Posts Tagged ‘تنهایی’

  1. تجربه‌ی درد به مثابه تنهایی و در ستایش هردوی این‌ها

    مهر ۳, ۱۳۹۱ by خیالباف

    قدیم‌ترها می‌شد، می‌توانستم حتی برای چیزهایی که قبولشان نداشم برای خودم یا بقیه فلسفه بچینم، خودم را بگذارم جایشان، ببینم دنیا را چجور می‌بینند از همان زاویه برایشان حرف بزنم، کنترلشان کنم. شاید ته دلم ریشخند هم می‌زدم که هان ببین چطور خر شد، حالا نه به این صراحت و پوست کندگی. آدم خیلی وقت‌ها با خودش هم رو راست نیست؛ ولی تهش یه همچه چیزی بود. اما حالا پشت همه‌ی نسبیت های فروداده، گاهی یقین‌هایی هست که نه منطق‌پذیرند، نه توجیه‌شدنی. نه این‌که بالکل نباشند، آدم، حسابی که زور بزند و انرژی بگذارد این جور چیزها را هم می‌شود‌ برایش منطق تراشید، یارگیری کرد و حتی تبدیلش کرد به قاعده، آن جور که مخاطبت حتی یادش نیاید چه فکر می‌کرده. اما درست توی همین مرحله، توی همین یقین‌هاست که دیگر حال و حوصله‌ای برای دیگری و توجیهش نمی‌ماند، این دیگری هرکس می تواند باشد، هر کسی بیرونِ تنهاییِ خودت. قاعده‌ی محزونی‌ست. حس می‌کنم در دنیای آدمی، در زندگی، حقیقتی بالاتر از این نیست، مطلقی کامل‌تر از این که تنهایی. اول و آخر هر ماجرایی، هر لحظه‌ای، هر حسی، فقط خودت هستی. یعنی همه‌ی سلول‌های بدنت با عصب‌های نازنینِ رنج‌دیده‌ی مغزت، با گذشته‌ات، فردایت و حالت. این نسبت‌های خونیِ خواهر برادری، این مادر و فرزندی، این رفاقت‌ها، این عشق‌ها، همه مثل خدایی‌اند که آن قدر دلت خواست که باشد تا وقتی ترسیدی بروی در پناهش، که بالاخره پدید آمد، دنیا را آفرید، تو را آفرید. اما درست در اوج لحظه های زنده بودنت، نفس کشیدنت، اوج درد، فقط و فقط خودت هستی و خودت هستی و خودت. درد، تجربه‌ی خیلی غریبی‌ست، درست همان لحظه‌ای‌ست که قضیه اثبات می‌شود؛ قضیه‌ی تنهایی‌ات. هرجور بخواهی که با کسی شریکش شوی؛ یا حتی اگر کسی بر فرض بخواهد شریکت شود؛ نمی شود؛ ممکن نیست. درد، دردِ توست. توی عصب‌های تو می‌پیچد. درد می‌فهماندت که خدایی نیست، مادری، رفیقی، عشقی. این تنها بودن شاید کمی غرور هم داشته باشد، خیلی‌ها رازش را نمی فهمند، حتی بیشتر آدم ها ندانسته می‌میرند؛ اما غرورش هم درناک است، رنج دارد، فقط تنهایی است که مثل خود تنهایی است. در زندگی وقت هایی هست اما، که حتی آن ها که به این قاعده ایمان دارند از یادش می برند. این از یاد بردن اتفاق شیرینی است. گاهی انقدر شیرین که دوست داری همان‌جا توی همان مزه‌ی کمیاب بمیری، انگار اگر بمیری می توانی ابدی‌اش کنی و شاید حتی باور کنی که دیگر تنها نیستی، که تنهایی‌هایت دیگر تمام شده‌اند. اما حیف، این‌ها همه کورسوهایی‌ هستند که دیر یا زود خاموش می‌شوند و تنهایت می‌گذارند.

    حالا اکنونِ این روزهایم، این تنهایی را زندگی میکنم، این اندوه را و انگار مازوخیستانه نمی خواهم از یادم برود. انگار این مسکن زود گذر را نمی خواهم. هیچ مسکنی نمی‌خواهم. آن قدر درد خواهم کشید تا هیچ‌وقتِ دیگری تنهایی‌ام را از یاد نبرم.


