالی در دبستان، احتمالن سوم یا چهارم دبستان، همکلاسم بوده. هیچ‌وقت رفیق نبودیم، صورتش همین‌طور گرد بود و موها چتری؛ چاق هم نبود مثل حالا، تودل‌برو بود و برعکس من بچه‌ی خوشگلی محسوب می‌شد-این را از همان بچگی می‌دانستم؛ از این‌ها توی مدرسه و کلاس زیاد بودند. یکجورهایی خوش و آب رنگ‌تر، پولدارتر و شهری‌تر. من این‌ها را از بچگی حس می‌کردم و با درس خواندن و ادای هوشمندی و هاله‌ی غرور و انتخاب‌های متفاوت و اینجور چیزها شاید مقابله می‌کردم، خودم را می‌ساختم. زنگ تفریح بود، معلم بهداشت قانون تصویب کرده بود که همه باید با لیوان آب بخورند، این یعنی با مشت آب خوردن ممنوع، مأمور گذاشته بودند دم شیر آب اسم هرکس را که از قانون تبعیت نکرده بنویسد. من مرتب و منظم نبودم هیچ‌وقت، لیوان و حوله‌ی سوا داشته باشم. توی خانه‌مان هم خیلی این چیزها باب نبود، هنوز یاد نگرفته بودم. ناظم داد و فریاد راه انداخته بود که زنگ خورده بروید بالا. آن وقت همین دخترک که حالا گرد شده و فیس بوک بی‌شرمانه پیشنهاد رفاقت می‌دهد، لیوان داشت. تشنه بودم، خیلی. پرسیده بودم لیوان داری؟ که یعنی اگر داری بده باهاش آب بخورم که اسمم را ننویسند. نفهمیده بودم نباید بگویم. هنوز مرامم اشتراکی بود، مال من و تو و حساسیت روی مال خودم را که نمی‌خواهم مال تو باشد نمی‌فهمیدم. او هم شاید نمی فهمید؛ لابد گفته بودند بهداشتی نیست لیوانت را به کسی نده آب بخورد. اما ناجنس یهو خیلی بد، خیلی افاده‌ای بهم گفته بود: لیوانمو بدم «تو» توش آب بخوری؟ با همین صورت گرد و چال روی گونه و موهای چتری. و «تو»یش را خیلی با تأکید و تحقیرآمیز گفته بود. یادم نیست چه بهش گفتم. گمانم چیزی نگفتم. اما بهم برخورد. گاف داده بودم و «تو»یش غرورم را شکسته بود. بعد از آن خیلی حواسم جمع شد که از کسی چیزی نخواهم، و احتیاط مزخرفی هنوز هم توی مغزم مانده، آن‌قدر که به نظر خیلی‌ها تعارفی و خجالتی و شاید ادایی برسد. حالا شاید همه‌اش به او ربط نداشته باشد اما تأثیرش خیلی زیاد بود. هرگز فراموش نکردم. مطمئنم او حتا مرا به یاد نمی‌آورد، چه برسد به آن اتفاق. دلم هرگز با او که غرورم را به خاطر یک لیوان پلاستیکی شکسته بود صاف نشد. امروز هم که اسمش را این بغل دیدم شگفت زده شدم. چند ثانیه طول کشید تا قیافه‌ش دمِ شیر آب یادم بیفتد و بعد با عکس الانش مقایسه کنم و مطمئن شوم خودش است. اعتراف می‌کنم به نظرم زن چاق احمقی رسید و ناجوانمردانه ته دلم خنک شد. کلی صفحه جک و ترول لایک کرده، اخلاقش گمانم بهتر شده باشد.


  5. مرداد ۱۸, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    هر آدمی باید یکبار و برای مدتی طولانی و شاید همیشه با یک حیوان و البته ترجیحن سگ و گریه و البته با ترجیح بیشتر، با یک گربه زندگی کند. گربه‌ای برای این‌که راه برود، خودش را لیس بزند، اخم کند، ناخن‌هایس را بکشد روی مبل‌ها و فرش‌ها، غر و لند کند، غرش کند، خودش را به تنت بمالد، با پا گوشش را بخاراند، دمش را بالا بگیرد، شالاپ شالاپ بکوبد توی ظرف شنش، دنبال چیزهای الکی بدود، تحویلت نگیرد، آب و غذا بخورد و مهم‌تر از همه بخوابد و تازه از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، فقط «باشد». باید یک گربه باشد و آدم همه‌ی این‌ها را ببیند تا بفهمد جهان چقدر جای بزرگی‌ست و اصلن دنیا بی گربه‌ها خیلی جای بیخودی‌ست و هی بگوید عجب! عجب! چه بر سر من آمده بود که توانسته بودم این‌همه سال آزگار بی گربه‌ها زندگی کنم و چه‌م شده بود که این‌همه زیبایی را نمی‌دیدم. باید یک گربه، همین دوروبر، روی مبل بغلی، زیر پاهای آدم توی رختخواب، باشد تا این‌ها اتفاق بیفتد.


