Posts Tagged ‘سمیه’

  1. مُردنت را بی من

    آبان ۲۰, ۱۳۹۲ by خیالباف

    از آن دخترهای سفیدِ توپر بودی. همان ها که اغلب آدم ها دوستشان دارند. تنت خوشبو بود. کمتر می شد بیایم کنارت دراز بکشم. نمی دانم چرا. شاید چون من بودم و تو هم همیشگی بودی. اما آن شب که تنها بودم و تو آمده بودی خانه ی ما و دراز کشیده بودی و داشتیم درباره ی دوست پسر جدیدت حرف می زدیم که ازش خوشم نیامده بود، سرم را گذاشتم روی بالشَت و به پهلو شدم تا دست هایم را دور شکمت حلقه کنم. شیطنتت گل کرد و وسط تعریف هایت از پسرک، گفتی کاش او بود که به جای من بغلت می کرد. وانمود کردم که چندشم شده و عصبانی شده ام. بلند شدم از کنارت و نشستم. تو دراز کشیده بودی و می خندیدی. تن سفید قشنگ با خنده های بدجنسانه ی شیطانت تکان می خورد. شاید چندتایی هم زدمت. یادم نمانده.
    حالا که می آیم روی گورت می نشینم، بیشتر از هرچیز آن شب را به خاطر می آورم که بغل کردنت کوتاه بود. اصلن نمی شود که بیایم و یادم نیفتد که گفته بودی کاش آن پسرک بود که بغلت می کرد. اما انگار همان یک دفعه، آن لحظه ی کوتاه، بوی تنت، سفیدی و نرمی اش را کوبیده توی مغزم. اصلن یادم نمی آید توی این همه سال دوستی چند بار بغلت کردم، چند بار لمست کردم، اما آن یک دفعه ی کوتاه لعنتی را یادم نمی رود. انگشت هام، دماغم، چشم هام، آن یک دفعه را یادشان نمی رود. آن اول ها می آمدم می نشستم روی گورت و آن تن سفید زیبا و آن لحظه را به یاد می آوردم و تخیل می کردم که سیاه شده تنت، مثل مومیایی ها شده، خرد شده، پکیده. حالا اما فکر می کنم از آن بو، از آن نرمی فقط باید چند استخوان شده باشی. این که مرده ای آنقدر غمگینم نمی کند که تخیل پوسیدن آن تن زیبا. هربار به تنت فکر می کنم. به پاهات که می گفتی چاقند، به دست هات که می گفتی بزرگند، اما همه شان قشنگ بودند، خودت هم می دانستی، الکی می گفتی. به اندامت که زیبا بود، به موهات که سیاه و بلند بود. به چشم هات که روشن بود. به زبانت که وقتی حرف می زدی لابد می خورد به دندان های جلویی ات. حالا از همه ی تو یک مشت استخوان مانده، نمی دانم تا چند سال همین ها می مانند. انگار فقط یک خواب بودی.


  2. سمیه

    بهمن ۱۸, ۱۳۸۷ by خیالباف

     

    می خوام سمیه ی قوی و شاد و سرحالم مثل همیشه ش باشه.
    می خوام خوب شه تا بتونم دوباره بغلش کنم .می خوام این مریضی لعنتی دست از سرش ور داره.
    نمی خوام درد بکشه. نمی خوام بمیره.
    خدایا! هستی؟


  3. سمیه

    بهمن ۲۲, ۱۳۷۸ by خیالباف

     

    وای سمیه دارم میمیرم از بی قراریت
    وای سمیه وای سمیه
    آخه اینا که نمی دونن تو چطوری بودی نمی تونن بفهمن ما چی داریم می کشیم سمیه
    اینا تو رو مث یه دختر معمولی می بیننت مث یه غریبه مث یکی که مرده
    نمیدونستم سمیه نمیدونستم سمیه
    نمیدونستم چرا بعضی وقتا که انقد خوشگل می شدی بهت می گفتم عین فرشته ها شدی
    نمیدونستمم قاطی ِ اونایی اومدی چن وقت دل ببری و بری
    نمیدونستم سمیه
    نمیدونستم تو این ده سال چرا دیگه غیر از تو دوستی رو نمی خواستم ، نمیدونستم چرا بسم بودی
    نمیدونستم چرا تک بودی
    تک برای من، تک برای پدر و مادرت، تک برای منا، تک برای ریحانه، تک برای بهداد، تک برای سعید، تک برای همه ی اونایی که میشناختنت
    سمیه وای سمیه
    تو که همه ش می خندیدی سمیه
    چند وقت بود که غصه هامو قلمبه کرده بودم تا خوب شی بعد بگم سمیه
    سمیه من حرف قلمبه شده داشتم
    نمی گم چرا رفتی بخاطر حرفای خودم، برای اون خونه ی سرکوچتون می گم که چشم انتظار با جاهازت و بهداد برین توش، برای اون مخلوط کنت که سفارش دادی اومد و قبل از باز کردنش رفتی، برای اون پالتوت که گفتی همونجوری ِ که بهداد دوست داره و نپوشیدیش، برای اون شمعدونی که وحید واست خرید و هنوز روشنش نکردی
    برای ذره ذره ی این زندگی ِ که چششون به چشای درشت و روشن تو بود
    سمیه آخه چیکار کنم سمیه؟کجای این شهر برم که باهات خاطره نداشته باشم؟
    هی دلم بی قرار میشه می رم خونتون،وای سمیه من نمی تونم تو چشم مامانت نگاه کنم،ن می دونم وقتی بابات صدام میکنه جوابشونو چی بدم، وای سمیه تو گفتی بهار میشه دسته جمعی میاین تبریز
    سمیه چن بار به مامانت گفتم سمیه خوب میشه گفتم از کی نا امیدین
    اینجوری می خواستی خوب شی؟
    الهی سمیه بمیرم واسه تن خوشگلت که این بلاها رو سرش اوردن،واسه چشای قشنگت که پلکاشم کبود شده بود، واسه دستای قشنگت که کبود بود، واسه دهن قشنگت که خونی بود، واسه شکل نفس کشیدنت بمیرم سمیه، پات که لنگ شده بود …وای سمیه اون پسر همسایه تون که پاش شکست و خوب نشد که اینهمه غصه شو می خوردی دیروز زل زده بود به جنازه ت که تو کوچه روون بود، وای سمیه کوچه تون
    وای سمیه وای سمیه
    ببخش سمیه قربونت برم میدونی از کی تا حالا باهات حرف نزده بودم درست و حسابی
    لعنت به من و این درس خوندن لعنتیم و این تبریز که نذاشتن ببینمت درستبه دل سیر
    دیروز حمید که تو اونهمه جمعیت دستمو گرفت بردم اونجا که شسته بودنت، لباس سفید تنت کرده بودن، که برای آخرین بار ببوسمت …وای سمیه من یه سال بیشتر بود بغلت نکردم حتی این دفعه ی آخر باهات دست ندادم که مبادا یه میکروب کوفتی ازم بره تو اون جسم نازک بی حالت، تو اون تن پر از دردت که روزی دوبار مورفین می زدن بهش
    آخ سمیه دل همه واست تنگه
    سمیه تو که مث بقیه نبودی، تو که بی وفا نبودی…اونجا اینهمه خوبه که همه مونو یادت رفت؟
    کاشکی خوب باشه

    سمیه ! برگرد سمیه!