  2. من به نومیدی خود معتادم

    تیر ۴, ۱۳۹۱ by خیالباف

    توانایی در حرف نزدن که خرده استعدادش را هم از خاندان پدری به ارث برده بودم، ذره ذره دارد تبدیل می‌شود به ناتوانی در حرف زدن؛ و این ناتوانی مزمن گاهی آن‌قدر عود می‌کند که روزها و روزها می گذرد بی آن‌که حتی جمله ای با خودم هم حرف زده باشم. این جور وقت هاست که مکالمه های شخصی ام تبدیل می‌شود به تصاویری از اتفاقات و خاطره هایی که رنجم داده یا به هر نحوی می‌توانسته موضوع صحبتم با خودم باشد. خودم اگر شانس بیاورد و در همین زمان اتاقی خالی بدون صداهای اضافه و خوانده شدن های مکرر گیرش بیاید، می‌نشیند به حرف زدن با خودم با خودکاری و کاغذی یا تایپ‌کنان رو به روی مانیتور. الان یکی از همان وقت‌هاست، خودم نشسته با خودم حرف می‌زند.

    ***

    این آخری‌ها یاری جانی می‌گفت عادت کرده‌ای برابر گرفتاری‌ها خودت را به مثابه یک قربانی و در وضعیتی پسیو بگذاری و چس ناله راه بیندازی؛ و این از نوشته هایت بدجور بیرون می‌زند. اولش گمانم کمی بهم برخورد، اما نیامدم جلویش دربیایم و از خودم دفاع کنم؛ هم از آن رو که عزیزتر از آن بود که دفاع شخصی دلیل قانع کننده ای برای چانه زنی با او باشد، هم از آن رو که مثل همیشه‌ی این روزها، احوالاتم میزان مناظره نبود و شاید چون می‌دانستم راست هم می‌گوید.

    درست می‌گفت که خوش دارم خودم را قربانی موقعیت و شرایط بدانم و این را خودم پیش از هرکس دیگری می‌دانست؛ اما انگار بعضی وقت‌ها به ژست‌هایی که برای دیگران می‌گیری آن‌چنان خو می‌کنی که خودت هم خود حقیقی ات را از یاد می‌بری. یکی از این‌ها، ژست قربانی با گذشتی است که آگاهانه و اسماعیل‌وار به چاقوی ابراهیـم گردن می‌نهد و این نه از آن روست که به ابراهیم و خدایش ایمان دارد، بلکه بیشتر به این دلیل ساده است که چیز باارزش دیگری برای ایستادگی کردن برایش ندارد، یا اگر دارد نای جنگیدن ندارد و صد البته که خیلی وقت ها ابراهیمش را نیز به جان دوست می دارد. گمان ندارم حتی کسانی که این رُل را به تمامی صادقانه و از روی آگاهی برای زندگی شخصی خود کارگردانی کرده باشند بتوانند آن را افتخارآمیز بخوانند.

    دقیق تر که می‌شوم می‌بینم همه ی ماهایی که می‌نالیم و به خیال خودمان یک پله بالاتر از روزمرگی زندگی ایستاده‌ایم یا اقلن می‌دانیم که پله‌ی دیگری درکار است و خوش داریم آن‌جا باشیم در چنین وضعیت رقت انگیزی زندگی می‌کنیم. و این را نه به این دلیل که از بار گناه خود کم کنم می‌گویم بلکه این وضعیت را به راستی بحران اگر نه، درد زمانه و نسل مان می‌انگارم. وضعیتی بی آرمان و بی امید، وضعیتی حقیر و شکننده که از سر بیچارگی و شاید عافیت طلبی غایت و ایده ی بزرگمان می‌شود «قربانی آگاهانه‌ی وضعیت شدن»؛ آرمانمان می‌شود گردن نهادن به خرده خواهش‌های دیگران و صبوری بزرگوارانه در مقابل ناملایمات خانواده و جامعه؛ به بهانه‌ی حرمت بزرگی را نگه داشتن یا با رفیقی همدردی کردن. و چون چیزی برای عرضه نداریم، عقیده و آرمان قابل تأملی که برایش زندگی بسوزانیم و عمر فدا کنیم، دنیایمان را با سیگار نکشیدن جلوی فلان بزرگتر یا فلان لباس را جلوی دیگری نپوشیدن یا فدا کردن خواسته ها و امیال و حقوق حتی خُرد طبیعی‌مان غرق در روزمرگی ناخواسته‌ای می‌کنیم که چون بدان آگاهیم بهمان اجازه می‌دهد که در ذهن خود نقش یک قربانی آگاه را بگیریم و اسمش را بگذاریم زندگی متفاوت و لابد بهش افتخار کنیم.