  6. مرداد ۲, ۱۳۹۳ توسط خیالباف

    حال همخانه ی کوچک ما بالاخره بهتر شده، آخرین آزمایش اوره و کراتینش را نزدیک به نرمال نشان داده و رفیق کوچولوی ما نسبتن و نم نم می تواند بشاشد، هرچند به خاطر دردهایی که این چند وقته کشیده حسابی ترسخورده و غمگین است، هنوز تند تند نفس می کشد، لاغر و ضعیف شده، حوصله ی بازی ندارد و از ترس چشمهایش را موقع خوابیدن هم کامل نمی بندد، اما از خطر مرگ نجات پیدا کرده و به نظر می رسد که عملکرد کلیه و مثانه اش علیرغم فشار مهلکی که بهشان وارد آمده عادی و تقریبن نرمال است.
    من اما این ده روز اخیر را به حساب سخت ترین روزهای زندگی ام خواهم نوشت. نه به این دلیل که آنقدر زندگی ام در پر قو بوده باشد که حالا مریض شدن یک حیوان خانگی سخت ترین تجربه ی آن باشد. اما این یکی یقینن تجربه ی عجیب و بسیار بدی بود که امیدوارم هرگز تکرار نشود. برای توضیح آنچه بر من گذشت شاید عبارت «غیر قابل عزاداری» جودیت باتلر کمک کننده باشد. باتلر در کتاب دردسر جنسیت توضیح می دهد که آدم ها تحت چه شرایطی، قادر به عزاداری برای دیگران نیستند. او برای شرح وضعیت زندگی هایی که متعلق به غیر رسمی ها و بیرون افتاده هاست از مفهوم عزاداری کمک می گیرد. اینکه چطور وقتی در دهه ی ۷۰ و ۸۰ با شیوع ایدز مردان همجنسگرای بسیاری شریک زندگی خود را از دست دادند، هرگز نتوانستند درباره ی غم و رنج خود با کسی سخن بگویند، اینکه چطور وقتی یازده سپتامبر اتفاق افتاد کسی برای کارگران غیرقانونی مرکز تجارت جهانی عزاداری نکرد. عزاداری و امکان ابراز اندوه برعکس ظاهر کاملن شخصی اش، موضوعی همگانی و حتی سیاسی است. چیزی که این روزها برای من در رابطه با بیماری گربه ی همخانه ام اتفاق افتاد چیزی درون همین حوزه ی غیرقابل عزاداری ها بود. گربه ی کوچک تا وقتی که سالم و سرحال بود، به نظر همه دوست داشتنی و بامزه می رسید، حدود نهایی بحث ها در دوران سلامتش به مسوولیت اخلاقی انسان در قبال حیوان و این پرسش برمی گشت که آیا می شود یا درست است که حیوانی را در خانه نگه داشت؟ صرف این هزینه ها تا چه حد ضروری و اخلاقی است؟ این رابطه تا چه حد سانتی مانتال و کالایی است و تا چه حد به احساسات و مسوولیت های انسانی ما بسته است؟ صد البته که مخالف ترین دوستان هم با یک حرکت خوشمزه ی بچه گربه اغلب به ناز و نوازش و قربان صدقه ی موجود کوچکی می رسیدند که انسان نبود، و هرگز انسان نمی شد اما زنده بود، نفس می کشید، شاد می شد، نگاه می کرد، وابسته می کرد و تو را به پرسش درباره ی حوزه و حدود مسوولیت های انسانی ات می کشاند. بیماری گربه ی همخانه ی من اما بیماری جدی ای بود که با بی مسوولیتی و بی مبالاتی دامپزشکش کشنده شد و او را تا مرز مرگ با رنج و درد بسیار پیش برد. این چند روز اما، که گربه ی بیچاره در آستانه ی مرگ بود و من با چشم های خودم رنجش، سکوتش، فریاد و خشم و هراسش را در برابر مرگ و فرایند درمان می دیدم هرگز نتوانستم بی آنکه متهم به سانتی مانتالیزم، رفتار غیر منطقی و حتا مضحک، روستایی و عقب مانده بشوم از رنج این حیوان در مقابل چشم هایم حرف بزنم. حتا در منطقی ترین صورتش وقتی از مسوولیتم در قبال بی توجهی به علایم بیماری و سپردنش به دیگران که عاقبت منجر به بیماری او شده بود حرف می زدم با جملاتی از این دست روبرو می شدم که خب به عوض تو زحمتت را برای خوب شدنش کشیده ای. انگار بار مسوولیت را می شود به همین راحتی و کیلویی اندازه گرفت. وقتی پای مرگ و زندگی یک حیوان وسط باشد همه بی نهایت منطقی و متریالیست می شوند! بستری شدن حیوان، بیماری کلیه اش، سونداژ و همه این ها چیزهای عروسکی و بامزه ای بنظر می رسند که غم خوردن برایشان مضحک است، فقط به این دلیل که آن موجودی که در حال رنج کشیدن و مردن است نه انسان که حیوان است. اما رنج حیوان به هیچ وجه رنج سانتی مانتال و عروسکی نیست. خیلی واقعی تر از این حرف ها است. طبیعت با آن ها چند برابر بی رحم است، دکترها، دوستانت، باقی حیوان ها هیچکس با حیوان رنج کشیده همدردی نمی کند و همین که بیماری بیشتر از چند روز طول کشید همه یاد اتانازی و خلاصی او می افتند و تلاش و اندوهت برای برگرداندن حق زندگی حیوان به او احمقانه و کودکانه تفسیر می شود. سخن گفتن از چنین دردهایی از نظر آدم های معمولی بلاهیت آمیز و از نظر روشنفکرترها بورژوایی و سبکسرانه است. ابراز اندوه تو نامعمول است، رنجت چون به حوزه ای غیر از انسان ها مربوط می شود بی ارزش و غیرقابل عزاداری است.
    من و موجود کوچکی که باهم زندگی می کنیم هرکدام روزهای هولناکی را سپراندیم، او از آن جهت که هیچ نمی دانست که چه برسرش می آید و چرا زندگی خوش خوشانش یکهو بار مصیبت و درد شده و من ازآن جهت که در برابر چشم های دردکشیده ی غمگینش فلج بودم و هیچ نمی دانستم که اگر خوب نشود بار این رنجی را که بهش تحمیل کرده ام چطور باید برای باقی زندگی ام به دوش بکشم. آنقدر ناتوان و حقیر که فکر میکردم چاره ای نیست، چاره ای نیست جزآنکه و باید که خدایی باشد که کاری بکند یا حداقل بشود یقه اش را گرفت و پرسید که چرا و بارها و بارها از سر استیصال و بی چارگی از دیگران می خواستم دعا کنند. بهر رو اما حالش امروز خوب است و امیدوارم که بعد از این را همانطور که شایسته ی همه ی مردمان زمین از آدم و حیوان است به سلامت و خوشی زندگی کند.


