Posts Tagged ‘عاقبت قلم‌فرسایی’

  1. خرداد ۳۰, ۱۳۹۱ by خیالباف

    نویسنده: خب بعد، بعدش چطور شد؟

    شعبان: هیچی آقا دیگه، تموم شد.

    نویسنده: چرا تموم شد؟

    شعبان: خب دیگه، دختره رو عقد کردن واسه پسر عموش، دست به دست هم دادن و کردنشون تو حجله،و بقیه رفتن دنبال کار و زندگیشون.

    نویسنده: عاشق دختره چه کار کرد؟

    شعبان: هیچ کار آقا.

    نویسنده: چطور هیچ کار؟

    شعبان: خب آقا. با زن عقدی مردم که نمیشه کاری کرد.

    نویسنده: خودش چی؟ هیچ عکس العملی نشون نداد؟

    شعبان: (ترسیده) یعنی چی آقا؟

    نویسنده: چه می‌دونم، ناراحت بشه، دیوونه بشه، به فکر انتقام بیفته، خودشو بکشه، داماده رو بکشه، عروسو فراریش بده، یه کاری بکنه.

    شعبان: نه، هیچ از این کارا نکرد.

    نویسنده:(عصبانی) مرتیکه‌ی بی‌بخار! همین جوری دست گذاشت رو دست؟

    شعبان: دستم رو دست نذاشت، دو ماه بعدش رفت و از یه آبادی دیگه زن گرفت.

    نویسنده: (قلمش را روی میز می‌کوبد و بلند می‌شود و در حال قدم زدن) این که یه پاپاسی نمی‌ارزه. گوش کن شعبان، حواستو خوب جمع کن، ببین چی دارم میگم، چیز دیگه ای یادت نیس؟

    شعبان: به خداوندی خدا نه آقا.

    نویسنده: سعی کن یادت بیاد.

    شعبان: چی یادم بیاد؟

    نویسنده: یه ماجرا، حادثه، غیر از این قضیه ی مسخره که برام تعریف کردی، اتفاق دیگه ای تو آبادی شما پیش نیومد؟

    شعبان: نه آقا.

    نویسنده: پس اون چند صد نفر احمق عوضی تو آبادی چی کار می‌کردن؟

    شعبان: می رفتن صحرا، کار می کردن، شخم می زدن، تخم می پاشیدن، زراعت می‌کردن و محصول ورمیداشتن.

    نویسنده: غیر از اینا؟

    شعبان: و بر می گشتن خونه هاشون.

    نویسنده:‌ بعدش؟

    شعبان: یه لقمه نون بخور و نمیر می خوردن و می‌خوابیدن.

    نویسنده: فرداش؟

    شعبان: دوباره می‌رفتن صحرا.

    پ.ن: بخشی از نمایشنامه عاقبت قلم فرسایی، نوشته‌ی غلامحسین ساعدی