Posts Tagged ‘لالایی’

  1. تاریتاریتاریتاری…

    شهریور ۲, ۱۳۹۱ by خیالباف

    این یک لالایی مادرانه است، گویا به زبان یهودیان آلمان. قصه‌ی بچه‌ای است که درخت تنهایی را می‌بیند. درختی که پرنده‌ها گذاشته‌اندش و پریده‌اند و رفته‌اند از ترس باد زمستان، به شرق، غرب، جنوب یا هرکجا. درخت مانده است و سرمای سیاه زمستان و غم رفتن پرنده‌ها. پسرک می‌خواهد پرنده شود و آواز بخواند تاریتاریتاریتاری…

     مادرش می‌گوید نرو. ترس برش می‌دارد. گریه می‌کند. اما بچه می‌خواهد برود. رویای پرندگی دارد. مادر می‌گوید حالا که می‌روی لااقل این کلاه و شال و کت را بپوش، تصور یخ‌زده‌ات آن بالا، روی درخت می‌گریاندم؛ بچه لباس‌ها را می‌پوشد و هی سنگین و سنگین‌تر می‌شود، می‌بیند عشق مادرش نمی‌گذارد بپرد. لباس‌ها را درمی‌آورد. مادر را به آغوش می‌کشد، پرنده می‌شود  و می‌خواند: تاریتاریتاریتاری…

    چه ملت آزاده‌ای باید باشد ملتی که مادرانش چنین لالایی‌هایی می‌خوانند. لالایی رهایی فرزند و پرنده شدنش. به بچه یاد دادن که حتی نباید اشک و گریه‌ی مادر مانع پریدن تو بشود؛ و چه مادری که این‌ها را برای بچه‌اش می‌خواند. مادری که می‌داند رویای پرندگی بچه‌اش را باید تاب بیاورد و به خاطر ترس خود مانعش نشود.  بچه‌ای که می‌تواند، حق دارد عاشق مادرش باشد؛ اما به عافیت و ترس و اشک او راه ندهد. بچه ای که بزرگ شود. مادر مادرش شود.