  7. در جستجوی فِرِدی

    آذر ۱۹, ۱۳۹۲ توسط خیالباف

    فِرِدی توی آن نوزده نفر نبود. توی شیلی نظیر او خیلی هست. همان مفقودشدگان که اجسادشان هیچ وقت به خانواده شان تحویل داده نشد. بیشتر این مخالفان را دزدیده بودند، پلیس محل بازداشت یا نگهداری شان را انکار کرده بود و به این ترتیب بستگانشان را در بلاتکلیفی دائم انداخته بود. چیزی که فِرِدی و چند نفر دیگر را از آن ها جدا می کند این است که در این مورد دستِ کم ارتش کشتن آن ها را تأیید کرده و این دلخوشکنک را به خانواده شان داده که یقین داشته باشند عزیزانشان به راستی مرده اند. خینی برخلاف خیلی زن ها مجبور نبوده شوهرش را در خیال مجسم کند که توی یک سیاهچال تنگ و نمور کتک می خورد و شکنجه می شود. او بقیه ی عمرش را با امید بازگشت شوهر و بعد آرام آرام دریافت این واقعیت که برگشت یا رستاخیز او ناممکن است، تباه نکرده. این امتیاز محنت زا را داشته، به خینی گفته بودند که فِرِدی کشته شده.