    طبیعی است که زندگی در چنین وضع دوگانه‌ای، هم آرمان خواهی درونی‌مان را ارضا می‌کند و هم از عافیت مثل دیگران زیستن برخوردارمان. چنین شرایطی است که به جای اعتراض و شورش و انقلاب، سازش و سکوت و نومیدی به بار می‌آورد و اندوهی خودخواسته را به آدمی تحمیل می‌کند. آگاهی ما به این‌که تصمیم گرفتن و نه گفتن و ملاحضه‌ی خود را قبل از هرکسی کردن، هزینه بردار است، باعث می‌شود که به جای آن‌که مثل باقی مردم ذوب پدرسالارمان بشویم و خرّم و شادزیستانه زندگی کنیم، سرمان را فرو ببریم توی لاک تنهایی مان و پشت سر پدرسالار با مهربانی نه چندان صادقانه به ناامیدی و در سکوت به راه بیفتیم. انگار که اگر این دلسردی و اندوه هم نباشد دیگر هیچ چیز باارزشی ما را از خیل رمه وار آن‌هایی که می‌زیند تا بزایند و بخورند و بشاشند متمایزمان نمی‌کند. این جاست که اندوه و قربانی شدن خود ارزش می‌شود در برابر هیچ. ما در وضعیتی رقت انگیز و تراژیک به نومیدی خود معتادیم. نومیدی جانشین همه‌ی نداشته‌های ماست.

    پ.ن: عنوان از شعر «باد ما را خواهد برد» گرفته شده است؛ از فروغ فرخزاد.