    در جستجوی فردی، آریل دورفمن، ترجمه عبدالله کوثری


  8. چند روایت بی تاریخ

    آذر ۱۳, ۱۳۹۲ توسط خیالباف

    اپیزود اول: نشسته‌ام توی تاکسی‌های زرد بین شهری، خسته و درمانده‌تر از آنم که حواسم به دور و برم باشد، فرو رفته‌ام توی صندلی عقب و فیلمی را در لپتاب دوستم تماشا می‌کنم، هدفون به گوشم است و چیزی نمی‌شنوم. ماشین نگه می‌دارد، توقف بی‌موقعی است، سرم را بالا می‌گیرم، هیبت مرد درشت اندامی در لباس نظامی دم پنجره‌ی ماشین بالای سرم اییستاده است، در را باز می‌کند و با لحنی عتاب‌آمیز می‌گوید با وسایلت بیا پایین. متعجب کیفم را دستم می‌گیرم و پیاده می‌شوم. کیفم را می‌گیرد و رو به راننده که دست و پایش را گم کرده می‌‌پرسد توی صندوق هم وسیله داره؟ می‌گویم کوله پشتی‌ام هم هست. هنوز هاج و واج و شگفت زده‌ام. بلند و خشونت‌آمیز می‌گوید کراک، شیشه، حشیش، تریاک هرچی داری خودت بگو، اگه خودم پیدا کنم همین الان میبرمت. انگار تازه از خلأ درآمده باشم، می‌گویم چی؟ شروع می‌کند به وارسی کیف دستی‌ام و همزمان راننده کوله‌پشتی‌ام را می‌دهد دستش. دوستم که از ماشین پیاده شده شروع می کند به توضیح دادن که جناب اشتباه گرفتین، خانوم استاد دانشگاه هستن. اعتنایی نمی‌کند، در کوله را باز می کند. انگار تازه از شک ماجرا خارج شده باشم با عصبانیت  و گستاخانه می‌گویم اگه قرار باشه کیف خانوما رو وسط جاده بگردن باید یه خانوم اینکارو بکنه، اون تو پر از وسایل شخصیمه. اهمیتی نمی‌دهد اما انگار که فهمیده باشد به کاهدان زده وارسی‌اش را شلخته و بی هدف ادامه می‌دهد. سرنشنینان ماشین همه پیاده شده‌اند، دوباره می‌گویم اقلن کیفو بگیر اونور فقط خودت تماشا کنی. چیزی پیدا نکرده است و من هم زبان دراز از آب درآمده‌ام. کوله و کیف را پس می‌دهد و به راننده می‌گوید برو. سوار می‌شویم، دستم می‌لرزد، بدنم لمس شده است. دوستم می‌خواهد حالم را عوض کند می‌گوید خوب جلوش درآمدی‌ها، مسافرها می‌خواهند دلداری‌ام بدهند که کارشان همین است نباید به دل‌ بگیرم. من اما حالم بد است. احساس توهین و تحقیر و بیچارگی می‌کنم….

    اپیزود دوم: خانه‌ی دوستم هستم. تلویزیون روشن است، روی یکی از کانال‌های ایرانی. می‌پرسم شنیده‌م می‌رند رو پشت‌بوما و ماهواره‌ها رو قطع می‌کنن. می‌گوید آره، هر دوماه یه‌بار سر و کله‌شون پیدا میشه، میرن ال.ان‌.بی‌ها رو درمیارن که دوباره بفروشن به خودمون. این سرایدارمون طفلک هربار می‌بینه که دارن میان میاد زنگ همه‌ی واحدا رو میزنه که درو وانکنین مامورا اومدن واسه ماهواره. این‌بار نمی‌دونم کدوم همسایه یا شاید بچه‌ای چیزی گیجبازی درآورد و درو واکرد، اومدن تو و به این سرایدار بیچاره گفتن در پشت بومو واکنه، اینم گفته وا نمی‌کنم، کتکش زدن. داشتی میومدی دیدیش طفلیو؟ یه آدم لاغر مظلومیه، چن تا زدن تو گوشش. بهش گفتم چرا وایمیسی جلوشون؟ به جهنم که میان و قطع می‌کنن. یه وقتا که کسی درو براشون وا نمی‌کنه میان تو کوچه وایمیسن، بالاخره که یکی از در میاد بیرون میرن تو آپارتمان…

    اپیزود سوم: قرار است دوستم تا جایی همراهی‌ام کند، به ایستگاه مترو می‌رسیم، دو مأمور با لباس‌های نظامی، خشن و جدی ایستاده‌اند یکطرف در ورودی ایستگاه مترو، یکی‌دیگرشان آن‌طرف ورودی ایستاده، ماشینشان هم دم در پارک است. دوستم می‌آید عقب، می‌رویم پشت دیواری تا نبینندمان. دوستم می‌گوید باقیشو خودت برو، اینجا مأمور هست. می‌گویم خوبی، اشکالی نداری که. روسری صورتی سرش کرده، کم هم زیبا نیست؛ همین‌ها کافیست تا مورد توجه مأمورها قرار بگیرد. می‌گوید قبلن گرفتنم همینجوری آخه. داریم پشت دیوار خداحافظی‌ می کنیم که دختر جوان زیبا و مرتبی می‌آید کنارمان و روسری‌اش را سفت می‌کند، می‌پرسد خوبم؟ می‌گویم عالی هستی. می‌خندد، می‌گوید به خاطر اینا می‌گم، اشاره می‌کند به مأمورها، گیر ندن یهو. دوستم می‌گوید از نظر ما که خوبی ولی نظر اونا میدونی که معلوم نمیشه. با دوستم خداخافظی می‌کنم و پشت‌سر دختر جوان از ورودی ایستگاه مترو رد می‌شویم. لباس هایم زیادی پوشیده است اما استرس دارم. هم من و هم دختر جوان از جلوی مأمورها رد می‌شویم و چیزی بهمان نمی‌گویند…

    اپیزود چهارم: سوار اتوبوس‌ شده‌ام. ده- دوازده دختر و پسر جوان که همه همدیگر را می‌شناسند عقب اتوبوس را گذاشته‌اند روی سرشان، حرف می‌زنند و با صدای بلند می‌خندند. نیمه‌ی راه پلیس اتوبوس را نگه می دارد. یکیشان با چهره‌ی کریه و مغرور می‌آید بالا. یک راست می‌رود عقب جایی که جوان‌ها نشسته‌اند. دلم نمی‌خواهد مثل باقی مسافرها سرم را برگردانم و تماشا کنم؛ اما صدایش را می‌شنوم که با عتاب می‌گوید این کیف کیه؟… تو کجا می‌شینی؟ … ساک تو کدومه؟ و همه‌ی این‌کارها را با یکجور تعلیق نفرت‌انگیز انجام می‌دهد. قلبم شروع می‌کند به زدن. موهایم از زیر شالم آمده بیرون و روی شانه‌ام دیده می‌شود، اما دلم نمی‌خواهد بپوشانمشان. تازه بعد از ده دقیقه یکیشان را با خودش می برد پایین، پسرک را می‌بینم که زرد کرده جفت پا توی هوای بارانی ایستاده جلوی بقیه‌شان و کارت شناسایی و محتوی کیفش را نشان می‌دهد. از لحظه‌ی آمدن پلیس اتوبوس سکوت محض شده است. یکی دو نفر غر می‌زنند آخه به چه حقی؟… چند دقیقه می‌گذرد تا ولش کنند بیاید بالا. پسر جوان که می‌آید بالا قلبم دست از زدن برمی‌دارد. باز هم به خیر گذشته است. دیگر اما تا برسیم به مقصد صدای خنده‌ای شنیده نمی‌شود.