  3. ماتم و ماخولیا

    بهمن ۱۷, ۱۳۹۰ by خیالباف

    از صبح که بیدار شدم، یک لیوان آب خورده ام و نشسته ام پای کامپیوتر تا آن جا که اینترنت قطع می شود و  بلند می شوم می آیم سمت آشپزخانه، سفره روی میز پهن است، عادت دارد تا حوالی ظهر پهن بماند، کمی پنیر هست و چند زرده ی تخم مرغ پخته، حدس می زنم از صبحانه ی زود هنگام پسرها باقی مانده که زرده ها را نمی خورند، زرده را بیشتر دوست دارم، یاد بچگی ام می افتم که با دقت زرده و سفیده را جدا می کردم و می گذاشتمش دوم بعد از تمام شدن سفیده بخورم که مزه ی خشکش دهانم را پر کند و گرد می انداختمش آن تو، اما اینجور که پسرها زرده را نمی خورند و تک و تنها می گذارندش کنج سفره حس بدی بهم می دهد، شکل صفرا و کلسترول مضر می شود، با این همه کمی از زرده را با پنیر می گذارم وسط بربری تازه از فریزر درآمده که هنوز طعم آب می دهد و راه می افتم سمت هال و راه می روم، همیشه صبحانه ام را وقت های تنهایی سرپا و  در حال راه رفتن می خورم. البته تنها نیستم مادرم هم هست، خانه ی مادرم هستم. توی آشپزخانه، توی هال اینطرف و آن طرف می رود، انگار چیزهایی را جابجا می کند و نظم می دهد. کامیپوتر را در حالی که لقمه توی دهانم هست می آورم توی هال و پشت به بخاری می نشینم، انگار سردم است؛ مادرم جانمازش را که توی هال پهن است بر می دارد و می رود سمت اتاق خواب، دیشب زلزله آمده پیش خودم فکر می کنم لابد می رود نماز آیاتش را بخواند، پریز برق از بخاری دور است، بی خیال برق کامپیوتر را روشن می کنم و می روم آشپزخانه چای می ریزم، دنبال چیز شیرینی به جای قند می گردم و پیدا نمی کنم، قندان سر خالی را با لیوان چای می آورم می گذارم بغل دستم کنار کامپیوتر، یادم می افتد دیشب همان وقت های بعد از زلزله رفته بود سمت دستشویی و با وضو برگشته بود؛ لابد همان وقت نمازش را خوانده است، این وقت صبح چه نمازی می خواند؟ اصلن نماز می خواند یا نشسته پای کاغذ و کتاب های من چیزی از نوشته های خصوصی ام می خواند؟ تا بیایم خودم را از توهم این ماجرا خلاص کنم که چیزی نداری و ننوشته ای که او بتواند بخواند و اصلن خانه ی خودش است می تواند برود توی اتاق خوابش و تا هر وقت که خواست برنگردد، گیرم که آن اتاق زمانی به تو تعلق داشته و حالا هم هر وقت با شوهرت بر می گردی موقتن مال تو  بشود، توهمی که این روزها همه جا با من است، توهم مانیتور شدن، خوانده شدن، دست از سرم بر نمی دارد و می کشاندم دنبالش تا اتاق سابق خودم و اتاق خواب فعلی اهالی خانه، مادرم را نمی بینم می روم اتاق بغلی می بینم دراز کشیده روی تخت برادرم، دلم برایش می سوزد؛ این یک هفته ای را که آمده ام خانه شان سر جمع هفت جمله باهاش حرف نزده ام، دلم برایش خیلی می سوزد که بقیه ی مردم را می بیند با دخترهایشان که شوهر می دهند و خیالشان راحت می شود، جمعه ها را منتظر می نشینند تا دختر و داماد و احتمالن نوه شان بیایند خانه شان مهمانی، دم پله کلی کفش باشد، بچه سر و صدا را بیاندازد و دختر بیاید آشپزخانه غیبت کنان کمک مادرش، دوتایی بخندند و احیانن کیفور غر بزنند، مردها توی حیاط بساط کباب راه بیندازند یا پای تلویزیون برنامه های فوتبالی روز تعطیلشان را دنبال کنند؛ درست مثل همسایه ی روبرویی در آپارتمان خودمان که هر وقت بی صدا از پله ها می آیم بالا و کلی کفش دم درشان می بینم یاد مادرم می افتم و دلم برایش خیلی می سوزد، (همیشه فکر می کردم از همسایه هایی که کفش هایشان را توی راه پله در می آورند بدم می آید، اما حالا این کفش ها هر کدام دنیایی دارند، از طبقه ی اول تا سوم، کلی حرف برای گفتن دارند که فقط من می توانم بشنومشان، مهم ترین هاشان همین کفش های همسایه ی روبرویی مان در طبقه سوم است و آن کتانی مردانه و بوت قهوه ای زنانه که مال واحد سمت راست طبقه ی اول است و زوجی که همسن ما هستند و زن خوشگل است و مرد جدی، هر وقت می بینمشان فکر می کنم که آن ها هم مثل ما دو نفرند و لابد خیلی هم را می خواهند که کفش هایشان این جور تنگ هم جلوی در پارکند و دلم برای کفش های مردانه ی دم در خودمان خیلی می گیرد.) اما این طفلک، مادرم، باید همه ش حرص من را بخورد که مشکوک و بی صدا یا پای کامیپوتر نشسته ام یا سرم توی کتاب هاست و فوق فوق حرفی که می زنم گاهی با پدرم شب ها پای تلویزیون است و آن هم غر و اعتراض است و دلش را که خوش نمی کند هیچ، نگرانش هم می کند که کی این دختر سرش را به باد ایده آل های مسخره اش می دهد لابد، از هفته ی پیش که سر کنجکاوی  اش در مورد تلفن هایم بد بهش توپیده ام باهام حرف نمی زند، من هم باهاش حرف نمی زنم جز چند جمله ی ضروری، این وقت صبح نمی خوابد، نگرانش می شوم و می پرسم چه ش شده، می گوید یهو پشتش گرفته است، می نشینم و پشتش را می مالم، اما مواظبم این کار را زیاد مهربانانه نکنم، هرچند دلم میخواهد ببوسمش و بغلش کنم و پشتش را بمالم، خیلی سفت و سخت تنش را زیر انگشتهام لمس می کنم و می پرسم بهتر شده یا نه؟ همین که جواب مثبت می دهد اتاق را ترک می کنم، می دانم هرگونه صمیمیت بیشتر همه چیز را برمی گرداند به آن جا که دوباره شکوه کند و نگرانم باشد و از همه بدتر نگرانی اش را مدام بهم گوشزد کند.