  9. مُردنت را بی من

    آبان ۲۰, ۱۳۹۲ توسط خیالباف

    از آن دخترهای سفیدِ توپر بودی. همان ها که اغلب آدم ها دوستشان دارند. تنت خوشبو بود. کمتر می شد بیایم کنارت دراز بکشم. نمی دانم چرا. شاید چون من بودم و تو هم همیشگی بودی. اما آن شب که تنها بودم و تو آمده بودی خانه ی ما و دراز کشیده بودی و داشتیم درباره ی دوست پسر جدیدت حرف می زدیم که ازش خوشم نیامده بود، سرم را گذاشتم روی بالشَت و به پهلو شدم تا دست هایم را دور شکمت حلقه کنم. شیطنتت گل کرد و وسط تعریف هایت از پسرک، گفتی کاش او بود که به جای من بغلت می کرد. وانمود کردم که چندشم شده و عصبانی شده ام. بلند شدم از کنارت و نشستم. تو دراز کشیده بودی و می خندیدی. تن سفید قشنگ با خنده های بدجنسانه ی شیطانت تکان می خورد. شاید چندتایی هم زدمت. یادم نمانده.
    حالا که می آیم روی گورت می نشینم، بیشتر از هرچیز آن شب را به خاطر می آورم که بغل کردنت کوتاه بود. اصلن نمی شود که بیایم و یادم نیفتد که گفته بودی کاش آن پسرک بود که بغلت می کرد. اما انگار همان یک دفعه، آن لحظه ی کوتاه، بوی تنت، سفیدی و نرمی اش را کوبیده توی مغزم. اصلن یادم نمی آید توی این همه سال دوستی چند بار بغلت کردم، چند بار لمست کردم، اما آن یک دفعه ی کوتاه لعنتی را یادم نمی رود. انگشت هام، دماغم، چشم هام، آن یک دفعه را یادشان نمی رود. آن اول ها می آمدم می نشستم روی گورت و آن تن سفید زیبا و آن لحظه را به یاد می آوردم و تخیل می کردم که سیاه شده تنت، مثل مومیایی ها شده، خرد شده، پکیده. حالا اما فکر می کنم از آن بو، از آن نرمی فقط باید چند استخوان شده باشی. این که مرده ای آنقدر غمگینم نمی کند که تخیل پوسیدن آن تن زیبا. هربار به تنت فکر می کنم. به پاهات که می گفتی چاقند، به دست هات که می گفتی بزرگند، اما همه شان قشنگ بودند، خودت هم می دانستی، الکی می گفتی. به اندامت که زیبا بود، به موهات که سیاه و بلند بود. به چشم هات که روشن بود. به زبانت که وقتی حرف می زدی لابد می خورد به دندان های جلویی ات. حالا از همه ی تو یک مشت استخوان مانده، نمی دانم تا چند سال همین ها می مانند. انگار فقط یک خواب بودی.


  10. حفره

    شهریور ۲, ۱۳۹۲ توسط خیالباف

    و حالا دیگر همه چیز تمام شده است. دفترچه ی بدبختی ها به ته رسید و بسته شد. شکایتی نیست، هرچند هیچ گاه شکایتی نبوده، از هیچکس. حتی از او که مثلن پدرم بود. خودت بگو پدر هیچوقت روی حرفت حرفی زدم؟ همیشه همان طور بود که می خواستی. خب آن اوایل هم اشتباه از من بود. آن وقت ها را می گویم که تازه با مادرم عروسی کرده بودی. به تو پدر نمی گفتم و تو دلخور بودی. خیلی به من می گفتی بگویم. مادرم هم این را از من می خواست، اما من زبانم نمی چرخید و می دانستم که پدرم در زندان مرده است. هی می گفتم «مش اسماعیل». تا آن روز که دیگر مش اسماعیل نبودی و پدر بودی. یادت هست؟ هیچ کس خانه نبود. فقط تو بودی. عصر بود و من تازه از راه رسیده بودم. باران بند آمده بود. در حیاط داشتی بخاری را تعمیر می کردی. سلام کردم، خواستم بروم توی اتاق که صدایم زدی. برگشتم. گفتی «برو از زیر زمین نفت بیار». رفتم. پله ها خیس بود. پنج تا پله ی بلند و کم عرض. لامپ را زدم. کم نور بود. زیر زمین بوی بدی می داد، مثل همیشه. بوی مرده می داد. مشغول شدم از بشکه ی بزرگ نفت بردارم.  شیر را باز کردم و منتظر ایستادم. ناگاه حس کردم یکی پشت سرم است. برگشتم. تو بودی. چوب باریکی هم توی دستت بود. پرسیدی «من کی ام؟» عقب کشیدم. باز پرسیدی. سوال عجیبی بود. کمرم را به دیوار می ساییدم و عقب می رفتم. باز هم خیال کردم جدن می خواهی بدانی کی هستی. گفتم «مش اسماعیل». چوب تو بالا رفت، چرخید و بر پشت گردنم فرد آمد. یک لحظه دیدم لامپ توی مه فرو رفت. این را با تنها چشمم دیدم. خم شم. شانه ام کشیده شد به دیوار. صدایم در نمی آمد. تو هی زدی روی پاهایم. «پدر، فهمیدی؟ من پدر تو هستم.» نبودی. نعره می زدی.

    «فهمیدی؟»

    «فهمیدم»

    می فهمیدم و درد چوب رگ هایم را که گزید، بغضم شکست و این طور بود که تو پدرم شدی. و نوارهای سیاه پدری ات بر ساق پاهایم ماند. اما من به هیچکس نشانشان ندادم. این طور آدمی نبودم. من آدم خوبی بودم.