    این روزها کارم شده صبح ها با اعصاب خُرد و خراب از خواب بیدار شدن و دوباره با اعصاب خرد خوابیدن، بس که خواب های پریشان و نژند می بینم، تمام عمرم را خواب ندیده ام و انگار ناخودآگاهم انتقام می گیرد، وا داده ام بگیرد، اصلن خوش دارم این روزها کسی ازم انتقام بگیرد، رنجم بدهد و چون کسی کاری به کارم ندارد انگار خودم از خودم انتقام می گیرم، این پریشانی حاصل این انتقام خود خواسته است؛ این روند آنقدر ادامه دارد تا دلم بی قرار شود و بیایم پای کامپیوتر، بیایم تا میز آشپزخانه و روز دیگری را به امید شب شدنش شروع کنم؛ نمی دانم این ها که می نویسم صادقانه است یا برای فرار از مسئولیت سرزنشی است که می دانم استحقاقش را دارم و حالا این بساط را راه انداخته ام که بگویم خودم می دانم سزاوار سرزنشم ولی از طرفی یک جورهایی ننه من غریبم دربیاورم و نقش خودم را با ایجاد این توهم که «با دست های من گلوی کسی را بریده اند» کمرنگ کنم و شاید تا حد یک قربانی تغییر دهم. (بیچاره خواننده ی این متن! همین الان دارم به انتشارش فکر می کنم) کارم شده این زمزمه ها و افکار ماخولیایی و کشتن میل دویدن به سمت خانه ای در ۲۰۰ متری خانه ی مادرم و فکر اینکه باید کاری بکنم، حالا که نتوانسته ام قهرمان زندگی شخصی ام باشم باید بروم توی خیابان تیر بخورم یا باقی عمرم را کنج زندان بنشینم تا دلم از خودم خنک شود و چون این کارها ازم برنمی آید و انقدر بی جان شده ام که پیاده روی تا سر خیابان و ایستادن بیشتر از چند دقیقه سرم را گیج می کند و تهوع می آورد سراغم، خودم ریشه هایم را نه با تبر که شهامت می خواهد که با دندان ریز ریز می جوم تا آزاد شوم حتی اگر این آزادی به قیمت افتادن و دیگر جوانه نزدنم باشد.

    پ.ن: عنوان برگرفته از نام یکی از مقالات زیگموند فروید است.


  4. از رنجی که می‌بریم

    آذر ۲۳, ۱۳۹۰ by خیالباف

    روزی که این عکس را دیدم، مدام تماشایش کردم، بردمش توی فوتوشاپ کمی کادرش را تغییر دادم، سیوش کردم؛ فکر کردم لابد جایی دوستداران طبیعت باید انتشارش داده باشند. عکس باشکوهی ست. اما چیزی که مرا با خودش می برد این زن است. نه از آن رو که حیوانی را پناه می دهد؛ از آن رو که به تمامی زن است و پذیراست و جا دارد.

    نه اه و ویش های زن های امروز را دارد نه حد و حریم هایشان را، نه می ترسد مریضی بگیرد، نه میترسد حیوان سینه اش را گاز بگیرد، نه میترسد شیرش برای بچه اش ضرر داشته باشد، انگار اصلن خیالی ندارد و این خیال نداشتن و حساب و کتاب نکردن خیلی زنانه است، حتی اگر امروز زن ها یادشان رفته باشد. زن هایی که مردانه زندگی می کنند.

    ***

    راحت است برای آن ها که دوستشان نداری زبان درازی کنی، بایستی جلویشان، محکم، خودت باشی، از حرف های خودت بگویی، اینکه دنیا را مثل آن ها ندیدی، اینکه به اینجور ندیدنت افتخار می کنی، اینکه بگویی ازشان نمیترسی، اینکه بروند هر غلطی خواستند بکنند، تو راهت را غلط نرفته ای، اقلن به راه خودت رفته ای، راه غلط عوضی جهنمی ِ خود خودت، راحت است بگویی تاوانش را پس می دهی. بیایند هرچقدر میخواهند از جسم و جانت ببرند، تو پشیمان نیستی. راحت است.

    اما وقتی آن ها که بر سرت فریاد می زنند، آن ها که به تو معترضند، پاره های تنت باشند، عزیزترین آدم های زندگی ات و تو ببینی و شاهد باشی که با هر فریادی که بر سر تو می زنند چطور می شکنند، خم و خم تر می شوند، رنج می کشند، دیگر همه چیز سخت می شود، دیگر نمی شود چاره ای برایش پیدا کرد، دیگر راه خود رفتن بی چاره ات می کند. مگر خودت و راه خودت چقدر اهمیت دارد؟ مگر همه ی همه ی زندگی ات چقدر می ارزد؟

    ***

    زندگی از همان گریه ی تولد تا گریه ی مرگ تراژدی انکارناپذیری دارد و آدم باید خیلی مرد باشد تا از این تراژدی عبور کند، مردانه و به سلامت، من برای این دنیا به اندازه ی کافی مرد نیستم.